قاسم ، ماه در خون شناور(اشعار شب ششم ماه محرم )

~~اشعار شب ششم محرم
ماه در خون شناورم، قاسم
یادگار برادرم، قاسم

کم بزن دست و پا در آغوشم
جان مده در برابرم، قاسم

العطش گفتنت کبابم کرد
سوخت از پای تا سرم، قاسم

سخت باشد به من عزیز دلم
که تو را کشته بنگرم، قاسم

زخم های تن تو کشت مرا
تازه شد داغ اکبرم، قاسم

جای گل جسم چاک چاک تو را
می برم بهر دخترم، قاسم

حیف با چشم خود نگه کردم
تا چون جان رفتی از برم، قاسم

عوض آب بر تو آوردم
اشک با دید ترم، قاسم

بعد اکبر دلم به تو خوش بود
که تویی یار و یاورم، قاسم

ای جگر پاره حسن به چه رو
رو کنم جانب حرم، قاسم

گر سراغ تو را ز من گیرد
چه بگویم به خواهرم، قاسم

نظم "میثم" اگر چه قابل نیست
تو قبولش کن از کرم، قاسم
***استاد سازگار***
همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد
همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد

گره به بند نقابت زد و میان حرم
پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد

کنار عمه نشست و برای نجمه گریست
و خیمه گاه تو را حجله عزایت کرد

ببین که با عرق شرم آشنایم کرد
کسی که با تن این خاک آشنایت کرد

به غیر موی سفیدش، لبان پر خونت
تو را خود حسنم مثل مجتبایت کرد

کسی نبود و بگوید یتیم را نزنید
کسی نگفت که این ضربه ها کفایت کرد

بگیر دستم و بابا بگو نگاهم کن
علی که رفت بجای خودش عصایت کرد

دم از تو هست ولی باز دم ممکن نیست
که تاخت لشگری غرق رد پایت کرد

همینکه خواستی از سینه ات نفس بکشی
شکست دنده ی سختی و بی صدایت کرد

دوباره آمدی آرامتر نفس بزنی
که باز ضربه یک نعل جابجایت کرد

تلاش میکنی اما نفس نمیگذرد
به سینه حق بده این سنگ آسیایت کرد

تو را به سینه اش عباس می کشد بد جور
مفاصلی که جدا مانده نخ نمایت کرد

به مشت قاتل تو گیسوی تو را چرخاند
بلند ازسرمو از زمین جدایت کرد

چه خوب شد که رسیدم تبر زمین انداخت
رسیدم و نوک سرنیزه اش رهایت کرد
***حسن لطفی***


اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

 

***

مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی

زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی


وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت

تنها سواره ی حسن مجتبی شدی


از بس عزیز هستی واز بس که محشری

بین قنوت زینب کبری دعا شدی


دل ها شکست و غصّه حرم را فرا گرفت

وقتی که از کنار عمویت جدا شدی


بند رکاب حسرت پای تو را کشید

تا راهی میانه ی دشت بلا شدی


دانه به دانه موی عمویت سفید شد

وقتی زمین فتادی و وقتی که تا شدی


در بین معرکه چقدَر نیزه خوردی و

پرپر شدی خلاصه شدی نخ نما شدی


یک نیزه دار جسم تو را بر زمین زد و

بر زیر نعل کشته ی بی انتها شدی


تشییع پیکرت چقدر دردسر شد و

آخر میان تکّه حصیری تو جا شدی


آن خاطرات کوچه دوباره مرور شد

وقتی به زیر پای عدو جابه جا شدی
***
قد کشید و بلند بالا شد
تا فلک پر زد و مسیحا شد
 
به همین قدر اکتفا فرمود
بند کفش اش نبست و موسی شد
 
آب و آیینه را خبر بکنید
رخ داماد عشق زیبا شد
 
دست و پا زد که یعنی این جایم
علت این بود زود پیدا شد
 
طفل معصوم گفت تشنه لبم
همه جا شرم مال سقا شد
 
نوه ی مرتضی و فاطمه بود
زائر مرتضی و زهرا شد
 
صبح پایش رکاب را پس زد
عصر قدش چو قد آقا شد
 
چند ابرو اضافه بر رخ داشت
یا سم اسب بر رخش جا شد؟
 
ارباً اربا شد از درون بدنش
این حسن زاده پور لیلا شد
 
سخت پیچیده است پیکر او
علت مرگ او معما شد
 
قاتلی دور دست خود تاباند
زلفش از پیچ بس چلیپا شد
 
دست خط پدر غمش را برد
یک دهه پیش از این گره وا شد
 
بازویش زیر سم مرکب رفت
دست خط مبارکی تا شد
 
سنگ بازی شده است با سر او
چون چو طفلان سوار نی ها شد
 
سر مپیچ از عمو بده بوسه
گردنت گر چه بی مدارا شد
 
رو به قبله کند چگونه تو را
بندهایت ز یکدگر وا شد
##
نفسم حبس شد از آنچه که چشمم دیده
پر و بال نفسم را پر و بالت چیده
 
هر تنی مثل تو پرپر بشود می پاشد
بدنت از عسل اینگونه به هم چسبیده
 
نقل دامادی تو بود ؛مبارک باشد
سنگ هایی که به روی سر تو باریده
 
چه قدر خار به زخم بدنت می بینم
چه قدر پیکر تو روی زمین چرخیده
 
چه قدر موی تو در دور و برت ریخته است
پیچش زلف تو در دست چه کس پیچیده
 
نیست تیغی که لبی از تن تو تر نکند
بس که از پیکر تو چشمه ی خون جوشیده
 
چه قدر خاک نشسته به تنت، اما نه
تن تو مثل غباری به زمین خوابیده
 
هر کجا می نگرم زخم هلالی داری
رختی از نقش سم اسب تنت پوشیده
 
صفحه صفحه شده ای و به خودم می گویم
این کتابی است که شیرازه ی آن پاشیده
حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
***
 
آیینه‌ ی مرد جمل آمد به میدان
یک شیر دل مانند یل آمد به میدان
با سیزده جام عسل آمد به میدان
ای لشگر کوفه اجل آمد به میدان
 
باید که قبر خویش را آماده سازید
در دل جگر دارید اگر بر او بتازید
 
رفته به بابایش که این‌گونه شریف است
از نسل پاک صاحب دین حنیف است
قاسم اگر چه قدّ و بالایش ظریف است
امّا خدایی او سپاهی را حریف است
 
گوید به او عمّه: به بدخواه تو لعنت
مه‌ پاره‌ ی نجمه! به بدخواه تو لعنت
 
شاگرد رزم حضرت عباس، قاسم
آمد ولی در هیبت عباس، قاسم
در بازوانش قدرت عباس، قاسم
به‌ به که دارد غیرت عباس، قاسم
 
عمّامه‌ ی او را عمویش با نمک بست
مانند بابایش حسن، تحت‌الحنک بست
 
قاسم حریف تن به تن دارد؟ ندارد
این نوجوان جوشن به تن دارد؟ ندارد
چیزی کم از بابا حسن دارد؟ ندارد
اصلاً مگر ازرق زدن دارد؟ ندارد
 
ازرق کجا و شیر میدان خطرها
قاسم بُوَد رزمنده‌ی نسل قمرها
 
وقت پریدن ناگهان بال و پرش ریخت
یک لشکری را ریخت آخر پیکرش ریخت
از میمنه تا میسره روی سرش ریخت
از روی زین افتاد قلب مادرش ریخت
 
مثل مدینه کوچه ای را باز کردند
پرتاب سنگ و نیزه را آغاز کردند
حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
***
 
ای یادگار ِ رویِ قشنگِ برادرم
جان کَندَنت روی زمین نیست باورم
 
وقتی که استغاثه ی جانسوز تو رسید
هفت آسمان شکست و فرو ریخت برابرم
 
پُر شد فضا ز عطر گلابِ تنت عمو
عطر تن تو زنده کُند یادِ اکبرم
 
پا بر زمین نکش که دلم ریش میشود
پرپر نزن مثال کبوتر برابرم
 
در استخوان خُردِ جناقِ تو دیده ام
تصویر درب و سینه و مسمار و مادرم
 
یا قد کشیده ای تو به زیر سُمِّ ستور
یا من خمیده جسم تو را خیمه میبرم
شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
***
 
