وهابیت، شبیه‌ترین گروه به خوارج در تاریخ اسلام

وهابیت

رفتار خوارج ترکیبی از محاسن و رذایل اخلاقی بود. آنها در حالی که روحیه‌ای مبارز و فداکار داشتند و در راه عقیده خویش سرسختانه می‌کوشیدند، عبادت پیشه و زاهد بودند؛ شب‌ها را به عبادت می‌گذراندند، اما جاهل و نادان بودند و در اثر همین جهالت، حقایق را درک نکرده و واقعیات را به غلط تفسیر می‌کردند.

 پس از وفات پیامبر اکرم(ص)، فرقه ها و جریان های بسیاری شکل گرفته، پا به عرصه حیات اجتماعی گذاشتند و به نشر افکار و عقائد خود پرداختند؛ به گونه ای که بعد از گذشت بیش از هزار سال از ظهور اسلام، هنوز هم شاهد زاییده شدن فرقه ها و نحله های فراوان هستیم.

از جمله گروه هایی که پس از به خلافت رسیدن امام علی(ع) به وجود آمد، گروهی بودند که در جنگ صفین از سپاه ولی خدا جدا شده و به خوارج معروف گشتند. آنها فرقه‌ای کلامی از فرق اسلامی بودند که هسته اولیه آنها در جنگ صفین و در سپاه کوفه شکل گرفت. اختلاف آنها و شیعیان تحت فرماندهی علی بن ابی‌طالب(ع) منجر به جنگ نهروان شد. پیش از این جنگ، امام علی(ع) با آنها گفت‎ و گو کرد و عده ‌ای به ‌سمت او گرویدند؛ اما تعداد زیادی از آنها نیز آماده جنگ با وی شدند. جنگ نهروان با شکست خوارج پایان یافت و باقی ‌مانده خوارج به سرزمین‌ های دوردست(مغرب یا کشور مراکش) فرار کردند.

وهابیت که در بخش نخست ویژگی های آنان در برخورد با مسلمانان و مبانی فکری آنها مورد بررسی قرار گرفت، شبیه ترین گروه در تاریخ به خوارج هستند. خوارج مسلمانان را به آسانی تکفیر می کردند و در مقابل برای طرفداران دیگر ادیان احترام ویژه ای قائل بودند که در زیر به مبانی فکری و عملی این گروه اشاره خواهد شد.

دنیاپرستی

نخستین و مهمترین عاملی که موجب لغزش این گروه شده و می شود، دنیاپرستی است و این معنا، شاید که در بادی امر در خصوص خوارج، مورد امعان نظر و توجه نباشد، لیکن با مطالعه در سیره خوارج، حتماً این مطلب را در خواهید یافت. امام علی(ع) نیز در بیان خصوصیت هر سه گروه “مارقین، ناکثین و قاسطین” اشاره به این خوی آنان دارند. ایشان می فرمایند: زیبایی دنیا در چشمانشان جلوه کرده و دل هایشان را ربوده است.(۱)

آن چه در گام نخست در مسئله دنیاپرستی به ذهن انسان خطور می کند، شکم پرستی، ثروت اندوزی، زنبارگی، میگساری و امثالهم است. در صورتی که مهمترین مظاهر دنیاپرستی را ریاست طلبی و حب جاه، قلمداد کرده اند؛ چرا که دنیاپرستی می تواند در پوشش دین گریزی و فرار از جلوه‏ های عبادت باشد، برای کمند نهادن در سر راه مردم و فریب آنان و گاه بالعکس .

امام علی(ع) در همین زمینه در کلامی بدین مضمون، می فرمایند: گروهی از مردم کسانی هستند که زیر نقاب اعمال آخرت، دنیا را ‏طلب می نمایند و آخرت را بوسیله کارهای این جهان نمی‏ طلبند، خود را کوچک و متواضع جلوه می‏دهند، گام ها را کوتاه بر می‏دارند و لباس خویش را جمع می ‏نمایند و خویشتن را به زیور ایمان آورندگان می‏ آرایند و به زیور مردان صالح آراسته می‏ سازند و بدینسان، تزویر و نیرنگ در عبادت های ظاهری را وسیله معصیت قرار داده‏اند.(۲)

