عبدالله بن الحسن(ع)بزرگ مردی کوچک (اشعار شب پنجم)

اشعار شب پنجم محرم
 حضرت عبدالله بن الحسن علیه السلام


از غم بی کسی ات حوصله سر می آید
دست و پا میزنی و خون به جگر می آید
در قدوم تو سر انداختن و جان دادن
به خدا از من عاشق شده بر می آید
یادگار حسنت بی زره و بی شمشیر
سر یاری تو از خیمه به سر می آید
پاره گشته لب خشکیده ات از تیر بگو
کاری از دست من خسته اگر می آید
کوهی از نیزه و شمشیر به دورت بس نیست
هیزم و سنگ ز هر سو چقدَر می آید
آه از این همه زخمی که به پیکر داری
بیشتر سینه ی زخمت به نظر می آید
هر نفس از دهنت خاک برون میریزد
اشک از دیده نه خونابه جگر می آید
نیزه حالا که تنت را به زمین دوخته است
به هوای سر تو چند نفر می آید
تیر در حال فرود است گلویت ببُرد
عمو از بازوی من کار سپر می آید
دست من مثل سر اصغرت آویزه به پوست
یادم از کوچه و از آتش و در می آید
کاش با چادر خود عمه ببَندد چشم
مادری را که به دیدار پسر می آید
@@
دردی به سینه هست که خاکسترم کند
در دستهای محکم تو مضطرم کند
خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم
با ابرهای اشک بیاید ترم کند
آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای
بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند
من می پرم خدا کند او تیغ خویش را
جای عمو حواله ی بال و پرم کند
قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد
اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند
حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام
بگذار، دست های کسی بی سرم کند
@@@
***
طفلی اگر بزرگ شود با کریم ها
یک روز میشود خودش از کریم ها
عبدلله حسین شدم از قدیم ها
دل میدهند دست عمو ها یتیم ها
طفل حسن شدم بغلت جا کنی مرا
تو هم عمو شدی گره ای وا کنی مرا
آهی که میکِشد جگر من ، مرا بس است
شوقی که سر زده به سر من ، مرا بس است
وقتی تو میشوی پدر من ، مرا بس است
یک بار گفتن پسر من ، مرا بس است
از هیچ کس کنار تو بیمی نداشتم
از عمر خویش ، حس یتیمی نداشتم
دستی کریم هست که نذر خدا شود
وقتی نیاز بود ، به وقتش جدا شود
از عمه ام بخواه که دستم رها شود
هرکس که کوچک است ، نباید فدا شود؟
باید برای خود جگری دست و پا کنم
با دست کوچکم سپری دست و پا کنم
دیگر بس است گرم دلِ خویشتن شدن
آماده ام کنید برای کفن شدن
حالا رسیده است زمان حسن شدن
آماده ی مبارزه ی تن به تن شدن
یک نیزه ای نماند دفاع از عمو کنم؟!
یورش بیاورم ، همه را زیر و رو کنم؟!
آماده ام که دست دهم پای حنجرت
تیر سه شعبه ای بخورم جای حنجرت
شاید که نیزه ای نرود لای حنجرت
دشمن نشسته مستِ تماشای حنجرت
سوگند ای عمو به دلِ خونِ خواهرت
تا زنده ام جدا نشود سر ز پیکرت
این حفره روی سینه ی تو ای عمو ز چیست؟
این زخم ِ روی سینه ی تو ارثِ مادریست
این جای زخم نیزه و شمشیرها که نیست
بر روی سینه ی تو عمو جان جای پای کیست؟
عبداللهت نمُرده ذبیح از قفا شوی
بر روی نیزه های شکسته فدا شوی
@@@
***
کشته ی دوست شدن در نظر مردان است
پس بلا بیشترش دور و بر مردان است
یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد
در دل کودک اینها جگر مردان است
همه اصحاب حرم طفل غرورش هستند
این پسر بچه ی خیمه، پدر مردان است
بست عمامه؛ همه یاد جمل افتادند
این پسر هرچه که باشد پسر مردان است
نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست
دست بر دست گرفتن هنر مردان است
بگذارید ببینند خودش یک حسن است
حرف در خیمه شدن بر ضرر مردان است
گرچه ابن الحسنم پر شدم از ثارالله
بنویسید مرا یابن ابی عبدالله
مصحف ما، چه به هم ریختنت وای عمو
چقدر تیر نشسته به تنت وای عمو
همه ی رخت تو غارت نشده…پاره شده
بس که یکپارچه با پا زدنت وای عمو
آمدم تا که اجازه بدهی و یک یک
نیزه ها را بکشم از بدنت وای عمو
جان نداده همه بالای سرت جمع شدند
چه شلوغ است سر پیرهنت وای عمو
آنقدر نیزه زیاد است نمیدانم که
بکشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو

@@@@@
***
این هم از جنس آسمانی هاست
حیدری از عشیره ی زهراست
یاکریم است و با کریمان است
رود نه برکه نه خودش دریاست
خون خیبر گشا به رگ هایش
او که هست؟ از نژاد شیر خداست
با حوانان هاشمی بوده
آخرین درس خوانده ی سقاست
می نویسد عمو و بر لب او
وقت خواندن فقط فقط باباست
مجتبی زاده ای شبیه حسن
شرف الشمس سید الشهداست
عطری از کوی فاطمه دارد
نفسش بوی فاطمه دارد
کوه آرامشی اگر دارد
آتشی هم به زیر سر دارد
موج سر میزند به صخره چه باک
دل به دریا زدن خطر دارد
پسر مجتبی است می دانم
بچه ی شیر هم جگر دارد
همه رفتند او فقط مانده
حال تنهاست و یک نفر دارد
آن هم آن سو میان گودالی
لشگری را به دور و بر دارد
آرزو داشت بال و پر بشود
دست خود را رها کند بدود
جگرش بی شکیب میسوزد
نفسش با لحیب میسوزد
می وزد باد گرم صحرا و
روی خشکش عجیب میسوزد
بین جمع سپاه سیرابی
یک نفر یک غریب میسوزد
دست بردار از دلم عمه
که تنم عنقریب میسوزد
روی آن شیب گرم میبینی؟
روی شیب الخضیب میسوزد
سینه اش را ندیدی از زخمِ…
…نوک تیری مهیب میسوزد
چشم بلبل که خیره بر گل شد
ناگهان دست عمه اش شل شد
@@@@@@@@@
***
همه رفتند و تنها مانده ام من
اسیر درد و غم ها و مانده ام من
علی اصغر شش ماهه هم رفت
ولی از کاروان جا مانده ام من
 
گذشته کار من از صبر و طاقت
شده اندوه و داغم بی نهایت
ندارم این قدر طاقت، ببینم
به دست عمه زنجیر اسارت
اگرچه آخرین یار عمویی
ولی نزد خدا با آبرویی
دوباره حرمله می آید از راه
دوباره روضه ی تیر و گلویی
@@@@@
***
عمو رسیدم و دیدم؛ چقدربلوا بود
سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود
به سختی از وسط نیزه ها گذر کردم
هزار مرتبه شکر خدا کمی جا بود
ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود
سرِ زبان همه جمله ی – بفرما- بود
عمو چقدر لبِ خشکتان ترک دارد
چه خوب می شد اگر مشک آب سقا بود
زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال
نگاه کن؛ نکند مادر تو زهرا بود
برای کشتن تان تیغ و نیزه کم آمد
به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود
تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام
به فکر جایزه ی بردن سر ما بود
بلند شو؛ که همه سوی خیمه ها رفتند
من آمدم سویِ گودال، عمه تنها بود
@@@@@
***
وقتی تمام لشگریان هار میشوند
دور و بر عمو همه خونخوار میشوند
امثال شمر و حرمله بیکار میشوند
از نو دوباره وارد پیکار میشوند
باید برای شاه غریبم سپر شوم
باید که آماده ی رفع خطر شوم
ای وای از آن اراذل بی چشم و روی پست
ای وای از آن که راه ورا سوی خیمه بست
ای وای از آن سه شعبه که بر سینه اش نشست
ای وای ز پاره سنگ که رسید وسرش شکست
ای وای زخون ، خون خدایی که سکه شد
عمه ببین عموی گلم تکه تکه شد
سوگند میدمت که رهایم کن عمه جان
سوگند میدمت که فدایم کن عمه جان