بیشتر مثل مجتبی شده ای
ولی افسوس بی صدا شده ای
 
مثل آئینه ای که خورده زمین
تکه تکه جدا جدا شده ای
 
هرکجا دست می زنم گود است
وایِ من غرق رد پا شده ای
 
زیر سنگینی هزاران اسب
به گمانم که آسیا شده ای
شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
***
از حسن هر کس که در دل ذره ای هم کینه داشت
نیزه ای پرتاب کرد و زخم بر جسمم گذاشت
تیر باران شد پدر من سنگ باران ای عمو
وای از سنگینی نعل سواران ای عمو
مادرم را گو ببیند قاسمش رعنا شده
سیزده ساله یتیمش هم قد سقا شده
بند بند پیکر من ای عمو از هم گسست
مفصلم از هم جدا شد استخوان هایم شکست
عده ای با نیزه و یک عده با تیرم زدند
دوره ام کردند و راحت تیغ و شمشیرم زدند
می شنیدم یک نفر فریاد زد در همهمه:
می زنم ضربه به پهلویش ز بغض فاطمه
شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
***
می خواستند ملائکه وقف غمت کنند
جایی کنار دست خودم محرمت کنند
از پاکی ات شنیده و حالا قرارشد
اینجا کنار دجله تو را زمزمت کنند
لب تشنه می روی که مرا جان به لب کنی؟
باران شدی که بر سرمان نم نمت کنند؟
از اولش که حرف عسل خوردن تو بود
اصلا قرار بوده تو را در همت کنند
جان عمو نقاب خودت را تکان مده
راضی مشو شبیه خودم پرچمت کنند
نجمه کنار خواهر من گریه می کند
تا اندکی به نیزه تو را محکمت کنند
ارثی که برده ای تو زمادربزرگ خود
باعث شده در اوج جوانی خمت کنند
اصلا قرار بوده تو را پیش چشم من
مثل علیٍ اکبر لیلا کمت کنند
حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
***
آشنا بود آن صدایِ آشنایی که زدی
کربلا بیت الحسن شد با صدایی که زدی
خواهرم را بیشتر از هر کسی خوشحال کرد
بانگ إنّی قاسم بن المجتبایی که زدی
لشکری را ریختی، آخر تنت را ریختند
کار دستت داد آخر ضربه هایی که زدی
استخوان سینه ات میگفت اینجایم عمو
خوب شد پیدا شدی با دست و پایی که زدی
ذره ذره چون علیِّ اکبرم میبوسمت
این به جای بوسه هایِ بر عبایی که زدی
سیزده تا سیزده تا نیزه بیرون میکشم
در إزای سیزده جام بلایی که زدی
***
تو فرق نداری به خدا با پسر خویش
اینگونه عمو را مکشان پشت سر خویش
خوب است نقابی بزنی بر قمر خویش
تا قوم زمینت نزنند با نظر خویش
 
آخر تو شبیه حسنی، حِرز بینداز
تو یوسف صحرای منی، حِرز بینداز
 
بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد
بانگ جرس افتاد، به رویت فرس افتاد
از هر طرفی بال و پرت در قفس افتاد
سینت که صدا کرد عمو از نفس افتاد
 
فرمود که سخت است تماشای تو قاسم
مُردم ز تماشای تقلای تو قاسم
 
میل تو به شوق آمد و ضرب المثلت کرد
آینه یِ جنگیدن مرد جَمَلت کرد
آنقدر عسل گفتی و مثل عسلت کرد
با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد
 
حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
***
زره اندازه نشد پس کفنش را دادند
کم ترین سهمیه از سهم تنش را دادند
قاسم انگار در آن لحظ اناالهو شده بود
سر این او شدنش بود "من"ش را دادند
بی جهت نیست تماما بغلش کرده حسین
بعد ده سال دوباره حسنش را دادند
تا که حرز حسنی همره قاسم باشد
عمه ها تکه ای از پیرهنش را دادند
داشت مجذوب کلیم اللهی خود می شد
سنگ ها نیز جواب سخنش را دادند
داشت با ریختنش پای عمو کم شد
چقدر خوب زکات بدنش را دادند
گفت یعقوب :تن یوسف من را بدهید
گفت یعقوب :ولی پیرهنش را دادند
***
تا لاله گون شود کفنم بیشتر زدند
از قَصد روی زخم تنم بیشتر زدند
قبل از شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود
گفتم که بچه ی حسنم بیشتر زدند
این ضربه ها تلافی بدر و حنین بود
گفتم علی و بر دهنم بیشتر زدند
می خواستند از نظر عُمق زخمها
پهلو به فاطمه بزنم بیشتر زدند
***
در سرخی غروب نشسته سپیده ات
جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات
آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد
آوای ناله های بریده بریده ات
در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی رد خون به صحرا چکیده ات
خون گریه می کنند چرا نعل اسبها
سخت است روضه ی تن د‏ر خون تپیده ات
بر بیت بیتِ پیکر تو خیره مانده ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات
احلا من العسل ز لبان تو می چکد
ای گل زبانزد است بیان عقیده ات
باید که می شگفت گل زخم بر تنت
از بس خدا شبیه حسن آفریده ات
***
از کنج لبش عسل زمین می ریزد
کرده فوران که اینچنین می ریزد
همراه عسل گر که دهان بگشاید
اسماء خداوند مبین می ریزد
تا حرف شهادت به وسط می آید
از چشم ترش درّ و نگین می ریزد
از چهره دشمنان او تردید و
از صورت ماه او یقین می ریزد
از بس که حیا می کند از روی عمو
دارد عرق از روی جبین می ریزد
خرسند تر از همیشه شد وقتی که
فهمید که خون به پای دین می ریزد
شمشیر که می زند میان میدان
از اشک ملائک آفرین می ریزد
ای وای به جای نقل دشمن سر او
شمشیر و عمود آهنین می ریزد
***
امان ز لحظه یِ آخر که دست و پا می زد
عموی بی کس خود را فقط صدا می زد

امان ز تشگی و پا کشیدنش بر خاک
که مُهر ِ داغ ِ دلش را به کربلا می زد

نفس کشیدن این گل چقدر سنگین بود
وَ نعل اسب به رویش چه بوسه ها می زد

عجیب نیست که قدش چو قد سقا شد
ز بسکه بر بدنش خصم نیزه جا می زد

هر آنکه بود در آنجا تن ِ یتیمش را
به روی خاکِ زمین یا کشید یا می زد

به زیر ِ سُمِّ ستوران کمی ز آهش ماند
به راهِ آمدنِ مادرش نگاهش ماند
***
نیزه خوردی و تمامی تنت پاره شده

صبرکن،تابرسم من،بدنت پاره شده

خاطرت هست کفنت کردم و رفتی میدان ؟؟

تو چه کردی پسرمن کفنت پاره شده ؟؟

زیر تیغ و تبر لشگریان یوسف من

تکه تکه شدی و پیرهنت پاره شده

تو رجز خواندی و با سنگ جوابت دادند

بی سبب نیست عمو جان دهنت پاره شده

وای برمن که صدایت نرسید قاسم جان

وای من حنجره ی ناله زنت پاره شده

راضی هستی بروم من و بگویم نجمه!

