نگرشی تاریخی به دلایل رویکرد امام صادق علیه السلام به نهضت علمی و فکری

 

 

 

 

 

 

 

غروب آفتاب دانش، حضرت صادق علیه السلام

میزان احساس خطر از سوی خلیفه چنان بود که یاران خلیفه نیز نمی توانستند آن را مخفی کنند. از جمله ربیع حاجب پرده از این واقعیت بر می دارد

استخوان در گلو
«من یکی از خدمتکاران و ندیمان مخصوص ابوجعفر دوانیفی و محرم اسرار او بودم. یک روز که به نزدش رفتم، متوجّه شدم خلیفه، بسیار غمگین و حیران است. او پشت سرهم آه می کشید و دست هایش را به هم می فشرد. نزدیک تر رفتم و سلام کردم. آن گاه دلیل اندوه و افسردگی اش را پرسیدم. گفت: صد نفر از فرزندان فاطمه را کشته ام ولی بزرگ ایشان مانده، کاری هم نمی توانم بکنم! گفتم او کیست؟ جواب داد: جعفربن محمّد صادق! شگفت زده اظهار کردم: او آن قدر به عبادت مشغول است که فرصت ندارد به خلافت فکر کند. خلیفه سرش را به نشانه تأیید تکان داد و گفت: می دانم که تو به امامت او اعتقاد داری و به بزرگی و عظمت او آگاهی. امّا من سوگند یاد کرده ام پیش از آن که امروز به شب برسد، خودم را از غصه او خلاص کنم» (۱)
آن چه خواندیم، تنها گزارشی مختصر از حسّاسیت خلیفه، نسبت به امام علیه السلام بود که محمّد بن عبدالله آن را روایت کرده است.
میزان احساس خطر از سوی خلیفه چنان بود که یاران خلیفه نیز نمی توانستند آن را مخفی کنند. از جمله ربیع حاجب پرده از این واقعیت بر می دارد و می گوید: «روزی منصور مرا خواست و گفت: می بینی مردم درباره جعفربن محمّد چه می گویند! به خدا قسم، نسل او را برخواهم انداخت. خلیفه در این لحظه یکی از امیران خود را خواست و گفت: با هزار نفر به مدینه برو و بی آن که مردم مطلّع شوند، سر جعفر صادق و پسرش موسی را ببر و نزد من بیاور» (۲)
او یک بار نیز به فرماندار مکّه (زید بن حسن) فرمان داد خانه امام صادق علیه السلام را به آتش بکشد. او نیز چنین کرد و خانه آتش زد. (۳) و زمانی هم کوشید مدرکی علیه حضرت تهیه کند و او را با این عنوان از بین ببرد. حکایت رسوایی خلیفه در این باره خواندنی است.
جعفربن محمّد بن اشعث که با صفوان بن یحیی گفت و گو می کرد، گفت: «با این که در خانواده ما هیچ شیعه ای وجود ندارد. می دانی من چرا شیعه شدم؟ صفوان ابراز بی اطلاعی کرد. آن گاه جعفر گفت: روزی منصور دوانیقی به پدرم محمّد بن اشعث گفت: یک مرد اندیشمند پیدا کن تا مأموریتی مهم به او واگذار کنم. پدرم ابن مهاجر –دایی ام- را معرفی کرد. خلیفه به ابن مهاجر مبلغ هنگفتی پول داد و گفت: به مدینه نزد عبدالله بن حسن بن حسن (عبدالله محض) و جماعتی از خاندان او مخصوصاً جعفربن محمّد (امام صادق) برو؛ این پول ها را به آن ها بده و بگو مردی از اهل خراسان هستم، گروهی از شیعیان شما در خراسان، این پول را فرستاده اند، به شرط این که علیه حکومت قیام کنید. وقتی پول را گرفتند، بگو چون من امانت دار هستم، رسید این پول ها را بدهید تا به صاحبانش برسانم. رسیدها را بگیر و نزد من بیاور. ابن مهاجر پول ها را برداشت و راهی مدینه شد. مدّتی بعد برگشت و خود را نزد خلیفه رساند. خلیفه بی صبرانه نتیجه مأموریت را جویا شد، او گفت: پول ها را دادم و رسید گرفتم. البته غیر از جعفر بن محمّد صادق. چون برای تقدیم پول رفتم در مسجد مشغول عبادت بود. منتظر شدم تا نمازش تمام شود. تا نمازش را تمام کرد بی آن که من چیزی بگویم، رو به من کرد و گفت: «یا هذا اتق الله و لاتَغُرّ اهل بیت محمّد؛ ای مرد! از خدا بترس و خاندان رسالت را فریب نده!
گفتم: خدا کارت را سامان دهد. چه می گویی؟ او سرش را نزدیک گوشم آورد و آن چه را بین من و تو (منصور) گذشته بود، بی کم و کاست گفت: گویا او سومین نفر از ما بود که از این راز مطلع بود. منصور گفت: «یابن مهاجر! اعلم انه لیس من اهل بیت النبوه الا و فیه محدّث و انّ جعفر بن محمّد محدثنا؛ ای فرزند مهاجر، بدان هیچ خاندان نبوتی نیست مگر آن که محدثی (فرشته با او سخن می گوید) دارند و محدث ما جعفربن محمّد صادق علیه السلام است.
آری، همین اقرار خلیفه، موجب شد ما شیعه شویم..» (۴) و سرانجام سخن را از منصور دوانیقی بشنویم که گفت: «هذا الشجی معترض فی الحلق؛ جعفربن محمّد مثل استخوانی در گلوست. نه می توانم بیرون بیاندازم؛ نه می توانم فرو ببرم؛ نه می توانم مدرکی از او به دست آورم و نه می توانم تحملّش کنم» (۵) سرانجام این طاغوت پلید نتوانست وجود خورشید آل محمّد را تحمل کند و به نقل ابن بابویه امام را با زهر مسموم کرد و به شهادت رساند (۶) . آری، به این ترتیب حضرت در ماه شوال (۱۴۸هـ. ق) به سوی حق شتافت. (۷)
امام موسی کاظم علیه السلام می فرمود: پدر بزرگوارم را با دو پارچه سفید مصری که در آن ها احرام می بست و پیراهنی که می پوشید و عمامه ای که از امام زین العابدین به او رسیده بود یک برد یمنی- که به چهل دینار خریده بود. کفن کردم؛ انا کفنت ابی فی ثوبین شطویین کان یحرم فیهما و فی قمیص من قمصه و فی عمامه کانت لعلی بن الحسین علیه السلام و فی برد اشتراه باربعین دیناراً (۸)