مالک اشتر نخعی سردار بزرگ سپاه اسلام در صفین نیز پس از سرخوردگی از حماقت و شیطنت خوارج و پس از قضیه قرآن به نیزه کردن سپاه شام، به خوارج گفت: ای صاحبان پیشانی های پینه بسته و سیاه! چنین می ‏پنداشتم که این نماز شما نشانه زهد و بی ‏اعتنایی به دنیا و شوق به خداست، اکنون نمی ‏بینم فرار شما از مرگ را مگر به خاطر دنیا.(۳)

بی‏بصیرتی

بی بصیرتی دومین عاملی است که انسان را در ورطه گمراهی قرار داده و کم کم او را به نابودی در امر دنیا و آخرت می کشد و مهمترین ویژگی خوارج، همین تحجر و بی بصیرتی بوده است که این کوردلی برای آنان عاقبتی کور را رقم زد؛ تا این که از دایره ایمان خارج شده و به ولی خدا به عنوان عمده ترین رکن ایمان تاختند! آنان به یک باره سبو را شکستند و در زمره کافرانی تمام قرار گرفتند و چه بسا که سایرین نیز به مقدار خروج از دایره ولایت الهی به اردوگاه خوارج نزدیک شوند. پس باید که به پیروی از ارباب عصمت و ولایت، فهم و بصیرت را سرلوحه تمام زندگی قرار دهیم تا گرفتار لغزش و گمراهی نگردیم. به تعبیر بهتر، انسان نباید عوام، بی وزن و پوک باشد. اگر چنین شد، با هر نسیمی به هر سویی می پرد. از این رو از دعاهایی که از سیده النساء العالمین، حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها نقل شده، این است که آن حضرت همواره بصیرت را از خدای منان خواهان بوده اند(۴) و همچنین از پیامبر رحمت صلی الله علیه و آله و سلم چنین حدیث کرده اند که آن حضرت فرمودند: کور آن کس نیست که چشم ندارد، بلکه کور واقعی آن کس است که چشم دلش کور است(۵) و به همین مضمون از امیرالمؤمنین(ع) نیز نقل شده است.(۶)

در واقع عمروعاص و عمروعاص ها در طول تاریخ از این نقیصه(بی بصیرتی) برای خروج بندگان خدا از دایره حق بهره مند شده اند. آنان در صفین نتوانستند بین ظاهر و محتوای قرآن تفکیک کنند؛ بنابراین فریب خوردند و تا قرآن ها بالای نیزه رفت، جنگ را متوقف ساختند و بدین سبب، بزرگترین ضربه را به پیکره انسانیت وارد آوردند. امام علی(ع) در همین زمینه به آنان فرمودند: شما ای سبکسران و بی‏ خردان نادان!(۷) و آن حضرت بدین گونه عمده ترین شاخصه آنان را به آنها گوشزد فرمودند؛ چرا که بی‏ بصیرتی است که سبب می ‏شود افراد آلت دست شیادان قرار گیرند و سد راه تحقق مصالح اسلامی شوند.

سرسختی و تعصب

این فرقه در مقایسه با دیگر مذاهب اسلامى سرسخت ترین فرقه در دفاع از مذهب خویش بودند و براى عقاید و اندیشه هاى خود بیشترین از خودگذشتگى ها را نشان مى دادند؛ در پایبندى به دین خود، محکم تر از دیگر فرقه ها بودند، در تهور و بى باکى گوى سبقت را از دیگران ربودند و در این خصوص، کلماتى از ظواهر قرآن را دستاویز قرار دادند و آن را دینى مقدس مى پنداشتند؛ به گونه‎اى که هیچ مؤمنى نباید از آن رویگردان باشد و کلمه «لا حکم الا لله» چنان در ذهنشان پسندیده آمد که آن را دین خود قرار داده و هر گاه على(ع) را در حال سخن گفتن مى دیدند، او را با این شعار هدف قرار مى دادند.

همچنین اندیشه بی زارى جستن از عثمان، امام على(ع) و حاکمان ستمگر بنى امیه، نظرشان را جلب کرد؛ تا بدانجا که این فکر بر قدرت فهم و درک آنان سایه افکند و ادراکات آنان را تحت الشعاع خود قرار داد و تمام راه هایى را که براى رسیدن به حق به آنان جهت مى داد، مسدود کرد. همچنین راه هایى که آنان را به مفاهیم کلماتى که بر زبان مى آوردند، بینا مى ساخت؛ بلکه حتى آنان را از معانى حقایق خود دین آگاه مى کرد؛ از این رو هر که از عثمان و على(ع) و طلحه و زبیر و حاکمان ستمگر بنى امیه تبرى مى جست، او را در جمع خود راه مى دادند و نامش را در زمره اسماى خود مى افزودند.