نذر امیر کرببلایم کن عمه جان
آخر شهید خون خدایم کن عمه جان
دشمن شکسته است سرش را، سرم فداش
هستی من بود… پدر و مادرم فداش
دنبال من نیا به سرت سنگ میزنند
کفتارها به معجرتان چنگ میزنند
باتیر وتیغ و نیزه نماهنگ میزنند
این ها یکی شدند و هماهنگ میزنند
من میروم فدایی آقای خود شوم
نه ، میروم فدایی بابای خود شوم
گودال میروم سپر حنجرش شوم
گودال میروم که فدای سرش شوم
مانده ست بی زره ، زره پیکرش شوم
یا نه فقط دست به کمک مادرش شوم
وقتش رسیده در بغلش دست و پا زنم
وقتش رسیده مادر خود را صدا زنم
ملعون رسید؟ فدای سرت غصه ای نخور
خنجر کشید؟ فدای سرت غصه ای نخور
دستم برید ؟فدای سرت غصه ای نخور
حلقم درید؟ فدای سرت غصه ای نخور
هرچند به زخم نیزه من عادت نداشتم
اما به من حق بده طاقت نداشتم
@@@@@@
***
لب گودال زمین خورد و به دریا افتاد
آنقدر نیزه تنش دید که از پا افتاد
سنگ ها از همه سو سمت عمو آمده اند
یک نفر در وسط معرکه تنها افتاد
بر روی خاک که با صورت خونین آمد
تیرها در همه جای بدنش جا افتاد
در دهانی که پر از خون شده … بی هیچ خبر
نیزه ای آمده و ذکر خدایا افتاد
عرق مرگ نشسته است به پیشانی او
بر سر سینه کسی آمده با پا افتاد
«زیر شمشیر غمش رقص کنان آمده ام»
قرعه ی کار به نام من شیدا افتاد
«بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند»
که چنین پای دم آخرش از پا افتاد
بازویم ارثیه ی فاطمه باشد که کبود
پیش چشمان پُر از گریه ی بابا افتاد
خوب شد مثل پدر مثل عمو عباسم
سر ِمن در بغل حضرت آقا افتاد
خوب شد کشته شدم ، اهل حسد ننوشتند
پسر مرد جمل از شهدا جا افتاد
@@@@@@@@
***
در رگ رگش نشانه ی خوی کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود
دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟
وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟
در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش
با حکم عمّه، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش
اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است
خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه، جانِ عمو کن مرا حلال
دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود
در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است
دستش برید و گفت: که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم
در خون طپید و گفت: که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم
وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست
خونش حنا به روی عمویش کشیده است
از عرش، آفرین پدر را شنیده است
مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است
تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده
یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه
فریاد مادرانه ای آید که: آه، آه
دارد صدای اسب می آید ز قتلگاه
ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند
@@@@@
جــلـوه ی ذات کــبــریــا شــده ای
کعبه ی تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای
زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن
مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای
چقدر نیزه خورده ای!چه شده؟
دم عـصــری پر اشتها شده ای
نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت
مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای!
همـه ی مـوی عمه گشـته سپید
خـوب شد خمره حنا شده ای
کــاوش تیــغ هـا برای زر است
تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟
نـقـشه ی ری خطـوط زخـم تنـت
پس برای همین تو تا شده ای؟!
بـا تقــلا و دسـت و پــا زدنــت
بــاعــث گـریــه ی خــدا شـده ای
۲۲۲۲@@@
دیگر تحملش به سر آمد، برابرش
دارد ز دست می رود عمه، عمو، سرش
شمشیر و نیزه، تیر و سنان متحد شده
با هر صدای حرمله، حمله به پیکرش
جسمی نمانده است، فقط تیر و نیزه است
سیمرغ گشته، بس که شده نیزه ها پرش
چون جان اوست عرش خدا، نیزه ها همه
بوسه زدند بر تن او، بر سراسرش
این تیر آخری که به پهلو نشسته است
یادش بیاورد در و دیوار و مادرش
یک خنجر است، جان دو تن را گرفته است
دیگر تمام شد به خدا کار خواهرش
@@@@
می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش
ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
@@@@@
وقتی عدو به روی تو شمشیر می کشد
از درد تو تمام تنم تیر می کشد
طاقت ندارم این¬همه تنها ببینمت
وقتی که چلّه چلّه کمان تیر می کشد
این بغض جان ستان که تو بی کس ترین شدی
پای مرا به بازی تقدیر می کشد
ای قاری همیشه ی قرآن آسمان
کار تو جزء جزء به تفسیر می کشد
این که ز هر طرف نفست را گرفته اند
آن کوچه را به مسلخ تصویر می کشد
بر خیز ای امام نماز فرشته ها
لشکر برای قتل تو تکبیر می کشد
 
@@@@@
 
کشته ی دوست شدن در نظر مردان است
پس بلا بیشترش دور و بر مردان است
یازده ساله ولی شوق ِ بزرگان دارد
در دلِ کودکِ اینها جگر مردان است
همه اصحابِ حرم طفل ِ غرورش هستند
این پسر بچه یِ خیمه پدر ِ مردان است
بست عمامه همه یاد جمل افتادند
این پسر هرچه که باشد پسر مردان است
نیزه بر دست گرفتن که چنان چیزی نیست
دست بر دست گرفتن هنر مردان است
بگذارید ببیند که خودش یک حسن است
حبس در خیمه شدن بر ضرر مردان است
گرچه ابن الحسنم پُر شدم از ثارالله
بنویسید مرا یابن ابی عبدالله
@@@@@@
پا گرفته در دلم آتشی پنهان شده
بند بندم آتش و سینه آتش دان شده
اشکهایم می چکد بر لبت یعنی که باز
آسمان تشنه ام موسم باران شده
بین این گودال سرخ در دل این قتلگاه
دیدمت تنهاترین غرق در طوفان شده
صد نیستان ناله را هر نفس سر می دهم
بی سر و سامان توست آه سرگردان شده
یک طرف من بودم و عمّه ای دل سوخته
یک طرف امّا تو و خنجری عریان شده
نیزه ای خون می گریست پای زخم کاریش
قصد زخمی تازه داشت دشنه ای پنهان شده
حال با دستت بگیر در میان تیغ ها
زیر دستی را که از پوست آویزان شده
حسن لطفی
@@@@@
می‌روم بی‌قرار و بی پروا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
می‌روم که دلم شده دریا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

 می‌روم عاقبت به خیر شوم
همدم قاسم و زهیر شوم
واپسین لحظه های عاشورا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

 هر دلی در خروش می‌آید
غیرت من به جوش می‌آید
قد و بالام کوچک است اما
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

بعد عباس و قاسم و اکبر
آه دیگر پس از علی اصغر
بی فروغ است پیش من دنیا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

صبر کردن دگر حرام شده
آه حجّت به من تمام شده
بشنوید این صدای قلبم را
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

هر طرف تیر و نیزه و دشنه
همه لشکر به خون او تشنه
مانده تنها عموی من تنها
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