راز شقاوت شب پرستان!
به راستی چه دلیلی می تواند توجیه گر این همه حساسیت و جنایت علیه امامی معصوم که تنها به تشکیل مکتب علمی همّت گمارده و از قیام مسلحانه علیه حکومت پرهیز کرده، باشد؟ برای یافتن پاسخ این سؤال لازم است اوضاع سیاسی معاصر حضرت، نحوه انقراض حکومت بنی امیه، تشکیل حکومت بنی عباس، مواضع حضرت در این پیشامد، دلیل همکاری نکردن با مؤسسان حکومت بنی عباسی، دلایل قیام نکردن و رویکرد به نهضت علمی را بدانیم. ما در این مقاله تلاش داریم به خلاصه ای از آن چه گفتیم، پاسخ بدهیم.

علل زوال بنی امیه
یکی از نکات دوران امام صادق علیه السلام انتقال حکومت از بین امیه به بنی عباس است. رشته ای از علل مختلف دینی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی موجب زوال بنی امیه شد که همه آن ها به سیاست ها و عملکردهای این خاندان باز می گردد. از جمله این عملکردها: موروثی کردن حکومت، سوء استفاده از بیت المال، هوسرانی و عیاشی ها و گرایش به تجملات، تعصبات عربی و نژادی، مخالفت های علنی با سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تحریف حقایق توسط محدثان درباری، اهانت به حرمین شریفین، تعطیلی امر به معروف و نهی از منکر و… است. (۹)
این امور در طول سلطه انسان آنان موجب قیام های مسلحانه، اختلافات و درگیری های داخلی، قتل و غرات مسلمانان و ناامنی های دیگر شد و این سلسله را در کام نابودی فرو برد. در این بین دو دلیل عمده در تزلزل موقعیت این خاندان نقش داشت:
۱- انحراف های دینی.
۲- انحراف های مادّی.