بعضى از خوارج نیز کلام على(ع) را هنگام ایراد خطبه قطع کردند و از این بالاتر عده اى از آنان نماز حضرت را شکستند و گروهى با دشنام دادن به على(ع) و عثمان و نسبت شرک دادن به پیروان آن دو، به مبارزه طلبى با آنان مى پرداختند و اینان بودند که عبدالله فرزند خباب بن ارت را کشتند، شکم همسرش را دریدند و فرزند او را کشتند.

امام على(ع) تا مرز ریشه کن کردن تمام آنان با آنها جنگید؛ ولى این جنگ مانع نشد که باقی مانده آنان در همان راه گام بردارند و روش آنان را برگزینند و کسانى از اعراب صحرانشین نیز که بر عقیده آنان بودند و گرفتار همان اضطراب و تحیر فکرى آنان شده بودند، از آنان پیروى می کردند.

شعارهاى جذاب

خوارج واژه هاى جذاب و چشم پرکن بر عقل و ادراکاتشان سلطه یافت. اینان در پوشش کلماتى چون آزادى، برادرى و مساوات، انسان ها را کشته و خونشان را می ریختند. همچنین تحت تأثیر واژه هایى چون ایمان، لا حکم الالله و برائت جویى ازستمگران، خون مسلمانان را مباح دانستند و سرزمین هاى اسلامى را به خون افرادى سرشناس رنگین ساخته و همه جا را آماج تهاجم خود قرار دادند.

استقبال از مرگ و خطرها

آنچه خوارج را از دیگران متمایز مى کرد، فقط جنگاورى یا تمسک به ظاهر الفاظ نبود، بلکه آنان ویژگى هاى دیگرى نیز داشته اند؛ از جمله عشق به جانفشانى و علاقه به مرگ و استقبال از خطرها، بدون آن که انگیزه محکمى در میان باشد و چه بسا این ویژگى ها از جاه طلبى برخى از آنان و اختلال روحى و عصبى برخى دیگر ناشى بوده، نه فقط شجاعت.

 تکفیر گنهکاران

همین اعتقاد به کفر گناهکاران خوارج را به قیام و خروج بر ضد امت هاى اسلامى واداشت؛ به گونه اى که مخالفان خویش را مشرک دانستند و به سبب همین عقیده، زمامداران را مى کشتند؛ بدین جهت بر ما لازم است ادله اى را که آنان براى اثبات عقیده خود برگزیدند، تبیین کنیم. «ابن ابى الحدید» در کتاب شرح نهج البلاغه این ادله را، که فراوان است و بر محدوده فکرى و میزان اندیشه آنان دلالت مى کند، برشمرده است:

یکى از آنها فرموده خداى متعال است که فرمود: «و لله على الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا و من کفر فإن الله غنى عن العالمین؛ زیارت خانه خدا بر مردمى که بتوانند به آن راهى بیابند، فریضه اى الهى است و هر که کفر ورزد، پس خداوند از جهانیان بى نیاز است».(۸) خداوند، از آن جهت که ترک سفر حج گناه است، ترک کننده حج را کافر قرار داده، از این رو هر کس مرتکب گناه شود کافر است.

دلیل دیگر این کلام خداى تعالى است که فرمود: «و من لم یحکم بما انزل الله فاؤلئک هم الکافرون؛ و هر کس بر اساس آنچه خدا فرو فرستاده، حکم و قضاوت نکند، پس آنان کافرند.»(۹) و هر کس گناهى مرتکب شود، به خلاف آنچه خدا فرو فرستاده، از براى خود حکم کرده و کافر است و خداوند مانند این تعبیر را در چندین جاى قرآن تکرار فرموده است.

دلیل سوم نیز فرموده خداى متعال است که فرمود: «یوم تبیض وجوه و تسود وجوه، فأما الذین اسودت وجوههم، أکفرتم بعد ایمانکم فذوقوا العذاب بما کنتم تکفرون؛ قیامت روزى است که برخى صورت ها سفید و برخى سیاه مى شوند. اما کسانى که صورت هایشان سیاه شده است، به آنان خطاب مى شود: آیا پس از ایمان خود کافر شدید؟ پس عذاب را بچشید براى آنچه بدان کفر ورزیدید!»(۱۰) خوارج مى گویند: روا نیست فاسق از کسانى باشد که در قیامت چهره اش سفید مى شود؛ پس لابد از کسانى است که صورتشان سیاه مى شود و باید او را کافر نامید.