منم و بغض ناگزیری که
منم و لحظه خطیری که
چشم دارد به دست من بابا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

می‌دهم من تمام هستم را
سپرش می‌کنم دو دستم را
در رگم خون مادرم زهرا
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی

بین طوفان نیزه و خنجر
می‌روم تا شوم چنان اکبر
ارباً اربا ، مقطع الأعضاء
می‌روم لا اُفارِقُ عَمِّی
 یوسف رحیمی
@@@@
در رگ رگش نشانه ی خوی کریم بود
او وارث کمال پدر از قدیم بود
دست عمو به گیسوی او چون نسیم بود
این کودکی شهید که گفته یتیم بود؟
وقتی حسین سایه ی بالای سر شود
کو آن دل یتیم که تنگ پدر شود؟

در لحظه های پر طپش نوجوانی اش
با آن دل کبوتری و آسمانی اش
با حکم عمّه، عمّه ی قامت کمانی اش
بر تل زینبیه بود دیده بانی اش
 اخبار را به محضر عمّه رسانده است
دور عمو به غیر غریبی نمانده است

خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید و رفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
 می رفت پا برهنه در آن صحنه ی جدال
می گفت عمّه، جانِ عمو کن مرا حلال

دارد به قتلگاه سرازیر می شود
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود و پیر می شود
یک آن تعلّلی بکند دیر می شود
 در موج خون حقیقت دریا نشسته است
دورش تمام نیزه و تیر شکسته است

دستش برید و گفت: که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم
در خون طپید و گفت: که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت: که ای وای مادرم
 وقتی که ضربه آمد و بر استخوان نشست
در عرش قلب فاطمه چون پهلویش شکست

خونش حنا به روی عمویش کشیده است
از عرش، آفرین پدر را شنیده است
مشغول ذکر بانوی قامت خمیده است
تیری تمام قد به گلویش رسیده است
 تیری که طرح حنجره اش را بهم زده
آتش به جان مضطر اهل حرم زده

یعقوب را بگو که دو تا یوسفش به چاه
ماندند در میانه ی گرگان یک سپاه
فریاد مادرانه ای آید که: آه، آه
دارد صدای اسب می آید ز قتلگاه
 ده اسب نعل خورده و سنگین تن آمدند
ارواح انبیا همه با شیون آمدند
محسن عرب خالقی
@@@@@@@
این کیست که طوفان شده میل خطر کرده
در کوچکی خود را علمدار دگر کرده
این که برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خیمه سر کرده
این کیست که در پیش روی لشگر کوفه
با چه غرور محکمی سینه سپر کرده
آنقدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یک کمی قدّ خودش را بیشتر کرده
با دیدنش اهل حرم یاد حسن کردند
از بس شبیه مجتبی عمامه سر کرده
اما تمامی حواسش سمت گودال است
آنجا که حتی عمه را هم خونجگر کرده
 
**آنجا که دستی بر سر و روی عمو میزد
با چکمه نامردی به پهلوی عمو میزد
 
از این به بعد عمه خودم دور و برت هستم
من بعد از این پروانه ی دور سرت هستم
من در رگم خون علمدار جمل دارم
من مجتبای دوم پیغمبرت هستم
ابن الحسن هستم، عمو ابن الحسینم کرد
عبداللهم اما علیّ اکبرت هستم
دشمن غلط کرده به سمت خیمه ها آید
آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم
گیرم ابالفضل نوامیس تو را کشتند
حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم
 