سوء استفاده بنی عباس از نارضایتی عمومی
بنی عباس از موج های گسترده نارضایتی مردم برای رسیدن خود به تخت و تاج سوء استفاده کردند. تاریخ گواهی می دهد که آنان برای رسیدن به مقاصد خود ناچار بودند از رنگ و بوی مذهب استفاده کنند. براین اساس مصمّم بودند که مردانی از اهل بیت علیهم السلام را انتخاب و با نردبان قرار دادن آن ها به مقاصد خود برسند. بنی عباس برای این کار ۳۲ سال کار تبلیغی و عملیاتی انجام دادند. در رأس هرم سه برادر (ابراهیم امام –ابوالعباس سفاح- ابوجعفر منصور) از نسل عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب قرار داشتند که در حجاز، عراق و شام مخفیانه زندگی می کردند، مبلّغانی را پرورش داده به شهرها و مناطق مختلف می فرستادند تا علیه بنی امیه تبلیغ کنند. در کنار این ها، عدّه ای از عموهایشان هم فعالیت می کردند. مهم ترین آن ها ابومسلم که قیام خراسان را رهبری کرد و ابوسلمه خلال که به ابوالعباس سفاح بسیار نزدیک بود می باشند.
این فرصت طلبان با درک زمینه های عمیق مذهبی مردم از همان ابتدا به نام اهل بیت علیهم السلام و تحت عناوینی چون «الرضی من آل محمّد» یا «الرضا من آل محمّد» تبلیغ می کردند. (۱۳)
آنان به فکر افتادند که شخصی از اهل بیت علیهم السلام را نیز برای رهبری برگزینند تا با علم کردن او از احساسات مردم استفاده کنند و زودتر به هدف خود برسند. برای این کار پسر عبدالله محض؛ ی عنی، «محمّد نفس زکیه» را برگزیدند. به این صورت که بنی عباس و عبدالله محض (و دو پسرش محمّد نفس زکیه و ابراهیم) در ابوا جلسه ای محرمانه، تشکیل دادند و در آن جا با محمّد نفس زکیه بیعت کردند. (۱۴)] جالب این که منصور نیز با وی بیعت کرد. و این نشان می دهد که آنان چگونه محمّد نفس زکیه و پدرش را از آلت دست قرار داده بودند. البته محمّد و پدرش نیز به دلایل ظاهری (نام- خال روی شانه…) گویا گمان می کردند که مهدی امّت هستند، لذا بی محابا به این کار اقدام کردند و بنی عباس هم به نحو احسن از آن سوء استفاده نمودند.

عکس العمل امام
امام صادق علیه السلام به تمام آن چه گفتیم آگاه بود و می دانست که هدف بنی عباس، استفاده از آل علی علیه السلام است. لذا وقتی این گروه، شخصی را نزد امام فرستادند، تا برای بیعت بیاید، فرمود: این کار را نکنید. «فان هذا الامر لم یات بعد، ان کنت تری (عبدالله) ان ابنک هذا هو المهدی فلیس به ولا هذا له و ان کنت انما ترید ان تخرجه غضبا لله و لیامر بالمعروف و ینه عن المنکر وفانا و الله لاندعک فانت شیخنا و نبایع ابنک فی الامر؛
این مسأله (مهدی) حالا وقتش نیست. اگر تو نیز (عبدالله) خیال می کنی این پسر تو مهدی است، اشتباه می کنی. این پسر، مهدی امّت نیست و اکنون وقت آن نرسیده است و اگر بخواهی به خاطر غضب برای خدا و امر به معروف و نهی از منکر قیام کنی، به خدا قسم ما تو را رها نمی کنیم. تو شیخ ما هستی و در این کار با پسر تو بیعت می کنیم».
این گونه سخن گفتن که راه را برای استفاده بنی عباس می بست، بسیار هوشمندانه بود و آن گاه که عبدالله اصرار کرد که پسرش قیام کند، امام پرده اسرار را کنار زد و فرمود: «والله ما ذاک یحملنی و لکن هذا و اخوته و ابنائهم دونکم و ضرب یده ظهر ابن العباس…؛ به خدا قسم به خاطر حسادت نیست که می گویم او مهدی نیست، این مرد، برادرانش و فرزندانشان به حکومت خواهند رسید نه شما..» آن گاه دستش را به پشت ابوالعباس سفاح زد.
این نهایت درایت و هوشیاری امام بود که ارتباط خطرناک بنی عباس را کشف و به آنان گوشزد کرد. و حتی وقتی از آن جا حرکت کرد به یکی از یارانش گفت: به خدا قسم! همین ابوجعفر منصور، پسران عبدالله (محمّد نفس زکیه و…) را خواهد کشت (۱۵) . در هر صورت بنی عباس این مهره مورد نظر خود را یافتند و در اطراف او حلقه زدند.