کتف و بازوی یل بت شکنت پاره شده

به زمین خوردی و در خون خودت غوطه وری

سینه ات از سر پر پر زدنت پاره شده
***
می روی نور ز هر دیده جدا می گردد
حاجتی را که حسن داشت روا می گردد
مادرت نجمه به زهرا متوسل شده است
یا که مشغول مناجات و دعا می گردد
وجعلنا به تو میخواند که چشمت نزنند
این گل یاسمن انگشت نما می گردد
او مدام از من و عباس سئوالش این بود
این همه اسب به یک نقطه چرا می گردد
زرهی یافت نشد تا به تو اندازه شود
کفن اندازه به این قد رسا می گردد
مثل آئینه ی افتاده به زیر سنگی
برسد دست به آئینه دو تا می گردد
سنگ باران شده ای؟خصم نفهمیده هنوز
سنگ از فیض نگاه تو طلا می گردد
قد کشیدی بدن توست و یا موم عسل
تک تک اعضای تو در راه سوا می گردد
عمه ات زود تر از من بَرِ اکبر آمد
دیر اگر کرده به دنبال عبا می گردد
به روی دست عمو غلت نزن میترسم
استخوان های تو از مهره جدا میگردد
اکبرم سُبحه تو هم خاک تیمم شده ای
رأس اصغر به نوک نی قبله نما می گردد
***
آمد از خیمه همچو قرص قمر
آنکه آماده بهر پرواز است
اشتیاق است و ترس جاماندن
بند نعلین او اگر باز است
**
کربلا با نسیم گلبرگش
رنگ و بوی گلاب می گیرد
حسنی زاده است حق دارد
چهره اش را نقاب می گیرد
**
آخر او ماهپاره می باشد
مثل خورشید عرشه ی زین است
آن گلی که به چشم می آید
زودتر در نگاه گلچین است
**
قامت سبز و قد کوتاهش
بوی کامل ترین غزل دارد
اینکه شوق زبان زد عشق است
سیزده شیشه ی عسل دارد
**
جشن دامادی و بلوغش بود
که به تکلیف خود عمل می کرد
مثل یک غنچه زیر مرکبها
داشت خود را کمی بغل می کرد
**
سینه گاهش کمی تحمل داشت
آن هم از دست نعلها وا شد
معجزه پشت معجزه آمد
نونهالی شبیه طوبی شد
**
گر عمو را شکسته می خواند
گر کلامی به لب نمی آرد
در مسیر صدای بی حالش
استخوان مزاحمی دارد
**
قامت او کمی بزرگ شده است
یا عمو قامت خمی دارد؟!
رد پای کشیده ی او تا
وسط خیمه لاله می کارد
**
بر سر گیسوی پریشانش
رنگ خونابه نیست؟ رنگ حناست
آخر این نوجوان بی حجله
تازه داماد سیدالشهدا ست

 
لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای
بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای
دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای
تنش تیغ و تنت کرب و بلا را لرزاند
‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای
چه کنم با غم این سینه پامال شده
‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای
سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده
مثل غم های دلم چند برابر شده ای
ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی
‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای
این جماعت همه دنبال سرت آمده اند
چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای
دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای
  مصطفی متولی
ساحل بحر کرم پُر موج است
میل سیمرغ بقا بر اوج است
علم اعداد ریاضــی برگشت
عدد سیزده امشب زوج است

سیــزده بار حزینـــم امشب
با غم و غصه عجینم امشب
به خود عشق قسم ، دلشده ی
سیزده سالــه ترینــم امشب

سیزده بار زخود رستم من
سیزده مرتبــه سرمستم من
سیزده بار به آقا سوگنــد
قاسم ابن الحسنی هستم من

سیـــزده بار دلــم در محــن است
تا سحر ذکر دلم یا حسن است
آن شهیدی که شب روضه ی اوست
سیزده ساله ترین بی کفن است

گرمسلمان امام حسنیــد
سائل لطف مدام حسنید
سیزده بار بگوئید حسین
تا بفهمند غــلام حسنید

سیزده حجــله بنا بگذاریــد
سـیزده بـار حـنـا بـگذارید
سفره ی عقد بچینید و در آن
قـاب عکس شهدا بگذارید

سیزده بار حسینـــی بشــوید
بربلا شـــاهد عینی بشوید
حال که رخصت گریه دارید
فاتحه خوان خُمینی بشوید

یاد از پیر جماران بکنید
سیزده مــوی پریشان بکنید
سردهید اشهد انّ قاسم
خویش را باز مسلمان بکنید

سیزده بار زخود پر بکشید
سیزده جام بلا سر بکشید
یاد از حجله قاســـم بکنید
سیزده لاله ی پرپر بکشید

کوفیان یکدفعه بی تاب شدند
در شگفت از رخ مهتاب شدند
تا که از خیمه خود کرد طلوع
سیزده قـــرص قمر آب شدند

چه جمالی کَفَلق لایق اوست
سیزده حور و ملک شایق اوست
بسکه دارای کمالات است او
سیزده بار خدا عاشق اوست

دیده شد قبقبه ، چشمش کردند
بلکه صد مرتبه چشمش کردند
قمــر سیزده تا کــه ســـر زد
چشمها یک شبه چشمش کردند

سیزده مرتبه در خویش شکست
استخوانش زپس و پیش شکست
سنگها قصد طوافـــش کردند
شیشه ی تنــگ بلوریش شکست

آتش جنگ چو افروخته شد
جگر فاطمه ها سوخته شد
حرکت نعل ز اندازه گذشت
بدنش روی زمین دوخته شد
سعید توفیقی
 ابر زخمت دوباره بارش کرد
 آسمان را دچار لرزش کرد
 چشم در خون نشسته ام، قاسم
 زخم های تو را شمارش کرد
 کاکلت دست یک مغیره صفت
 خنده اش با کنایه غرش کرد
 ای یتیم حسن، گلوی تو را
 سایه ی دشنه ای نوازش کرد
 نیزه ای در طواف سینه ی تو
 با خدای خودش نیایش کرد
 زیر نعل زمخت صدها اسب
 درد صبر تو را ستایش کرد
 خس خس سینه ی شکسته ی تو
 صحنه را موبه مو گزارش کرد
وحید قاسمی
این که این قدر تماشا دارد
به رگش خون علی را دارد
مجتبی آمده تصویر شود
به حسن رفته؛ تماشا دارد
گیسوانی که زده شانه حسین
هر قدر دل ببرد جا دارد
سیزده بار زمین فهمیده
منّتی بر سر دنیا دارد
شاه در بدرقه اش آمده است
تا ببینند که بابا دارد
نیست پایش به رکاب از بس که
میل پرواز به بالا دارد
چشم بد دور به بازو بندش
ریشه چادر زهرا دارد
نوجوان است و دعایی بر لب
پشت او زینب کبری دارد
 نوجوان است ولی وقت نبرد
پای هر ضربه اش امضا دارد
نوجوان است ولی از رجزش
از دمش صاعقه پروا دارد
رجزی خواند و همه فهمیدند
بعد از این ، معرکه آقا دارد
شکل رزمش چقدر پیچیده ست
شیوه حضرت سقا دارد
 
**قبضه ی تیغ که میچرخاند
آذرخشی ست که میسوزاند
 
شور در پهنه صحرا انداخت
موج بر سینه دریا انداخت
یک هماورد ندارد بس که
هیبتش لرزه به صحرا انداخت
باد تا بند نقابش وا کرد
پرده از محشر کبری انداخت
عاقبت ازرق شامی آمد
رو به قاسم نظری تا انداخت
چار فرزند به میدان آورد
دو طرف را به تقلا انداخت
همه جا بود سکوتی سنگین
کربلا چشم به آنجا انداخت
دست پرورده عباس نظر
تا که بر قامت آنها انداخت
 چار فرزند حرامی را با
ضربه ای یک به یک از پا انداخت
اولین چرخش تیغش از تن
سرشان را به ثریا انداخت
نوبت ارزق شامی شد و باز
پیش آنها سر او را انداخت
همه را ضربه ی شصتش یاد
ضربه کاری مولا انداخت
 
**مجتبی باز به تکرار آمد
بانگ تکبیر علمدار آمد
 
حیف غم بود که معنا کردند
گرد او هلهله برپا کردند
تا که دیدند حریفش نشدند
دشتی از سنگ مهیا کردند
همه طوری به سرش ریخته اند
گوئیا گمشده پیدا کردند
گل سرخی به زمین باز شد و
ساقه را از دو سه جا تا کردند
استخوان های شکسته او را
چقدر خوش قد و بالا کردند
نیزه ها بر سر او زار زدند
تیغ ها را به تنش جا کردند
تا که دیدند عمو می آید
همگی خنده به لب وا کردند
نعل ها رد شده و ضرب زدند
تا مشبّک بدنش را کردند
مادرش آمده بالینش حیف
چقدر خوب مدارا کردند
مادرش آمد و با زخمی نو
باز خون بر دل زهرا کردند
کاکلش را ز دو سو چنگ زدند
وقت غارت شد و دعوا کردند
تا روی خاک کشیدن ها را
ایستادند و تماشا کردند
 