**هرچند مثل من پریشانی ، گرفتاری
گیسو پریشانی مکن تا که مرا داری
 
عمه رهایم کن مرا مست خدا کردند
اصلاً تمامی مرا قالو بلی کردند
عمه بگو در خیمه آیا نیزه ای مانده؟
حالا که بازوی مرا شیر خدا کردند
بعد از غلاف کوچه ی تنگ بنی هاشم
دست مرا نذر غریب کربلا کردند
آیا نمی بینی چگونه نیزه میریزند
آیا نمی بینی تنش را جا به جا کردند
آیا نمی بینی چگونه چکمه هاشان را
بر سینه ی گنجینه الاسرار جا کردند
استاد لطیفیان
@@@@@
دردی به سینه هست که خاکسترم کند
در دستهای محکم تو مضطرم کند
خشکم کند به شعله ی این داغ ماندنم
با ابرهای اشک بیاید ترم کند
آه ای خدا به عمّه چه گویم که لحظه ای
بالم دهد، رها کُنَدم، باورم کند
من می پرم خدا کند او تیغ خویش را
جای عمو حواله ی بال و پرم کند
قیچی زد و برید و مرا تکّه تکّه کرد
اصلاً اراده کرد گلی پرپرم کند
حالا که من به سینه ی زخمش رسیده ام
بگذار، دست های کسی بی سرم کند
علیرضا لک
@@@@@
لب گودال زمین خورد و به دریا افتاد
آنقدر نیزه تنش دید که از پا افتاد
سنگ ها از همه سو سمت عمو آمده اند
یک نفر در وسط معرکه تنها افتاد
بر روی خاک که با صورت خونین آمد
تیرها در همه جای بدنش جا افتاد
در دهانی که پر از خون شده … بی هیچ خبر
نیزه ای آمده و ذکر خدایا افتاد
عرق مرگ نشسته است به پیشانی او
بر سر سینه کسی آمده با پا افتاد
زیر شمشیر غمش رقص کنان آمده ام
قرعه ی کار به نام من شیدا افتاد
 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
که چنین پای دم آخرش از پا افتاد
 بازویم ارثیه ی فاطمه باشد که کبود
پیش چشمان پُر از گریه ی بابا افتاد
خوب شد مثل پدر مثل عمو عباسم
سر ِمن در بغل حضرت آقا افتاد
خوب شد کشته شدم ، اهل حسد ننوشتند
پسر مرد جمل از شهدا جا افتاد
علیرضا لک
@@@@
دید چشمش به آسمان وا بود
تشنه بود و میان خون ها بود
لحظه های جسارت و غارت
در دل قتلگاه بلوا بود
رحم در چشم نا نجیبی نیست
بین خولی و شمر دعوا بود
دید دست جماعتی نامرد
تکه های لباس پیدا بود
لبه ی تیغ ها که پائین رفت
ساقه ی نیزه ها به بالا بود
@@@@
در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد
فکر آن بود که می شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد
به عمویش که نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد
دم خیمه همه ی واقغه را
داشت از دور تماشا می کرد
چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد
ناگهان دید عمو تا افتاد
هر کسی نیزه محیا می کرد
نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد
کاش با نیزه زدن حل می شد
نیزه را در بدنش تا می کرد
لب گودال هجوم خنجر
داشت عضوی ز تنش وا می کرد
هر که نزدیکترش می آمد
نیزه ای در گلویش جا می کرد
زود می آمد و می زد به حسین
هر کسی هرچه که پیدا میکرد
آنطف هلهله بود و این سو
ناله ها زینب کبری میکرد
گفت ای کاش نمی دیدم من
زخمهایت همه سر وا می کرد
احسان محسنی فر
@@@@
اشعار شب پنجم محرم الحرام – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع)
 
ز بس که میل عسل کرده ساغر آورده
نشان سرخی خون برادر آورده
 
به وقت باختنِ جان مقلّد عباس
فقط نه دست؛ به پای عمو سر آورده
 
شتاب کرده غیورانه سوی قربانگاه
دلی برای سپردن به دلبر آورده
 
رسید و دید که افتاده است و میزندش
به هرچه همرهش این فوج لشگر آورده
 
میان هلهله ها با عموی خود میگفت:
نگاه غربتت آه از دلم برآورده
 
هزار زخم دهن باز کرده ات دیدم
شکاف قلب تو اشک مرا در آورده
 
چقدر خولی و شمر و سنان نمیدانند
چه ها به روز شما داغ اکبر آورده
 
بمیرم این همه سنگت زدند نامردم
چقدر پهلویت از نیزه پر در آورده
 
با چکمه اش که لگد میزند به پهلویت
تو را به یقین یاد مادر آورده
 
سپر برای تو بازوی کوچم ؛دشمن…
…. اگر برای گلوی تو خنجر آورده
 
برای تیر سه پهلوش؛ من هم آوردم
به سینه ی تو گلویی که اصغر آورده
 
**
 
*******************
 اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) – وحید قاسمی
 
پا برهنه شد و به میدان زد
داد میزد عمو رسیدم من
دست من هست پس نبُر دیگر
تیغِ زیر گلو ….رسیدم من
**
تا بیایم غریب لب تشنه
با خدا دردِ دل مُفصَّل کن
با مناجات گوشه ی گودال
نیزه ها را کمی معطّل کن
**
چه قدر دیر آمدم تیغی
 بوسه بر دست مهربانم زد
قاری خوش صدای آل الله
چه کسی نیزه بر دهانت زد
**
چند خط شکسته ی مُمتَدّ
شکل زخم عمیق پیشانی
بی علمدار بودن خیمه
علت اصلی پریشانی

وحید قاسمی
 
******************
 
اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع)  – قاسم نعمتی
 
می رسد از گوشه مقتل صدای مادرش
ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش
 
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
 
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او
پای خود برداراز روی لبان اطهرش
 
دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
 
دست من از پوست آویزان به زیرتیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
 
نیزه بازی با تن بی سر زمن آغاز کن
طعمه  نیزه  مگردانید جسم اصغرش
 
از ضریح سینه اش برخیزای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش
 
دیر اگر برخیزی ازجای خودت یابن الدعی
عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
 
قاسم نعمتی
 
*******************
 
اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) – علی اکبر لطیفیان
 
غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت
شعله ی بال و پرش میل سفر داشت
 
آنکه در این یازده سال یتیمی
تا که عمو بود انگار پدر داشت….
 