راز نامه های ابوسلمه
مدّتی بعد در حدود سال (۱۳۱ هـ. ق) ابراهیم امام بردار بزرگ گروه بنی عباس که در محدوده شام مخفیانه فعالیت می کرد و طبق نقشه قرار بود خلیفه شود، به دست مروان بن محمّد، آخرین خلیفه اموی اتفاد کشته شد. او در این وصیت نامه اش ابوالعباس سفاح را جانشین خود قرار داد و به این ترتیب وی به عنوان خلیفه آینده مطرح شد. در این هنگامه بود که ابوسلمه وارد عمل شد. او چون از موضوع خلافت سفاح نگران بود، در صدد برآمد تا شخصی دیگر را پیشقدم کندو با زیرکی تمام دو نامه همزمان برای عبدالله و امام صادق علیه السلام فرستاد. (۱۶) امام نامه را ناخوانده در آتش سوزاند و این شعر را خواند.
«ایا موقداً ناراً لغیرک ضوءُها و یا حاطباً فی غیر حبلک تحطب؛
ای کسی که آتش می افروزی نورش برای غیر خودت است.
و ای هیزم فروشی که در طناب دیگری هیزم می ریزی..» این گونه پاسخ نیز گویای هوشیاری حضرت نسبت به مقاصد شوم آن ها بود. (۱۷) امّا این بار هم عبدالله محض و پسرش فریب خوردند و برای قیام اعلام آمادگی کردند. آری ابوسلمه سیاستمدار می خواست با نوشتن نامه به دو نفر و دعوتشان به قیام و پذیرش خلافت، کاری کند که بالاخره یکی از تیرهایش به هدف بخورد و چنین نیز شد.
امّا قبل از آن که جواب نامه عبدالله به ابو سلمه برسد، سفاح به او بدگمان شد و ابومسلم با موافقت سفاح او را کشت و آن گاه محمّد نفس زکیه (۱۴۵٫ هـ. ق) و سپس برادرش به طرز دلخراشی گرفتار و کشته شدند. (۱۸)]
به طور خلاصه از امام در قیام زیدبن علی (۱۳۱هـ. ق) و یحیی بن زید (۱۲۵ هـ. ق) نیز دخالت مستقیم دیده نشد.

رفع یک شبهه (تفاوت عصر امام صادق با دوره امام حسین علیه السلام)
در این قسمت از تاریخ ما با یک سؤال اساسی روبه رو می شویم: امام که میدانست در صورت قیام شهید خواهد شد، چرا قیام نکرد وشهید نشد تا به جدش حسین بن علی اقتدا کرده باشد و مانند او یزیدیان طمان را رسوا سازد. آیا تنها فرار از سوء استفاده عباسیان دلیل این امر بود؟
در پاسخ به این سؤال باید به اوضاع عصر امام حسین علیه السلام و امام صادق علیه السلام نگریست. چرا که هر عصر مقتضیات خاص خود را دارد و هر امام موظف است بر اساس آن به حفظ اسلام و نگهبانی از شریعت بپردازد و هر نوع اشتباه در درک مقتضیات عصر و مکان موجب ضربات جبران ناپذیر خواهد شد. سر تفاوت سیره های ائمه نیز در همین مطلب نهفته است.
در عصر امام حسین علیه السلام تنها جبهه مبارزه، دستگاه فاسد خلافت بود، که خفقان را در همه عرصه ها حکمفرما کرده بود. انحراف از مسیر حکومت الهی و میل به جاده انحراف در این بخش یگانه انحراف عمده بود. شهید مطهری می نویسد:«در زمان امام حسین علیه السلام یک مسأله بیشتر برای دنیای اسلام وجود نداشت که همان مسأله حکومت و خلافت بود. همه عوامل را همان حکومت و دستگاه خلافت تشکیل می داد. خلافت به معنای همه چیز بود و همه چیز به معنای خلافت؛ یعنی آن جامعه بسیط اسلامی که به وجود آمده بود، به همان حال خودش باقی بود. بحث در این بود که آن کس که زعیم امر است، کیست؟ و به همین جهت دستگاه خلافت در جمیع شؤون حکومت نفوذ کامل داشت..» (۱۹)
در تأیید این سخن کافی است بدانیم که معاویه رسماً اعلام کرده بود، کسی که دانش قرآن نزد اوست، عبدالله بن سلام است و در زمان عبدالملک اعلان شد کسی جز عطا حق فتوا ندارد واگر او نبود، عبدالله بن نجیع فتوا دهد. بنابراین، این مقدار، اختناق موجب شد جبهه های دیگری بر روی مسلمانان گشوده نشود. حال آن که به مرور زمان به دلیل پیش آمدن مسائل و معضلات جدید و مقتضیات نو، لازم بود جامعه اسلامی پاسخ های مناسب و حرکات متناسب از خود نشان دهد امّا دوری از منبع الهی و بریدن از ائمه واقعی هدایت، به مرور انحرافات فکری، فقهی و دینی و… عرصه را بر همگان تنگ کرد. چنان که دیگر کمتر اصلی در اسلام مانده بود که مورد تردید قرار نگیرد.