**وای بر من چه خیالی دارند
نعل ها شکل هلالی دارند
حسن لطفی
قاسم است اینکه چنین دست به شمشیر شده
نوجوانی که به عشق تو حسین پیر شده
پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود
حرفش این بود :عمو ؛ رفتن من دیر شده
زده زانوی غم و غصه و محنت به بغل
نگران بود چرا این همه تاخیر شده
از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت
اشک حسرت ز سر و روش سرازیر شده
مدد نامه ی بابا ز عمو اذن گرفت
همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده
کمتر از ساعتی بر او چه گذشته است خدا
که قد و قامت او دستخوش تغییر شده
سنگ باران شد و زیر سم مرکبها رفت
پیش گوییّ عمو بود که تعبیر شده
می وزد بوی گلاب تن تو در صحرا
به گمان عطر مدینه است که تکثیر شده
یاسر مسافر
چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم
تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم
نشسته ام به کنار تن تو می گریم
به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم
مرا که داغ علی اکبرم زمینم زد
نمی شود که تنت را به روی پا ببرم
برای اینکه دگر خردتر از این نشوی
تن شکسته ات از زیر دست و پا ببرم
یتیم بودی و اینها نوازشت کــردند
به زودی این خبرت را به مجتبی ببرم
چه کار می کنی آخر به زیر پای نعل
عمــو رسیده کنــارت بیــابیــا به برم
محمد حسن بیاتلو
در سرخی غروب نشسته سپیده ات
جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات
آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد
آوای ناله های بریده بریده ات
در بین این غبار به سوی تو آمدم
از روی رد خون به صحرا چکیده ات
خون گریه می کنند چرا نعل اسبها
سخت است روضه ی تن د‏ر خون تپیده ات
بر بیت بیتِ پیکر تو خیره مانده ام
آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات
احلا من العسل ز لبان تو می چکد
ای گل زبانزد است بیان عقیده ات
باید که می شگفت گل زخم بر تنت
از بس خدا شبیه حسن آفریده ات
سید محمد جواد شرافت
آمدم جان عمو اشک فشان در بر تو
تا کنم رفع عطش از دم جان پرور تو
مادرم کرده کفن پوش مرا جان عمو
خرمن زلف مرا شانه زده خواهر تو
اِذن جنگم بده ای یوسف زهرا که سرم
بر سر نیزه شود چون سر سودا گر تو
اکبرت رفت از او فاطمه خواهد پرسید
که چه شد پور حسن همدم و هم سنگر تو
شرح آن کوچه شنیدم که به زهرا چه گذشت
من فدای رخ نیلی شده مادر تو
پدرم چشم به راه هست که بیند تن من
پاره پاره چون تن و فرق بخون اکبر تو

۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲۲@@@@@@@@@@@@@@@@@@
متن روضه حضرت قاسم علیه السلام
شب ششم محرم مقتل حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
عن حُمَید بن مسلم: خَرَجَ إلَینا غُلامٌ کَأَنَّ وَجهَهُ شِقَّهُ قَمَرٍ، فی یَدِهِ السَّیفُ، عَلَیهِ قَمیصٌ وإزارٌ ونَعلانِ قَدِ انقَطَعَ شِسعُ أحَدِهِما ـ ما أنسى أنَّهَا الیُسرى ـ فَقالَ لی عَمرُو بنُ سَعدِ بنِ نُفَیلٍ الأَزدِیُّ: وَاللّه ِ لَأَشُدَّنَّ عَلَیهِ! فَقُلتُ لَهُ: سُبحانَ اللّهِ! وما تُریدُ إلى ذلِکَ؟! یَکفیکَ قَتلُ هؤُلاءِ الَّذینَ تَراهُم قَدِ احتَوَلوهُم. قالَ: فَقالَ: وَاللّه ِ لَأَشُدَّنَّ عَلَیهِ؛ فَشَدَّ عَلَیهِ.فَما وَلّى حَتّى ضَرَبَ رَأسَهُ بِالسَّیفِ، فَوَقَعَ الغُلامُ لِوَجهِهِ، فَقالَ: یا عَمّاه! قالَ: فَجَلَّى الحُسَینُ علیه السلام کَما یُجَلِّی الصَّقرُ، ثُمَّ شَدَّ شِدَّهَ لَیثٍ غُضُبٍّ، فَضَرَبَ عَمراً بِالسَّیفِ، فَاتَّقاهُ بِالسّاعِدِ، فَأَطَنَّها مِن لَدُنِ المِرفَقِ، فَصاحَ، ثُمَّ تَنَحّى عَنهُ وحَمَلَت خَیلٌ لِأَهلِ الکوفَهِ لِیَستَنقِذوا عَمراً مِن حُسَینٍ علیه السلام، فَاستَقبَلَت عَمراً بِصُدورِها، فَحَرَّکَت حَوافِرَها وجالَتِ الخَیلُ بِفُرسانِها عَلَیهِ فَوَطِئَتهُ حَتّى ماتَ. وَانجَلَتِ الغَبرَهُ، فَإِذا أنَا بِالحُسَینِ علیه السلام قائِمٌ عَلى رَأسِ الغُلامِ، وَالغُلامُ یَفحَصُ بِرِجلَیهِ؛ وحُسَینٌ علیه السلام یَقولُ: بُعداً لِقَومٍ قَتَلوکَ، ومَن خَصمُهُم یَومَ القِیامَهِ فیکَ جَدُّکَ! ثُمَّ قالَ: عَزَّ وَاللّه ِ عَلى عَمِّکَ أن تَدعُوَهُ فَلا یُجیبَکَ ، أو یُجیبَکَ ثُمَّ لا یَنفَعَکَ! صَوتٌ وَاللّه ِ کَثُرَ واتِرُهُ وقَلَّ ناصِرُهُ. ثُمَّ احتَمَلَهُ، فَکَأَنّی أنظُرُ إلى رِجلَیِ الغُلامِ یَخُطّانِ فِی الأَرضِ، وقَد وَضَعَ حُسَینٌ صَدرَهُ عَلى صَدرِهِ، قالَ: فَقُلتُ فی نَفسی: ما یَصنَعُ بِهِ؟ فَجاءَ بِهِ حَتّى ألقاهُ مَعَ ابنِهِ عَلِیِّ بنِ الحُسَینِ وقَتلى قَد قُتِلَت حَولَهُ مِن أهلِ بَیتِهِ، فَسَأَلتُ عَنِ الغُلامِ، فَقیلَ: هُوَ القاسِمُ بنُ الحَسَنِ بنِ عَلِیِّ بنِ أبی طالِبٍ.
ترجمه: تاریخ الطبرى ـ به نقل از حُمَید بن مسلم ـ : جوانى به سان پاره ماه شمشیر به دست، به سوى ما آمد. او پیراهن و بالاپوش و کفش هایى داشت که بند یک لِنگه اش پاره شده بود، و از یاد نبرده ام که لنگه چپ آن بود. عمرو بن سعد بن نُفَیل اَزْدى به من گفت: به خدا سوگند بر او حمله مى برم. به او گفتم : سبحان اللّه! از آن چه مى خواهى؟! کُشتن همین کسانى که گرداگردِ آنها را گرفته اند براى تو بس است. گفت: به خدا سوگند، به او حمله خواهم بُرد! آن گاه بر او حمله بُرد و باز نگشت تا با شمشیر بر سرش زد. آن جوان به صورت [بر زمین] افتاد و فریاد برآورد: عموجان! حسین علیه السلام مانند باز شکارى نگاهى انداخت و مانند شیر شرزه به عمرو، یورش بُرد و او را با شمشیر زد. او ساعد دستش را جلوى آن گرفت امّا از آرنج ، قطع شد. فریادى کشید و از امام علیه السلام کناره گرفت. سواران کوفه یورش آوردند تا عمرو را از دست حسین علیه السلام بِرَهانند؛ امّا عمرو در جلوى سینه مَرکب ها قرار گرفت و سواران با اسب بر روى او رفتند و وى را لگدمال کردند تا مُرد. غبار [ نبرد] که فرو نشست حسین علیه السلام بر بالاى سر جوان ایستاده بود و او پاهایش را از درد به زمین مى کشید. حسین علیه السلام فرمود: «از رحمت خدا دور باد گروهى که تو را کُشتند و کسانى که طرفِ دعوایشان در روز قیامت جدّ توست!». سپس فرمود: «به خدا سوگند ، بر عمویت گران مى آید که او را بخوانى و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد و سودى نداشته باشد؛ صدایى که ـ به خدا سوگند ـ جنایتکاران و تجاوزگران بر آن فراوان و یاورانش اندک اند». سپس او را بُرد و گویى مى بینم که پاهاى آن جوان بر زمین کشیده مى شود و حسین علیه السلام ، سینه اش را بر سینه خود ، نهاده است. با خود گفتم : با او چه مى کند؟ او را آورد و کنار فرزند شهیدش على اکبر و کشتگان گِرد او ـ که از خاندانش بودند ـ گذاشت. نام آن جوان را پرسیدم. گفتند: قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب است.                          
تاریخ طبری: ج ۵ ص ۴۴٧.
@@@@@
«اِنْ تَنْکرُوٌنی فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ»
ای کوفیان عهد شکن
اگر مرا نمی‌شناسید، امّا من شما را خوب می‌شناسم. شما هم سیرتان کسی  هستید که، در کوچه‌ی بنی‌هاشم، صورت مادرمان(سلام‌الله‌علیها) را به کبودی نشانید.
پدرم حسن بن علی(علیه‌السلام) از حادثه کوچه بنی هاشم بود که زود به پیری نشست و موهایش در جوانی سفید شد. آخر دستان او در دستان مادرمان فاطمه بود که نانجیب سیلی به صورتش زد. و اگر پدرم نبود سیّده‌ی زنان عالم راه به خانه گم کرده بود.
اینک این منم  قاسم بن الحسن(ع)، فرزند پیامبر برگزیده خدا که نفسش از برای رفتن و شهادت در را ه امام زمانش بی‌تابی می‌کند.
و این حسین(علیه‌السلام) است که همچون اسیر، گروگان میان مردمی است که هرگز مباد از آب سیراب شوند.
به نوجوانی و سنّ کمم نگاه نکنید. آمده‌ام تا برای عموجانم، جان ناقابلم را تقدیم کنم.
آمده‌ام به نیابت از پدرم حسن مجتبی(علیه‌السلام).
آمده‌ام تا انتقام صورت سیلی خورده‌ی زهرا(سلام‌الله‌علیها) بگیرم.
آمده‌ام تا با ضربه ضربه‌ی شمشیرم فریاد بزنم که فرزند حیدر کرّارم.
صف‌هایتان را می‌شکنم و با شهادتم نقاب از چهره‌ی ذلّتتان بر می‌دارم.
خداوند می‌داند که شما دعوتمان کردید تا یاریمان کنید ولی دشمنان خدا و اولیاء او را یاری کردید. خداوند باران آسمان را از شما دریغ دارد و از برکات خودش محرومتان نماید.
خدا پراکنده‌تان سازد و گروه گروهتان کند و هرگز از شما راضی نباشد.
من می‌روم، امّا چشمان نگرانم را از حسین(علیه‌السلام) بر نداشتم. من می‌روم امّا داستان غریبی مان تا قیام قیامت هر جان زنده‌ای را خواهد لرزانید.
من می‌روم تا به پدرم حسن مجتبی(علیه‌السلام) بگویم که با چشمان خودم دیدم که حسین تنهاست.
یاری می‌طلبد ولی صدای یاری‌کننده‌ای از برای یاریش بلند نمی‌شود.
می‌روم تا از زهرای اطهر بپرسم آیا توانستم به نوبه‌ی خویش، انتقام از قاتلان او بگیرم.
منتظر می‌مانم تا عمویم حسین(علیه‌السلام) را در ورای این عالم تنگ دوباره ملاقات نمایم.
جانم از شدت ضربات شما ناتوان شده امّا این سینه‌ی گرم اباعبدالله است که مرا در آغوش گرفته و صورت به خون نشسته را غرق بوسه می‌کند و مرا به بهتر از این دنیا، بدرقه می‌نماید.
@@@@@@
روضه خوانی برای قاسم بن حسن بن على بن ابیطالب ع ت
وسط مرحوم شهید مطهری
قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبکر بن حسن است که بیش از او کشته شد. ابومخنف به سندش از حمید بن مسلم (که خبرنگار لشکر عمر بن سعد است ). روایت کرده که گفت : از میان همراهان حسین علیه السلام پسرى که گویا پاره ما بود به سوى ما بیرون آمد، و شمشیرى در دست و پیراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلینى بر پا کرده بود؟ بند یک از آن دو بریده شده بود، و فراموش نمى کنم که آن نعل چپش بود.
عمرو بن سعید بن نفیل ازدى که او را دید گفت : به خدا سوگند هم اکنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از این کار چه مى خواهى ؟ همانهایى که مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از کشتن او کفایت کنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا باید به او حمله کنم ، این را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشیر را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فریاد زد: عمو جان ! و عموى خود را به یارى طلبید.
حمید گوید: به خدا سوگند حسین (که صداى او را شنید) چون باز شکارى رسید و لشکر دشمن را شکافت و به شتاب خود را به معرکه رسانید و چون شیر خشمناکى حمله افکند و شمشیرش را حواله عمرو بن سعید کرد، عمرو دست خود را سپر کرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بیفکند و به یک سو رفت ، لشکر عمر بن سعد (براى رهایى آن پست خبیث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشیر حسین علیه السلام به یک سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد که آن نتوانست خود را از زمین حرکت دهد و زیر دست و پاى اسبان لگد کوب گردید و از این جهان رخت بیرون کشید – خدایش لعنت کند و دچار رسوایى محشرش گرداند.
گرد و غبار فرو نشست ، حسین علیه السلام را دیدم که بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمین مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى که تو را کشتند، و رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز قیامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.
سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو که او را بخوانى و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است که دشمنش بسیار و یاورش اندک است ، سپس قاسم را بر سینه گرفت و از زمین بلند کرد و گویا هم اکنون مى نگرم به پاهاى آن جوان که بر زمین کشیده مى شد، و همچنان او را بیاورند تا در کنار جسد فرزند على بن الحسین افکند. من پرسیدم : این پسر که بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابیطالب بود. صلوات الله علیهم اجمعین .

به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)
قاسم به میدان مى‏رود.چون کوچک است،اسلحه‏اى که با تن او مناسب باشد،نیست.ولى در عین حال شیر بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اینکه با یک ضربت که به فرقش وارد مى‏آید از روى اسب به روى زمین مى‏افتد.حسین با نگرانى بر در خیمه ایستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اینکه انتظار مى‏کشد. ناگهان فریاد«یا عماه‏»در فضا پیچید،عموجان من هم رفتم،مرا دریاب!مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شکارى به سوى قاسم حرکت کرد.کسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حرکت کرد.عده زیادى از لشکریان دشمن(حدود دویست نفر)بعد از اینکه جناب قاسم روى زمین افتاد،دور بدن این طفل را گرفتند براى اینکه یکى از آنها سرش را از بدن جدا کند.یکمرتبه متوجه شدند که حسین به سرعت مى‏آید.مثل گله روباهى که شیر را مى‏بیند فرار کردند و همان فردى که براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود،در زیر دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درک واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود که کسى نفهمید قضیه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبره‏»تا غبارها نشست،دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فریاد مردانه حسین را شنیدند که گفت:
«عزیز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»
فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است که فریاد کنى و عموجان بگویى و نتوانم به حال تو فایده‏اى برسانم،نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتى که به بالین تو مى‏آیم کارى از دستم بر نیاید.چقدر بر عموى تو این حال ناگوار است  راوى گفت:در حالى که سر جناب قاسم به دامن حسین است،از شدت درد پاشنه پا را محکم به زمین مى‏کوبد.در همین حال‏«فشهق شهقه فمات‏»فریادى کشید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.یک وقت دیدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند کرد و بغل گرفت.دیدند قاسم را مى‏کشد و به خیمه‏گاه مى‏آورد.خیلى عظیم و عجیب است:وقتى که قاسم مى‏خواهد به میدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏کند.ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد.وقتى که اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن یکدیگر مى‏اندازند،گریه مى‏کنند تا هر دو بیحال مى‏شوند. اینجا منظره بر عکس شد،یعنى اندکى پیش،حسین و قاسم را دیدند در حالى که دست‏به گردن یکدیگر انداخته بودند ولى اکنون مى‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.
و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.
@@@@@@@@
 