….از چه بماند در این خیمه ی خالی
آنکه ز اوضاع گودال خبر داشت
 
گفت: به این نیزه ی خشک و شکسته
تکیه نمی زد عمو یار اگر داشت
 
رفت مبادا که بگویند غریب است
یا که بگویند عمو کاش پسر داشت
 
آمد و پیشانی زخمی شه را
از بغل دامن فاطمه برداشت
 
دید که از شدت ضربه ی نیزه
زخم عمیقی عمو پشت کمر داشت
 
دید که شمشیر کُند ته گودال
حنجره ی شاه را زیر نظر داشت
 
در وسط بهت دلشوره ی زینب
شکر خدا دست ‍، یعنی که سپر داشت
 
علی اکبر لطیفیان
 
*******************
 
اشعار شب پنجم محرم – روضه حضرت عبدالله بن حسن(ع) – حسن لطفی
 
هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم
دیدار تو تو میداد امیدم که بمیرم
 
دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست
من یک نفس این راه دویدم که بمیرم
 
با هر تب افسوس نمردم که نمردم
در خون تو این بار امیدم که بمیرم
 
با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم
از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم
 
می گفتم و می سوختم از ناله زینب
وقتی زتنت نیزه کشیدم که بمیرم
 
شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم
در پای تو این زخم خریدم که بمیرم
 
حسن لطفی
آمده دشمن بد مست عمو اینجاها
چقدَر پاره ی سنگ است عمو اینجاها
از چپ و راست برای تو بلا می آید
چقدَر تیر رها هست عمو اینجاها
از حرم تا خود گودال حراجی زده اند
همه با پا و سر و دست عمو اینجاها
دور و اطراف تو را نیزه شکسته سد کرد
شده انگار که بن بست عمو اینجاها
سر من رفت چقدر اسب دوان آمده است
چقدر سینه که نشکست عمو اینجاها
گرم تو بودم و انگار حواسم شد پرت
دست بی جان من از زیر لباسم شد پرت
بعد هر زخم که خوردی تو ،نمک می آید
لشگری آمده و شمر کمک می آید
مطمئن نیست مگر مادر تو اینجا نیست؟
پس چرا باز هراسان دو به شک می آید
بعد گرمای نفس گیر دو سه روز اخیر
خبر آمدن باد کتک می آید
آخرش قرعه به نام چه کسی می افتد؟
اصلا انگار برای همه تک می آید
مشعل و آتش و اطفال و صدای سیلی
جنسشان جور شده بوی فدک می آید
استخوان ها رقیه چه صدایی کردند
دردم از گفتن آن چند ترک می آید
بین آغوش تو کم شد همه ی فاصله ها
خوب شد قسمت پاهام نشد سلسله ها
رضا دین پرور
 
**********************

از میان خیمه تا گودال … با سر آمده
این برادر زاده که جای برادر آمده
کیست این آزاده که پرواز دارد می کند
کیست این آزاده … انگار از قفس در آمده
هر طریقی بوده از عمه جدا گردیده و
از پس چشمان خیس خواهرت برآمده
با نوای لا افارق با نگاهی اشکبار
تا میان معرکه با حال مضطر آمده
خون ابراهیم در رگهاش جاری گشته است
مثل اسماعیل اگر تا زیر خنجر آمده
مثل سقای حرم ، با بوسه ی شمشیرها
دستش آویزان شده … از جای خود درآمده
آه … خنجر پشت خنجر … در میان قتلگاه
تا که تیری آمده ، یک تیر دیگر آمده
او به روی سینه ی معشوق مأوا کرده و
صبر تیر حرمله انگار که سر آمده
حق الطاف عمو را خوب جبران کرده است
این برادرزاده که جای برادر آمده
مجتبی حاذق
***********************
خودش به دست خودش کودک انتخاب شده
ستاره ای است که هم سطح آفتاب شده
علی اصغر شش ماهه رفت و او مانده
هزار مرتبه از این قضیه آب شده
هزار بار دم رفتنش به سمت جلو
یکی رسیده و او نقشه اش خراب شده
عذاب می کشد از اینکه راه می رود و
تمام دلخوشی عمه و رباب شده
سپاه عمه اسیرند و طفل خوشحال است
که جزو لشکر عباس احتساب شده
مگر که کودک بی ادعا گناهش چیست
که بین لشکریان کشتنش ثواب شده
کجای دشت نشستی بلند شو عباس
که بی تو کشتن اطفال نیز باب شده
همین که تیر به سمتش روانه شد خندید
که با رقیه سر جنگ بی حساب شده
حسین کل کتاب غم است عبدالله
به تیر حرمله یک برگ این کتاب شده
 