: «اگر امام صادق علیه السلام نبود امام حسین علیه السلام نبود، هم چنان که اگر امام حسین علیه السلام نبود، امام صادق هم نبود، یعنی، اگر امام صادق علیه السلام نبود، ارزش نهضت امام حسین علیه السلام هم روشن و ثابت نمی شد. در عین حال امام صادق علیه السلام متعرض امر حکومت و خلافت نشد ولی همه می دانند که امام صادق علیه السلام با خلفا هم کنار نیامد و مبارزه منفی می کرد. نوعی جنگ سرد در میان بود. معایب و مظالم خلفا به وسیله امام صادق علیه السلام افشا می شد

همچنین خطاها و اشتباهاتی که خلفا می کردند و یا تمایلات آن ها اقتضا می کرد که انحرافاتی در سنت و احادیث و تأویل ایات و ارائه قرائت جدید در هر عرصه ای فراهم شود. که این نیز خود عامل دیگر برای انحرافات می شد. (۲۰) در برابر این همه معضلات، طبیعی بود که مکاتب مختلفی به دلیل خالی دیدن عرصه، پای به میدان بگذارند و قرائت خود را عرضه دارند. همین امر سبب نوعی تکثر قرائات و تنوع آرا در باب مسائل و مسلمات دینی می شد که می رفت به مرور فقه و مذهب و سنت را نابود سازد (۲۱) با این مقدمه باید گفت:
۱- چون عصر امام حسین علیه السلام دوره اختناق کامل بود و همچنین تنها انحراف عمده در اصل خلافت بود، اگر امام حسین علیه السلام قیام نمی کرد و شهید نمی شد، تنها کاری که می توانست انجام دهد، پذیرش انزوا و خانه نشینی بود و نمی توانست کوچک ترین اقدامی انجام دهد. امّا در عصر امام صادق علیه السلام اگر امام می جنگید و شهید می شد، به دلیل کثرت مذاهب پیش آمده، اندیشه های ارائه شده وانحرافات موجود، به زودی خون او پایمال می شد. اگر نمی جنگید، لازم نبود در انزوا باشد، بلکه جبهه ای عمیق تر و حساس تر پیش روی او بود که باید در آن می جنگید و آن جبهه علم و فرهنگ و فقه و سنت بود.
۲- شهید مطهری رحمه الله می نویسد: «اگر امام صادق علیه السلام نبود امام حسین علیه السلام نبود، هم چنان که اگر امام حسین علیه السلام نبود، امام صادق هم نبود، یعنی، اگر امام صادق علیه السلام نبود، ارزی نهضت امام حسین علیه السلام هم روشن و ثابت نمی شد. در عین حال امام صادق علیه السلام متعرض امر حکومت و خلافت نشد ولی همه می دانند که امام صادق علیه السلام با خلفا هم کنار نیامد و مبارزه منفی می کرد. نوعی جنگ سرد در میان بود. معایب و مظالم خلفا به وسیله امام صادق علیه السلام افشا می شد و بنابراین منصور، تعبیر عجیبی درباره ایشان دارد. می گوید:«هذا الشجی معترض للحلق..» (۲۲)

برخی گروه های این دوره و اقدامات امام
به طور خلاصه می توان به ظهور متکلمان (۲۳) ، متصوفه (۲۴) ، زنادقه (۲۵) ، و همچنین نحله هایی چون جبریه، مشبهه، تناسخیه و… که در این دوره به وجود آمده بودند اشاره کرد. اختلاف در قرائت ها در این دوره بیداد می کرد.
حضرت امام صادق علیه السلام در برخورد با این رویدادهای جدید، سیره پدر بزرگوارش، امام باقر علیه السلام، را در پیش گرفت و نهضت علمی عظیمی را پایه گذاری کرد و با ارائه پاسخ های افکار هر نحله و گروه، استحکام و آسیب ناپذیری تشیع را در عرصرهای بعد نیز تضمین کرد. عمده کارهای حضرت در این باره عباردتند از:
۱- تربیت راویان:
به دلیل ممنوعیت نقل حدیث در دوره های گذشته توسط امویان،جامعه اسلامی از این نعمت بزرگ محروم شده بود و در معضلات خود ناچار بود به منابع از خود ساخته مانند قیاس، استحسان و… روی آورد. لذا حضرت به گروهی ویژه روایات را تعلیم داد تا در سراسر عالم اسلام بگسترانند. تنها در یک مورد خود امام صادق علیه السلام می فرمود: «ابان بن تغلب سی هزار حدیث از من روایت کرده است. پس آن ها را از من روایت کنید..» (۲۶)] حسن بن وشا می گفت: «در مسجد کوفه نهصد نفر را دیدم که همه می گفتند جعفر بن محمّد برایم چنین گفت..» حجم این روایات چنان بود که اهل سنت نیز بدان روی آوردند و طبق آمار محققان شیعی مانند :شیخ طوسی، محقق حلی و… چهار هزار نفر، از حضرت روایت کرده اند..» (۲۷)