مصیبت‏ حضرت قاسم (ع) 
تواریخ معتبر این قضیه را نقل کرده‏اند که در شب عاشورا امام علیه السلام اصحاب خودش را در خیمه‏اى‏«عند قرب الماء»جمع کرد.معلوم مى‏شود خیمه‏اى بوده است که آن را به مشکهاى آب اختصاص داده بودند و از همان روزهاى اول آبها را در آن خیمه جمع مى‏کردند.امام اصحاب خودش را در آن خیمه یا نزدیک آن خیمه جمع کرد.آن خطابه بسیار معروف شب عاشورا را در آنجا امام القاء کرد،که حالا آزادید(آخرین اتمام حجت‏به آنها).
امام نمى‏خواهد کسى رودربایستى داشته باشد،کسى خودش را مجبور ببیند،حتى کسى خیال کند به حکم بیعت لازم است‏بماند،خیر، همه‏تان را آزاد کردم،همه یارانم،همه خاندانم،حتى برادرانم،فرزندانم،برادر زادگانم،اینها هم جز به شخص من به کسى کارى ندارند،امشب شب تاریکى است،اگر مى‏خواهید،از این تاریکى استفاده کنید بروید و آنها هم قطعا به شما کارى ندارند.
اول از آنها تجلیل مى‏کند:منتهاى رضایت را از شما دارم،اصحابى از اصحاب‏خودم بهتر سراغ ندارم،اهل بیتى از اهل بیت‏خودم بهتر سراغ ندارم.در عین حال این مطالب را هم حضرت به آنها مى‏فرماید.همه‏شان به طور دسته جمعى مى‏گویند:مگر چنین چیزى ممکن است؟!جواب پیغمبر را چه بدهیم؟وفا کجا رفت؟ انسانیت کجا رفت؟محبت و عاطفه کجا رفت؟آن سخنان پر شورى که آنجا گفتند،که واقعا انسان را به هیجان مى‏آورد.
یکى مى‏گوید مگر یک جان هم ارزش این حرفها را دارد که کسى بخواهد فداى مثل تویى کند؟!اى کاش هفتاد بار زنده مى‏شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى‏کردم.آن یکى مى‏گوید هزار بار.یکى مى‏گوید:اى کاش امکان داشت‏بروم و جانم را فداى تو کنم،بعد این بدنم را آتش بزنند،خاکستر کنند،خاکسترش را به باد بدهند،باز دو مرتبه مرا زنده کنند،باز هم و باز هم.
اول کسى که به سخن در آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم،همینکه اینها این سخنان را گفتند،آنوقت امام مطلب را عوض کرد،از حقایق فردا قضایایى گفت، فرمود:پس بدانى که قضایاى فردا چگونه است.آنوقت‏به آنها خبر کشته شدن را داد. درست مثل یک مژده بزرگ تلقى کردند.آنوقت همین نوجوانى که ما اینقدر به او ظلم مى‏کنیم،آرزوى او را دامادى مى‏دانیم،تاریخ مى‏گوید خودش گفته آرزوى من چیست.یک بچه سیزده ساله معلوم است در جمع مردان شرکت نمى‏کند،پشت‏سر مردان مى‏نشیند.مثل اینکه پشت‏سر نشسته بود و مرتب سر مى‏کشید که دیگران چه مى‏گویند؟
وقتى که امام فرمود همه شما کشته مى‏شوید،این طفل با خودش فکر کرد که آیا شامل من هم خواهد شد یا نه؟با خود گفت آخر من بچه‏ام،شاید مقصود آقا این است که بزرگان کشته مى‏شوند،من هنوز صغیرم.یک وقت رو کرد به آقا و عرض کرد:«و انا فى من یقتل؟»آیا من جزء کشته شدگان هستم یا نیستم؟حالا ببینید آرزویش چیست؟آقا جوابش را نداد،فرمود:اول من از تو یک سؤال مى‏کنم جواب مرا بده،بعد من جواب تو را مى‏دهم.
شاید(من این طور فکر مى‏کنم)آقا مخصوصا این سؤال را کرد و این جواب را شنید،خواست این سؤال و جواب پیش بیاید که مردم آینده فکر نکنند این نوجوان ندانسته و نفهمیده خودش را به کشتن داد،دیگر مردم آینده نگویند این نوجوان در آرزوى دامادى بود،دیگر برایش حجله درست نکنند،جنایت نکنند.آقا فرمود که اول من سؤال مى‏کنم.عرض کرد:بفرمایید.فرمود:«کیف الموت عندک‏»؟
پسرکم،فرزند برادرم،اول بگو مردن،کشته شدن در ذائقه تو چه طعمى دارد؟ فورا گفت:«احلى من العسل‏»از عسل شیرین‏تر است،من در رکاب تو کشته بشوم،جانم را فداى تو کنم؟اگر از ذائقه مى‏پرسى(چون حضرت از ذائقه پرسید)از عسل در این ذائقه شیرین‏تر است،یعنى براى من آرزویى شیرین‏تر از این آرزو وجود ندارد. ببینید چقدر منظره تکان دهنده است!
اینهاست که این حادثه را یک حادثه بزرگ تاریخى کرده است که تا زنده‏ایم ما باید این حادثه را زنده نگه بداریم،چون دیگر نه حسینى پیدا خواهد شد نه قاسم بن الحسنى. این است که این مقدار ارزش مى‏دهد که بعد از چهارده قرن اگر یک چنین حسینیه‏اى (۱) به نامشان بسازیم کارى نکرده‏ایم،و الا آن که آرزوى دامادى دارد،که همه بچه‏ها آرزوى دامادى دارند،دیگر این حرفها را نمى‏خواهد،وقت صرف کردن نمى‏خواهد،پول صرف کردن نمى‏خواهد،برایش حسینیه ساختن نمى‏خواهد،سخنرانى نمى‏خواهد.ولى اینها جوهره انسانیت‏اند،مصداق انى جاعل فى الارض خلیفه (۲) هستند،اینها بالاتر از فرشته هستند.
فرمود:بله فرزند برادرم،پس جوابت را بدهم،کشته مى‏شوى‏«بعد ان تبلؤ ببلاء عظیم‏»اما جان دادن تو با دیگران خیلى متفاوت است،یک گرفتارى بسیار شدیدى پیدا مى‏کنى.(چون مجلس آماده شد این ذکر مصیبت را عرض مى‏کنم.)این آقا زاده اصلا باک ندارد.روز عاشوراست.
حالا پس از آنکه با چه اصرارى به میدان مى‏رود،بچه است،زرهى که متناسب با اندام او باشد وجود ندارد،خود مناسب با اندام او وجود ندارد،اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد.لهذا نوشته‏اند همین طور رفت، عمامه‏اى به سر گذاشته بود«کانه فلقه قمر»همین قدر نوشته‏اند به قدرى این بچه زیبا بود،مثل یک پاره ماه.این جمله‏اى است که دشمن در باره او گفته است.گفت:
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کجا مى‏برد
راوى گفت نگاه کردم دیدم که بند یکى از کفشهایش باز است،یادم نمى‏رود که پاى چپش هم بود.معلوم مى‏شود که چکمه پایش نبوده است.
حالا آن روح و آن معنویت چه شجاعتى به او داد،به جاى خود،نوشته‏اند که امام[کنار]در خیمه ایستاده بود.لجام اسبش به دستش بود،معلوم بود منتظر است.یکمرتبه فریادى شنید.نوشته‏اند مثل یک باز شکارى-که کسى نفهمید به چه سرعت امام پرید روى اسب-حمله کرد.مى‏دانید آن فریاد چه بود؟فریاد یا عماه،عموجان! عموجان!وقتى آقا رفت‏به بالین این نوجوان،در حدود دویست نفر دور او را گرفته بودند.امام که حرکت کرد و حمله کرد،آنها فرار کردند.یکى از دشمنان از اسب پایین آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند،خود او در زیر پاى اسب رفقاى خودش پایمال شد.آن کسى که مى‏گویند در عاشورا در زیر سم اسبها پایمال شد در حالى که زنده بود،یکى از دشمنان بود نه حضرت قاسم.
حضرت خودشان را رساندند به بالین قاسم،ولى در وقتى که گرد و غبار زیاد بود و کسى نمى‏فهمید قضیه از چه قرار است.وقتى که این گرد و غبارها نشست،یک وقت دیدند که آقا به بالین قاسم نشسته است،سر قاسم را به دامن گرفته است.این جمله را از آقا شنیدند که فرمود:«یعز على عمک ان تدعوه فلا یجیبک او یجیبک فلا ینفعک‏»یعنى برادر زاده!خیلى بر عموى تو سخت است که تو بخوانى،نتواند تو را اجابت کند،یا اجابت کند و بیاید اما نتواند براى تو کارى انجام بدهد.در همین حال بود که یک وقت فریادى از این نوجوان بلند شد و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم‏و صلى الله على محمد و آله الطاهرین، باسمک العظیم الاعظم‏الاعز الاجل الاکرم یا الله…
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما!ما را به حقایق اسلام آشنا کن!این جهلها و نادانیها را به کرم و لطف خودت از ما دور بگردان!توفیق عمل و خلوص نیت‏به همه ما عنایت‏بفرما!حاجات مشروعه ما را بر آور!اموات همه ما ببخش و بیامرز!
رحم الله من قرء الفاتحه مع الصلوات.
پى‏نوشت‏ها:
۱) حسینیه ارشاد
۲) بقره .۳۰
شرمنده ام که اشک ندارم برای تو
گوهر نداشتم که بریزم به پای تو
یک قطره اشک آتش دوزخ کند خموش
این گوشه ای از اثرخون بهای تو
من از حرارتی که درون دلم بود
قال رسول الله (ع) :« إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَیْنِ حَرَارَهٌ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً »(مستدرک الوسائل، ج ۱۰ص ۳۱۸)
 شهادت امام حسین علیه السلام در دل‏های افراد با ایمان آتش و حرارتی ایجاد می‏کند که هرگز خاموش نخواهد شد..
فهمیده ام که شیعه ام ومبتلای تو
زنده تر ازتو نیست به عالم خدا گواست
مانده است از ازل به ابد رد پای تو
توسوز داده ای به صداهای روضه خوان
غیر از تو نیست گرمی بزم عزای تو
حسین…..
هم منبری ،هم ذاکر ،هم سینه زن تویی
ما هیچ کاره ایم در این خیمه های تو
کرببلا سفره احسان مادرت
شد سفره دار مادر تو مجتبای(مجتبی) تو
آری هنوز خرج عزایت به دست اوست
اوکه شده است دارو ندارش فدای تو
پشت بقیع روضه تو بی کفن خوش است
چون روضه ی کریم به کرببلای توست
آقا…حسین…
فتیله ی عشق و سوز و مقتل خوانی دست خود اهلبیته،دست حضرت زهراست،هر شب یه جور برامون سفره پهن میکنند، امشب هم شب یتیم نوازیه،یا اباعبدالله،شب عاشورا همه حرف زدند،اخرین نفر قاسم بود دستش رو بالا گرفت،فرمود چیه عزیزم، فرمود:عمو فردا  من هم کشته میشوم، ابی عبدالله فرمود: مرگ در ذایقه تو چگونه است، صدازد بدون معطلی،پسر کریمه،باید بهترین جواب رو بدهد،صدا زد: "احلی من العسل" مرگ از عسل برای من شیرین تر است ،لذا ابی عبدالله فرمود: فردا تورا به بلای عظیم میکشند.
بخدا هرکس اقتدا به زهرا کرده،هر کس بیشتر زهرایی بوده تو کربلا بیشتر به بلا گرفتار شد
من برایت پدرم پس تو برایم پسری
چه مبارک پسری و چه مبارک پدری
یاد شبهای مناجات حسن میافتم
میوزد از سر زلف تو نسیم سحری
همه گشتیم ولی نیست زره به اندازه تو
نه کلاه خودی نه یک زرهی نه سپری
من از آنجا که به موسی ایت ایمان دارم
میفرستم به سوی قوم تو را یک نفری
بی سبب نیست حرم پشت سرت افتاده
نیست ممکن بروی ودل مارا نبری
قاسمم را بروی زین بگذارم باز هم
قمری را به روی دست گرفته قمری
نوعروست که نشدموی تورا شانه کند
عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری
تو خودت قاسمی و
یعنی تقسیم کننده
 تو خودت قاسمی وسرزده تقسیم شدی
دو هجا بودی حالا دو هجا بیشتری
بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم
از روی قامت تو ردشده اند رهگذری
جا به جا میشود این دنده تکانت بدهم
وای عجب درد سری وای عجب دردسری
 