**********************

یاس خوشبویی به روی یاسمن افتاده است
باز بین عرشیان ذکر نزن افتاده است
رفته تا بوسه دهد بر دست اربابش اگر
روی انگشتر عقیقی از یمن افتاده است
لب دو تا ،صورت دو تا ،اعضای این پیکر دو تا
تیغ در فکر نبرد تن به تن افتاده است
نیزه ها گفتند دیگر نوبت قلب عموست
قلب عبدالله دیگر از دهن افتاده است
خاک خوش بوی مدینه یا که عطر کربلاست
روی جسم این حسینیه حسن افتاده است
جیبی و کوچک ولی با خط غمناک حسن
پاره قرآنی کنار پیرهن افتاده است
جسم عبدالله آویزان شده بر جسم تو
حرمله قطعاً به فکر دوختن افتاده است
گر چه قدم کوچک است و بار ندارد
بیشتر از یازده بهار ندارد
عشق تو با سن و سال کار ندارد
سر کشی عشق من مهار ندارد
هر که شد از عشق مست عبد حسین است
هر کسی عبدلله است عبد حسین است
من که پسر خوانده ی سرای عمویم
ما حصل زحمت دعای عمویم
دست چه باشد کنم فدای عمویم
دار و ندارم همه برای عموم
در سر ما فرق، بین دست و جگر نیست
مرد خدا نیست آن که مرد خطر نیست
حضرت عزّ و جل که ترس ندارد
کوه وقار از کتل که ترس ندارد
طفل حسن از جدل که ترس ندارد
بچه ی شیر جمل که ترس ندارد
وای اگر نیزه ای به دست بگیرم
زیر و زبر می کنم به عشقِ امیرم
از سر شوق است اگر که بی کفنم من
مرد بی دفاع عمو حسین منم من
طفل حسن زاده نه، خودم حسنم من
عمه مُهیای جنگ تن به تنم من
یک تنه پس می زنم به لشکر کوفه
عمه سپاهت منم برابر کوفه
حال که در خیمه های او پسری نیست
از علی اکبرش دگر خبری نیست
ماندن من در حرم چنان هنری نیست
دست ضعیفم که هست اگر سپری نیست
دست من از جنس دست مادر آقاست
ارث قدیمی ما ز کوچه ی زهراست
جان که نباشد حرم چه فایده دارد؟
بعد عمو پیکرم چه فایده دارد؟
از همه کوچک ترم چه فایده دارد؟
حبس شدن در حرم چه فایده دارد؟
عمه یسار و یمین چه قدر شلوغ است
دور عمو را ببین چه قدر شلوغ است
زانوی من خم شد آن سوار که افتاد
از روی مرکب بی اختیار که افتاد
با طرف راست یک کنار که افتاد
بر روی شمشیر و سنگ و خار که افتاد
عمه ببین نیزه را به مشت گرفتند
موی عموی مرا ز پشت گرفتند
عمه بس است این همه تپیده شدن ها
ضربه ی شمشیر ها شنیده شدن ها
زیر لگدهای چکمه دیده شدن ها
این طرف و آن طرف کشیده شدن ها
دیر شد عمه، مرا به خویش رها کن
زود برو در میان خیمه دعا کن
آمد و آن تیر های جا شده را دید
روی تنش زخم های وا شده را دید
در بدنش نیزه های تا شده را دید
دور سرش چند مرد پا شده را دید
یابن خبیثه! چرا به سینه نشستی
روی حسینیّه ی مدینه نشستی

*************************
 
مصحف ما، چه به هم ریختنت!!! وای عمو
      چقَدَر تیر نشسته به تنت وای عمو
      همۀ رختِ تو غارت نشده پاره شده
      بسکه یکپارچه با پا زدنت وای عمو
      آمدم تا که اجازه بدهی و یک یک
      نیزه ها را بکشم از بدنت وای عمو
      جان نداده همه بالای سرت جمع شدند
      چه شلوغ است سرِ پیرُهَنَت وای عمو
      آنقدر نیزه زیاد است نمیدانم که
      بکشم از بدنت یا دهنت؟ وای عمو
 

وحید قاسمی
لشگریان خیره سر، چند نفر به یک نفر؟
فاطمه گشته خون جگر، چند نفر به یک نفر؟
 خواهر دل شکسته اش، همره دختران او
 زند به سینه و به سر، چند نفر به یک نفر؟
 بین زمین و آسمان، جنت و عرش و کهکشان
 پر شده است این خبر: چند نفر به یک نفر؟
 حور و ملک به زمزمه -وای غریب فاطمه-
 حضرت خضر نوحه گر، چند نفر به یک نفر؟
 آه و فغان مادرش، به قلب سنگی شما
 مگر نمی کند اثر؟ چند نفر به یک نفر؟
 عمو رمق ندارد و همه هجوم می برید!
 مرد نبردید اگر؟ چند نفر به یک نفر؟
 یاد مدینه زنده شد، روضه ی رنج فاطمه
که ناله زد به پشت در، چند نفر به یک نفر؟

*************************
قاسم نعمتی
می رسد از گوشهٔ مقتل صدای مادرش
ای زنا زاده بیا و دست بردار از سرش
گیسوان مادر ما را پریشان می کنی
بی حیا با خنجرت بازی مکن با حنجرش
تو نمی بینی مگر غرق مناجات است او
پای خود بردار از روی لبان اطهرش
دل مسوزان بی حیا عمه تماشا می کند
با نوک نیزه مکن پهلو به پهلو پیکرش
دست من از پوست آویزان به زیر تیغ تو
تا سپر باشد برای ناله های آخرش
نیزه بازی با تن بی سر ز من آغاز کن
طعمه نیزه مگردانید جسم اصغرش
از ضریح سینه اش برخیز ای چکمه به پا
پای خود مگذار روی بوسه پیغمبرش
دیر اگر برخیزی از جای خودت یابن الدعی
عمه نفرین کرده دست خود برد بر معجرش
*************************
حمید رمی
میان معرکه لبریز گریه ها شده بود
پرنده ای که ز صیّاد خود جدا شده بود
به نام خالق هستی، برای یاری شاه
وَ با اجازه ی زهرا ز خیمه پا شده بود
کبوترانه به گودیِّ قتلگه پر زد
برای درد یتیمیِ خود دوا شده بود
نماز آخر عمرش به روی پیکر شاه
وَ با امامت شمشیرها ادا شده بود
جوان ترین حسن کربلا برای عمو
ز دست، دست کشید و تمام پا شده بود
پس از شهادت او پیرمردها گفتند
چه قدر مثل جوانیِ مجتبی شده بود
برای گریه ی بر مجتبای کرب و بلا
همین بس است که مهمان نیزه ها شده بود
نوشته اند که بر سینه ی عمو، جان داد
چگونه بر بدن قطعه قطعه جا شده بود؟
«اسیر»، نوکر این خانواده شد زیرا
لبش به ذکر و ثنای حسین وا شده بود