دلیل چهارم هم فرموده خداى تعالى است که فرمود: «وجوه یومئذ مسفره، ضاحکه مستبشره و وجوه یومئذ علیها غبره، ترهقها قتره، اولئک هم الکفره الفجره؛ آن روز برخى از صورت ها درخشان، خندان و شادمان است و برخى دیگر غبارآلود، که بر آن خاک نشسته است. آنان همان کافران فاجرند»(۱۱) و از آنجا که در قیامت فاسق بر صورتش غبار است، پس باید از کافران باشد.

دلیل پنجم گفته دیگر خداى متعال است که فرمود: «و لکن الظالمین بآیات الله یجحدون؛ لکن ستمگران، آیات خدا را انکار مى کنند»(۱۲) و بر این اساس ثابت مى شود که ستم، کفر و انکار است و بدون تردید، گنهکار ظالم است. ولى در تمام این ادله فقط ظاهر آیات مورد توجه قرار گرفته، درحالى که در بیشتر آنها سخن از مشرکان مکه است و اینها صفات آنان به شمار مى رود و در آیه حج، کفر، صفت شخصى نیست که به حج نرود، بلکه صفت کسى است که فریضه حج را انکار کند.

ظاهرگرایی خوارج

از آنجا که خوارج ظاهر الفاظ را دستاویز قرار مى دادند، مى بینیم که على(ع) هنگام مناظره یا بحث با آنان در این باره، به آیات قرآن استناد نمى کرد؛ چه اینکه آنها فقط به ظاهر الفاظ تمسک مى جستند. از این رو حضرت با سیره و عمل رسول خدا(ص) با آنان بحث و جدل مى کرد؛ براى نمونه، این گفتار حضرت در خطاب به آنان است: پس اگر بر این پندار اصرار دارید که من به خطا رفته و گمراه شدم، چرا عموم امت محمد(ص) را به گمراهى نسبت مى دهید؟ آنان را به خطاى من مؤاخذه مى نمایید و خطاى مرا به حساب آنان مى گذارید و به گناهان من تکفیر مى کنید؟! شمشیرهایتان را بر گردنتان آویخته و آن را بر نقاط پاک و آلوده به طور یکسان قرار مى دهید و گنهکار را با کسى که گناهى مرتکب نشده یکى مى انگارید!

شما مى دانید که رسول خدا(ص) مرد زناکار داراى همسر را سنگسار کرد؛ ولى بر جنازه اش نماز خواند و اهلش از او ارث بردند. قاتل را کشت و اهلش اموالش را به ارث بردند و دست سارق را برید و زناکار بى همسر را تازیانه زد؛ ولى سهم آنان را از بیت المال پرداخت و آنان با زنان مسلمان ازدواج کردند. رسول خدا(ص) آنان را به سبب گناهشان مؤاخذه کرد و حکم خدا را در مورد آنها برپا داشت، ولى سهمى را که از مسلمانى داشتند، از آنان بازنگرفت و اسمشان را از زمره اهل اسلام خارج نکرد.(۱۳)

اختلاف هاى داخلى خوارج

آنچه بدان اشاره کردیم، تمام اصول و مبانى خوارج بود که بیشتر آنان بر آن اتفاق نظر داشتند؛ ولى دیگر مبانى، مورد پذیرش بیشتر آنان نبوده و در آن، اختلاف بسیار داشته اند؛ اختلافى که از امور گوناگون ناشى مى شد و نشان از تزلزل در عقاید آنها داشت. چه بسا سر بسیارى از عقب نشینى هاى آنان درجنگ ها به رغم دلاورى هاى چشمگیرشان، همین اختلاف ها بوده است. «مهلب بن ابى صفره» که از جانب امویان براى جنگ با خوارج تعیین شده بود، بارها از اختلاف هاى داخلى آنان براى ایجاد تفرقه، سستى و ضعف در میانشان سود جست و هر گاه در میان آنان اختلاف داخلى نمى یافت، کسى را براى تحریک و دامن زدن به اختلاف، به سوى آنان مى فرستاد.

ویژگى‌هاى خوارج در بحث و مناظره

فرقه خوارج صفات فراوانى دارند و همین ویژگى ها موجب شده تا جماعتى لجوج باشند. آنان در دفاع از مسلک هاى خود به بحث و جدال پرداخته، ادله را از گفتار طرف مقابل خود مى گیرند و چنان به اندیشه هاى خود به شدیدترین نحو چنگ مى اندازند که در نتیجه، دیدگاه هاى آنان تک بعدى و یکسونگر مى شود.