قاسم اومد جلو ، ابی عبدالله عمامه امام حسن را بستند روی صورت را گرفت.چشم نخوره این بچهف زینب سلام الله علیها می فرماید: وقتی  داداشم حسین فرمود عباسم قاسم را روی اسب بگذار،همه دیدیم، پای قاسم به رکاب اسب نمیرسید،اینقدر قدش کوتاه بوده، اومد جلو ازرق شامی چهار پسرداره،فکر نکنید راحت به شهادت رسید،نه،آموزش دیده علی اکبر است،دلاوره، پسراول را با فن جنگی زد دومی و سومی و چهارمی،خیلی برا ازرق شمای سخت اومد، خودش اومد جلوی قاسم گفت من با این قدرتم با این بچه چکار کنم ،اومد جلوی آقا به قاسم گفت: بچه چی میگی؟ آقا فرمود اگه من بچه ام  تو که ادعای رزم داری چرا بند پوتینت بازه، سرش را خم کرد، سرش را جدا کرد، صدای الله اکبر بلند شد، اما این خوشحالی چند لحظه بیشتر طول نکشید،  ابی عبدالله فرمود: نجمه برو تو خیمه  برای قاسم پسرت دعا کن ،دورش کردند. گفتند این پسر حسن،سردار جمل قاسم ِ ،زد وسط لشکر، اون کسی که پرچم لشکر به دستش بود انداخت،لشکررا بهم ریخت،گفتند حریفش نمیشویم،چه کنیم؟ اول سنگ بارانش کردند،حالا آقا کلاه خود نداره،سنگ ها به سر و صورتش میخوره ،نیزه داره حمله کردندبلندش کردند ، حسین… با نفسی که براش مونده بود صدا زد عمو به دادم برس، از بالا انداختنش،ابی عبدالله به عجله اومد،دید قاتل موی قاسم رو به دست گرفته،میخواد سر قاسم رو جدا کنه،ضربه زد دست نانجیب رو جدا کرد،ملعون صدا زد قبیله اش اومدند،درگیری سر بدن قاسم شد،همه سوار بر اسب بودند، هفده نفر رو ابی عبدالله زد،اما بین این درگیری صدا از زیر سُم اسب ها،عمو استخوانم شکست، دو تا سر روی نیزه بند نشد، یکی سر قمر بنی هاشم اباالفضل العباس علیه السلام ،یکی سر قاسم بن الحسن علیه السلام،چرا؟ چون زیر سم اسب این صورت له شده بود.ابی عبدالله همه رو زد کنار،دید قاسم داره جون میده،پاهاش رو روی زمین میکشه،گفت: عمو جان برای من سخت است یه چیزی از من بخوای من نتونم حاجت روات کنم،آخه صداش رو از زیر سم اسب ها میشنید، بدن رو بلند کرد،حرکت کرد،راوی میگه قد و بالای ابی عبداله بلند بوده، دیدم تمام قد داره راه میره،اما پاهای قاسم داره رو زمین کشیده میشه،یعنی بند بند بدنش جدا شده…حسین…