۲- تربیت متخصصان مبلغ:
پس از تربیت راویان، لازم بود گروهی متخصص در رشته های مختلف علمی روز نیز پرورش یابند تا فرماندهان جبهه فرهنگی تشیع باشند. جالب این که حضرت در هر رشته شاگردانی تربیت کرده بود که مسلط به آن علم بودند، حکایت زیر را در این باره می خوانیم. هشام بن حکم می گوید:« در محضر امام صادق علیه السلام بودیم. مردی از اهالی شام داخل شد، پس امام علیه السلام از او پرسید، چه می خواهی؟ گفت: به من گفته اند شما داناترین مردم هستی، می خواهم چند سؤال بکنم. امام علیه السلام پرسید: درباره چه می خواهی بپرسی؟ گفت: از قرآن، حروف مقعطعه، سکون، رفع و نصب و جرّ. امام فرمود: ای حمران تو جواب بده. مرد گفت: می خواهم با خودتان بحث کنم. امام پاسخ داد:اگر بر او غلبه کردی، بر من غلبه کرده ای! مرد شامی آن قدر سؤال کرد و پاسخ گرفت که خسته شد و به امام گفت: حمران مرد توانایی است، هر چه پرسیدم جواب داد. آنگاه به اشاره امام، حمران سؤالی پرسید او پاسخی نداشت.
مرد این بار تقاضای پرسش درباره نحو ادبیات کرد. امام او را به ابان حواله داد و در فقه به زراره بن اعین، در کلام به مؤمن الطاق، در استطاعت به حمزه بن محمّد، در توحید به هشام بن سالم و در امامت به من معرفی کرد که مغلوب شد. امّا چنان خندید که دندانش نمایان شد و مرد شامی گفت: گویا می خواستی به من بفهمانی در میان شیعیان چنین مردمی داری! امام فرمود: همین طور است. آن مرد سپس به جرگه شیعیان پیوست..» (۲۸)

۳- مبارزه علمی با دستگاه حاکم
طبیعت این دوره چنان بود که خلفا نیز در پی علما و دانشمندان و برای استفاده از آنان در تحکیم تخت و سلطنت خود تلاش می کردند، لذا سیلی از عالمان، اندیشمندان و توجیه گران به وجود آمد. گاه خلفا از آنان برای مبارزه با ائمه استفاده می کردند، لذا سیلی از عالمان، اندیشمندان و توجیه گران به وجود آمد. گاه خلفا از آنان برای مبارزه با ائمه استفاده می کردند در واقع این نوعی از ستیز آنان علیه ائمه بود جنگی که اعلام نشده و غیر رسمی می نمود. به یک نمونه از قول نعمان بن ثابت بن زوطی (ابو حنیفه) توجه می کنیم. «روزی منصور مرا خواست، نزدش رفتم. گفت: ای ابو حنیفه! مردم به جعفر بن محمّد صادق علاقمند شده اند. سؤالاتی حاضر کن تا از او بپرسی. من ۴۰ سؤال سخت حاضر کردم و در مجلس خلیفه یک به یک طرح کردم. ولی امام با آرامش به تک تک آنها پاسخ می داد و می فرمود: شما (اهل سنت عراق) چنین نظری دارید و اهل مدینه چنان می گویند و ما نیز چنین نظری داریم. که گاهی نظر حضرت موافق اهل عراق، گاه اهل مدینه و گاه نظر مستقلی بود. در پایان فرمود: آیا از ما نشنیده ای که داناترین مردم، کسی است که به اختلاف نظرها از همه آگاه تر باشد..» (۲۹)

۴- پیشگیری از ظلم و ستم در قضاوت
یکی دیگر از حیرت انگیز ترین خدمات علمی حضرت، پیشگیری از ظلم قاضی های آن دوره به مردم بود. زیرا به دلیل تعلق خاطری که در زمینه قضاوت نسبت به قضاوت های امیر مؤمنان علیه السلام در آن عصر وجود داشت- اصولاً قضاوت در اسلام با نام و شیوه علی علیه السلام شناخته شده است- امکان ارتباط دو طرفه ای بین حضرت و قضاوت آن روز ممکن می شد، زیرا از طرفی قضات علاقمند بودند بدانند سیره و سخن امیر مؤمنان علی علیه السلام راجع به قضاوت چگونه بود و از طرفی امام علیه السلام نیز خواستار گسترش فرهنگ علوی بود، البته دلیل دیگری نیز برای این حساسیت امام وجود داشت و آن به خطر افتادن احکام قضایی به دست جاهلان بود که می توانست سرنوشت جامعه را به سوی تباهی و استبداد حاکمان سوق دهد. لذا امام صادق علیه السلام از این تعلق خاطر استفاده می کرد و احکام قضایی را به حد فراوان بیان می کرد تا زمینه تسلط حاکمان بر این بخش از بین برود. نمونه این قاضیان نوح بن دراج، حفص، حکم، زیاد بن ابی یوسف، حسن بن سالک و ابی لیلا است که وقتی پاسخ سؤال های متعددش را گرفت گفت: اشهد انکم حجج الله علی خلقه. (۳۰)


۵- برخوردهای علمی با گروه ها
امام در کنار این امور خود نیز به مقابله و پاسخ گویی به انحرافات فکری و عقیدتی می پرداخت و عموماً با سران و داناترین های آنان به مباحثه و مناظره می نشست. به نمونه هایی در مورد دو فرقه صوفیه و زندیق ها توجه کنید.