در بحث ها و مجادله هاى آنان تعصب حاکم بود؛ در نتیجه تسلیم خصمشان نمى شدند و در برابر هیچ اندیشه اى قانع نمى گشتند؛ هر چند درستى آن آشکار و نزدیک به حق مى بود؛ بلکه هر چه نیروى استدلال خصم بیشتر بود، پافشارى آنان بر عقاید خویش و جستجو از آنچه آن را تأیید کند، فزون تر مى شد. علت این امر آن بود که اندیشه هاى آنان بر جانشان چیره شده و مسلک هایشان در اعماق دل آنان فرورفته و بر تمام جایگاه هاى اندیشه آنان و روش فهم و ادراکشان سلطه یافته بود و با همه این اوصاف، صفت سرسختى و شدت مخالفت آنان، تجسم عینى گرایش هاى بیابانگردى و صحرانشینى آنان بود.

تمایل شدید آنان به تأیید و تقویت مذهب خویش، گاه آنان را وامى داشت که بر پیامبر خدا(ص) نیز دروغ ببندند؛ تا آنجا که نقل مى شود یکى از خوارج پس از آن که توبه کرد، از عالمان خواست تا احادیث پیامبر خدا(ص) را مورد دقت و بازنگرى قرار دهند؛ آنان هر گاه براى عقاید خود دلیلى نمى یافتند، حدیثى را جعل کرده و به پیامبر(ص) نسبت مى دادند!

جنایت‌های خوارج

خوارج به شدت براى مردم ایجاد مزاحمت‏ می کردند و هر کسى که اعتقاد به گمراهى امام علی(ع) نداشت را مى‏ کشتند!

روزی راه عبدالله بن خباب، صحابى رسول خدا(ص) را در حالى که همسرش نیز به همراه او بود، گرفتند و از او راجع به على(ع) پیش از تعیین حکم و بعد از آن، پرسیدند؛ او در جواب ایشان گفت: على(ع) به حکم خدا داناتر از شماست و تقواى دینى ‏اش و عمق بینش وى بیشتر از شماست. به او گفتند: که تو تابع هواى نفسى و تو افراد را روى شهرتشان دوست مى‏ دارى نه از روى عملشان. به خدا قسم تو را به نحوى مى ‏کشیم که تاکنون کسى را نکشته ‏ایم. پس او را گرفتند و شانه ‏هایش را بستند و بعد او و همسرش را -در حالى که زمان وضع حملش نزدیک بود- زیر درخت ‏خرماى پر بارى نگاه داشتند. آن‏ گاه او را سر بریدند و خونش را میان آب روان جارى ساختند و رو به همسر وى آوردند! او گفت: من زن هستم، آیا از خدا نمى ‏ترسید؟ پس شکم او را پاره کردند و جنینش را نیز سر بریدند. سه زن از قبیله «طى»، «ام سنان» و «صیداوى» را نیز کشتند!(۱۴)

ابن ابی الحدید می گوید: از خبرهای شنیدنی یکی این است که خوارج، در مسیر راه خود به دو مرد، یکی مسلمان و دیگری نصرانی، برخوردند. چون عقیده آن فرد مسلمان، غیر از عقیده آنان بود، او را کشتند و مرد نصرانی را رها کردند و گفتند: تحت ذمّه مسلمانان است و باید حفظ ذمّه شود!(۱۵)

در پایان باید این نکته را ذکر کرد که در رفتار خوارج ترکیبی از محاسن و رذایل اخلاقی به چشم می‌خورد؛ آنها در حالی که روحیه ای مبارز و فداکار داشتند و در راه عقیده خویش سرسختانه می کوشیدند، عبادت پیشه و زاهد بودند، شب ها را به عبادت می گذراندند، به دنیا و ظواهر آن رغبتی نداشتند، جاهل و نادان بودند و در اثر همین جهالت، حقایق را درک نمی کرده و واقعیات را به غلط تفسیر می کردند. خوارج به فرهنگ اسلامی ناآشنا بودند و می خواستند همه کاستی های خود را با رکوع و سجود طولانی جبران کنند! مردمی تنگ نظر و کوته‌ فکر بودند؛ سطح فکری آنها بسیار پایین بود و به همین سبب، مردم را به سرعت تکفیر می‌ کردند.






دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 4 = 11