@@@@@@@@@@@@
نوحه پایانی
امشب همه می خواهیم باهم / به روضه هات گریه کنیم
با دسته گل اومدیم / به گریه هات گریه کنیم
نوجوون دشت بلا / که یاور عموت شدی
احلی من العسل تویی / که مست آرزو شدی
جای بابات چه خالیه / میون خیمه پیش تو
یه کمی آرومش کنه / دل پر از آتیش تو
عمو حسین  عمو حسین
اینقده بی پروا نرو/ اینا یه قوم خونریزن
از آسمون و از زمین / روی سرت سنگ میریزن
نوجوون و جوون و پیر/ برا اینا فرقی نداره
هرکسی ازما بغض داره / روسرتو درمیاره
عمو جونت فدات بشه / چقدر مثل بابات شدی
هنوز نرفته بخدا / شبیه روضه هات شدی
صدام زدی زود اومدم / کنار بی جون تنت
نمی شه باورم عمو/ چقدر کشیدست بدنت
صحنه ای که تو راه زدم/ منو به مرگ راضی میکرد
یه نا نجیب رو میدیدم/ با عمامه ات بازی می کرد
شاید شنیدی وقتی که/ داد از ته دل کشیدم
آخه یه مشتی از موهات/ رو دست دشمن می دیدم
 
شاعر : حسینی
نوحه – حضرت قاسم (ع)
نوحه حضرت قاسم علیه السلام(۱)
لاله بیارید از حرم ای بنی هاشم!
بعـد عـلی‌اکبرم کشته شـد قاسم
واویلتا واویلتا آه و واویلا
****
یاسمن سرخ حسن در حرم آمد
صـد پـاره مثـلِ پیکرِ اکبرم آمد
واویلتا واویلتا آه و واویلا
****
لاله پرپر شـده در چمنم قاسم!
قــرآن پاره پارۀ حسنم قاسم!
واویلتا واویلتا آه و واویلا
****
ای بی‌زره سرباز من چشم خود وا کن
بــرای غـربت عمــو نالـه بـر پا کن
واویلتا واویلتا آه و واویلا

تـو بهر من مثل علی‌اکبرم بودی
بعد از برادرم حسن، پسرم بودی
واویلتا واویلتا آه و واویلا
****
لب تشنه دست و پا زدی بر روی دستم
خیــز و بــزن مرا صدا من عمو هستم
واویلتا واویلتا آه و واویلا
****
آب از عمو کردی طلب، تشنه جان دادی
مـن گریـه کردم تـا تـو از نفس افتادی
واویلتا واویلتا آه و واویلا
دودریا اشک ۱- غلامرضا سازگار
نوحه حضرت قاسم (۲)
یــوسف گــل پیــرهنم قاسم
کشـته خــونین بــدنم قـاسم
لاله ســرخ حسنــم قــاسم
جان عمو جانت شود به قربانت
****
شرمنـده‌ام از لـب عطشــانت
گریــه کنـم بـه چشم گریانت
یـا بـه تـن و زخم فــراوانت
جان عمو جانت شود به قربانت
****
دیــده گشـا گریـه برایم کن
بــا دل بشکسته دعــایم کن
بــار دگــر عمـو صدایم کن
جان عمو جانت شود به قربانت
ز خــون بـه چهره آبرو داری
شهـد شهـادت بــه گلو داری
زمــزمۀ عمــو عمـــو داری
جان عمو جانت شود به قربانت
****
ای زرهــت پیـرهنت قـاسم
کشته مــرا زخم تنت قـاسم
خلـعت شـادی کفنت قـاسم
جان عمو جانت شود به قربانت
****
تـا کـه بـه گردن کفنت کردم
یـاد جراحـات تنـت کـردم
گریـه بـه زخم بـدنت کـردم
جان عمو جانت شود به قربانت
تـو پسـرِ بــرادرم بـودی
نور دو چشمانِ ترم بودی
مثــل علــی‌اکبرم بــودی
جان عمو جانت شود به قربانت
دودریا اشک۱-غلامرضا سازگار

جانبازی
من بسیجی نوجوان کربلایم
جان نثار و یادگار مُجتبایم
من یتیم ام، من یتیم ام، من یتیم ام «تکرار»
من چراغ جان فروز راه عشقم
فارغ التحصیل دانشگاه عشقم
من یتیم ام، من یتیم ام، من یتیم ام «تکرار»
رُخصتم دِه تا نمایم جانفشانی
بعد اکبر می نخواهم زندگانی
من یتیم ام، من یتیم ام، من یتیم ام «تکرار»
ای عمو من قاسم نادیده کامم
قرعه ی عشق تو افتاده به نامم
من یتیم ام، من یتیم ام، من یتیم ام «تکرار»

 

از عنایت بر یتیمی کن نظاره
ای عمو شد قاسم تو پاره پاره
من یتیم ام، من یتیم ام، من یتیم ام «تکرار»
آلاله
شد قاسم مه لقا، عازم به میدان
اهل حرم آورید آیینه قرآن
ای مادر قاسم بیا بهر جوانت کن دعا
یکساعت دیگر شوی همدرد لیلا
آه و واویلا «تکرار»
می بوید و می بوسد دست عمو را
یاد پدر می کند چون بوسد او را
گوید نما احسان به من، ده رخصت میدان به من
پروانه اش با اشک عمو گشته امضا
آه و واویلا «تکرار»
در پاسخ
بر تو گل بی پدر من باغبانم
با دست خود بر مرکب تو را نشانم
رو، ای گل آلاله ام سرباز سیزده ساله ام
خواهم کنم جای حسن رویت تماشا
آه و واویلا «تکرار»
آسمان ابری
ای گل لاله ی من، سیزده ساله ی من
می روی و بروَد، بر فلک ناله ی من
آسمان اَبری و اشک، دل من باران ست
در کف مادر تو آینه و قرآن ست
آفرین قاسم من
هم تو امید مَنی، هم یتیم حَسنی
از چه با رفتن خود، دل من می شِکنی
مرو ای گل که خزان موسم گل ریزان ست
در کف مادر تو آینه و قرآن ست
آفرین قاسم من

هم زیادست عدو، هم غریب ست عمو
گل من لب بگشا، به خسان رو تو بگو
پسر فاطمه آخر به شما مهمان ست
در کف مادر تو آینه و قرآن ست
آفرین قاسم من
مزد پیروزی
قاسم از خیمه، می روَد میدان
نَجمه آورده، آینه قرآن
رَوَد آنکه مَهِ سَحرم بود
گل باغ حسن پسرم بود
«خدا خدا خدا خدا یتیم ام رفت» «تکرار»
 
مادرش کرده شانه مویش را
بوسه باران کرد، عمّه رویش را
گل لاله باغ حسن رفت
ز پی ِاش به خدا دل من رفت
«خدا خدا خدا خدا یتیم ام رفت» «تکرار»

مُزد پیروزی بر عدو خواهد
جرعه ی آبی از عمو خواهد
گل من ز تو با خبرم من
به خدا ز تو تشنه ترم من
«خدا خدا خدا خدا یتیم ام رفت» «تکرار»
 
نوحه
در کجایی تو، ای گل پَرپَر
بَدَرقه کردی، شاید از اکبر
به جنان بُرو ای چَمَن آرا
بنشین به بَرِ گُل لیلا
خدا خدا یتیم ام رفت «تکرار»
بهر تو برپاست، مجلس شادی
نیزه ها ریزد نقل دامادی
جگرم ز غمت شده پاره
تو فتاده و جمله سواره
خدا خدا یتیم ام رفت «تکرار»
لاله گون بینم سنبل قاسم
در کف قاتل کاکل قاسم
مَه من ز چه روی زمینی
به بر عمو از چه نشینی
خدا خدا یتیم ام رفت «تکرار»
سرفراز
آه رَوَد از بر من، کفن کرده به تن
در آغوش حسن، یتیم ام می رود تکرار»
آه، این عزیز حسن، دوم اکبر من
غنچه  لب – گل بدن، یتیم ام می رود «تکرار»
در پاسخ
آه، افتادم از فرس، زنم نفس نفس
به داد من برس، بیا عمو حسین «تکرار»
آه، گر قبولم سازی، من و سرافرازی
کن یتیم نوازی، بیا عمو حسین «تکرار»

 






دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 3 = 11