الف- صوفی ها:
سفیان ثوری همراه با گروهی از صوفیان نزد حضرت آمدند. سفیان که لباس پشمی پوشیده بود، به امام که لباس نازکی بر تن داشت، گفت: «امیر مؤمنان همیشه لباس درشت بر تن می کرد… چرا به او اقتدا نمی کنی؟ امام فرمود: «امیر مؤمنان در زمان تنگدستی مسلمانان زندگی می کرد. خداوند دنیا را برای مؤمن آفریده است و کافر نزد او ارزشی ندارد…. امیر مؤمنان ولی و امام بود و بر امام سزاوار نیست بالاتر از فقرا باشد…. ولی من والی نیستم..»
بعد از صحبت طولانی، سفیان را به پیش خود خواند وپیراهن پشمی او را کنار زد. وقتی پیراهن زیرین او که ابریشمی بود، نمایان شد، گفت: ای سفیان! حالا به لباس من نگاه کن. همه دیدند که حضرت زیر لباس نازک، لباس زبری پوشیده است. فرمود:« ای سفیان! این لباس زیرین را برای خدا و پیراهن رویی را جهت ابراز نعمت خداوند پوشیده ام..» (۳۱)

ب- زندیق ها:
یکی ازخطرناک ترین چهره های زندیق ابن العوجا بود که وقتی می خواستند او را گردن بزنند گفت:« حالا دیگر ترس از کشته شدن ندارم چون چهار هزار حدیث جعل کرده ام. من حلال را حرام، حرام را حلال، روزه خواری ماه رمضان را مباح کرده ام و شما را به روزه گرفتن در عید فطر وادار ساخته ام..»
ابن ابی العوجا با چند نفر از دهریون در مکه، پیمانی بستند که بر اساس آن قرار شد، او در سفری به مکه امام علیه السلام را رسوا کند. که البته خودش رسوای عام و خاص شد. (۳۲) ابوشاکر نیز یکی دیگر از زنادقه است که بسیاری از مسلمانان را منحرف کرد. او نیز در مناظره ای با امام رسوا شد. (۳۳)
هشام بن حکم می گوید:« ابو شاکر به من گفت: آیه ای در قرآن هست که نظر و قرائت ما را تأیید می کند. «هو الذی فی السماء اله وفی الارض اله؛ اوست که در آسمان خداست و در زمین خدا»، پس ما یک خدای آسمان و یک خدای زمین داریم. من از پاسخ دادن حیران شدم. تا این که ایام حج فرا رسید. در آن جا با امام ملاقات و مطلب را باز گفتم، فرمود: این سخن، سخن زندیق است. وقتی پیش او رفتی بپرس نام تو در کوفه چیست؟ وقتی جواب داد نامش در بصره را بپرس. او نام دیگری خواهد گفت. تو بگو: خدای ما هم چنین است. خدای ما هم در آسمان «اله» است و هم در زمین «اله». وقتی به کوفه برگشتم بدون توقف نزد ابو شاکر رفتم و آنچه را امام فرموده بود، بی کم و کاست اجرا کردم. ابو شاکردر مانده شد وگفت: این سخن ازحجاز به این جا آمده است..» (۳۴)


۱)– منهج الدعوات، ص ۲۰۱٫
۲)– همان، ص ۲۱۳٫
۳)– اصول کافی، ج۱، ص۴۷۳،ح۲٫
۴)– همان، ج ۱، ص ۴۷۵، ح۶٫
۵)– وسائل الشیعه، ج۱۲، ص۱۲۹ و بحارالانوار، ج۴۷، ص۴۲ و کشف الغمه، ج۲،صص۲۰۸ و ۲۰۹
۶)– نقل است که حضرت را با انگور زهرآلود به شهادت رساندند. الفصول المهمه، ص ۲۲۷، ثواب الاعمال، ص ۲۷۲ و مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص ۳۰۲٫
۷)– برخی ۱۵ رجب نقل کرده اند: کشف الغمه، ج۲، ص ۳۷۴٫ عمر امام هنگام شهادت ۶۵ سال (کافی، ج ۱،ص ۴۷۲) ۶۸ سال (کشف الغمه، ج ۲، ص ۳۷۴٫
۸)– کافی، ج۱، ص ۴۷۶٫)
۹)– الکامل فی التاریخ، ج۳، ص ۲۰۱، مقاتل الطالبین، ص ۷۰، الامامه و السیاسه،ج۱، ص ۱۶۵٫ مروج الذهب، ج۳، ص ۱۶۶٫
۱۰)– جلاء العیون، ص ۸۸۴ نقل از اعلام الوری، ص ۲۷۲٫
۱۱)– از ۸۳ هـ ق تا ۱۱۴ حضرت علیه السلام در مقام امامت نبودند.
۱۲)– برخی ابتدای امامت حضرت را از دوره ابراهیم بن ولید نقل کرده اند. مناقب ابن شهر آشوب، ج۴، ص۳۰۲
۱۳)– شهید مطهری می نویسد: از همین جا معلوم می شود که اساساً زمینه مردم، زمینه اهل بیت علیهم السلام پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و زمینه اسلامی بوده است. این هایی که امروز می خواهند به این قیام های خراسان مثل قیام ابومسلم رنگ ایرانی بدهند که مردم از روی تعصبات ملی و ایرانی این کار را کردند، صدها شاهد و دلیل وجود دارد که چنین چیزی نیست… البته مردم ناراضی بودند ولی آن چیزی که مردم برای نجات خودشان فکر کرده بودند، پناه بردن از بنی امیه به اسلام بود نه چیز دیگر. (سیری در سیره ائمه اطهار، ص ۱۳۵٫)
۱۴)– مقاتل الطالبین، ص ۱۳۷، عبدالله محض اصرار داشت با پسرش به عنوان مهدی امت بیعت کنند.
۱۵)– سیری در سیره ائمه اطهار، صص ۱۳۴، ۱۳۵٫ مقاتل الطالبین، ص ۱۷۳، بحارالانوار، ج۴۷، ص ۲۷۸٫
۱۶)– الفخری ابن طلقا، صص ۱۵۴، ۱۵۵، جهاد الشیعه، ص ۱۰۴٫
۱۷)– سیری در سیره ائمه اطهار، شهید مطهری، ص ۱۲۴ تا ۱۲۹٫
۱۸)– تذکره الخواص ابن جوزی، صص ۱۹۹، ۲۰۳
۱۹)– سیری در سیره ائمه اطهار، صص ۱۴۸، ۱۴۱
۲۰)– محیط علمی آن دوره، ورود نژادهای مختلف در اسلام که هر یک افکار خاص خود را داشتندف رفع تبعیض نژادی و همزیستی مسلمانان، زندگی مسامحه آمیز با پیروان دیگر ادیان از دیگر علل ورود افکار نو و جدید بود که پاسخ های قانع کننده نیافته و جامعه را در آستانه انحراف قرار داده بودند.
۲۱)– سیری در سیره ائمه اطهار. صص ۱۵۹، ۱۵۷٫
۲۲)– در مسائل اعتقادی (مثل خدا، آیات مربوط به خدا، نبوّت، وحی، توحید، ثنویت، قضا و قدر، شیطان و…) بحث می کردند.
۲۳)– خشکه مقدسی بودند و می گفتند اسلام آن است که ما می گوییم، این عده طرفداران زیادی داشتند و هر چه می خواستند می گفتند.
۲۴)– گروه متجدد و تحصیل کرده و به اصطلاح روشنفکر بودند که عموماً از دیگر کشورها متأثر بودند.
۲۵)– رجال نجاشی، ج۱، ص ۷۸ و ۷۹٫ معجم رجال الحدیث خویی، ج۱، شفابخشی ۲۸
۲۶)– رجال کشی، ص ۱۳۸، ۱۳۹
۲۷)– بحار الانوار، ج ۴۷، ص ۲۱۷٫
۲۸)-تهذیب الکمال، ج۵، ص۷۹؛ سیر اعلام النبلاء ج۶، ص ۲۵۸؛ بحار الانوار، ج۴۷، ص ۲۱۷٫
۲۹)-من لایحضره الفقیه، ج ۱، ص ۱۸۸، ح۵۶۹٫
۳۰)– اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۶۰
۳۱)– سفینه البحار، ج۲، ص ۲۸۵٫
۳۲)– همان، ج۱، ص ۴۷۴٫
۳۳)– همان، ج۱، ص ۴۷۴، مناظره امام با ابوشاکر دیصانی را در احتاج طبرسی، ج۲، ص ۷۱، مناظره با ابن ابی العوجارا در کافی ج۱، ص ۹۷، بازندیق مصری را در احتجاج، ج۲، ص ۷۵ ببینید.






پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


7 + 5 =