***************
غلامرضا سازگار
ای عمو تا ناله هَل مِن مُعینَت را شنیدم
از حرم تا قتلگاه با شور جانبازی دویدم
آن چنان دل برد از من بانگ هَل مِن ناصِر تو
کآستینم را ز دست عمه ام زینب کشیدم
فرصتی نیکو ز هَل مِن ناصِرَت آمد به دستم
تو کرم کردی که من در قُلزم خون آرمیدم
جای تکبیر اذان ظهر در آغوش گرمت
بانگ مادر مادرِ زهرا در این صحرا شنیدم
کس نداند جز خدا کز غصه مظلومی تو
با چه حالی از کنار خیمه در مقتل رسیدم
دست من افتاد از تن گو سرم بر پایت اُفتد
سر چه باشد تیر عشقت را به جان خود خریدم
تا برون از خیمه گه رفتی دل من با تو آمد
تو به رفتن رو نهادی من ز ماندن دل بریدم
جای بابایم امام مجتبی خالی است این جا
تا ببیند من به قربان گاه تو آخر شهیدم
ناله ای از سوز دل کردم به زیر تیغ قاتل
شعله ها در نظم عالم سوز «میثم» آفریدم

*************************

وصال شیرازی
دردم، ز کودکی است که با روی هم چو ماه
آمد برون، به یاری آن شاه بی سپاه
بی تاب چون دل از بر زینب فرار کرد
آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه
کای عمّ تاج دار، به خاک از چه خفته‌ای؟
برخیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه
نشنیده‌ای مگر سخن عمه را چو من؟
تنها ز خیمه آمده‌ای نزد این سپاه
هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب
باز گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه
می‌گفت و می‌گریست، که دژخیمی از ستیز
تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه
آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ
دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه
بی‌دست، جان سپرد به دامان عم خویش
چون ماهیِ به لجّه‌ی خون مانده در شناه
می‌داد جان به دامن شاه الغیاث گوی
می‌کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه

*****************
غلامرضا سازگار
 
 
شمع‌ها از پای تا سر سوخته
مـانده یک پروانه ی پر سوخته
نـام آن پـروانه عبـدالله بـود
اختری تـابنده‌تر از مـاه بود
کرده از اندام لاهوتی خروج
یافته تـا بـامِ «أوْ أدنی» عروج
خون پاکش زاد و جانش راحله
تـار مـویش عالمی را سلسله
صـورتش مـانند بابا دل گشــا
دست‌های کوچکش مشکل‌گشا
رخ چو قرآن چشم و ابرو آیه‌اش
آفتــاب آیینــه‌دار سایــه‌اش
مجتبـایی بــا حسین آمیـخته
بر دو کتفش زلف قاسم ریخته
از درون خیمه همچون برق آه
شـد روان با ناله سوی قتلگاه
پیش رو عمـو خریدارش شده
پشت سر عمـه گرفتارش شده
بـر گرفته آستینش را بـه چنگ
کای کمر بهر شهادت بسته تنگ!
ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو
ایـن همـه صیاد و یک آهو مرو  
کودک ده سالـه و میـدان جنگ
یک نهال نازک و باران سنگ
دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر
شیر اگـر خواهد زند او را به تیر
تو گل و، صحرا پر از خار و خس است
بهر مـا داغ عـلی‌اصغر بـس است
با شهامت گفت آن ده ساله مرد
طفـل مـا هـرگز نترسد از نبرد
بی‌عمو ماندن همه شرمندگی است
بـا عمو مـردن کمال زندگی است
تشنگی با او لب دریا خوش است
آب اگر او تشنـه باشد، آتش است
بــوده از آغــاز عمـرم انتظار
تـا کنم جـان در ره جانان نثار
جـان عمه بود و هستم را مگیر
وقت جانبازی است دستم را مگیر
عمه جان در تاب و تب افتـاده‌ام
آخــر از قـاسم عقب افتــاده‌ام
ناله‌ای با سوز و تاب و تب کشید
آستیـن از پنجه زیــنب کــشید
تیر گشت و قلب لشکر را شکافت
پـرکشید و جــانب مقتــل شتافت
دیــد قــاتل در کنـار قتلگــاه
تیغ بـگْرفته بـه قصدِ قتلِ شــاه
تــا نیایـد دست داور را گـزند
کرد دست کوچک خود را بـلند
در هــوای یـاری دستِ خـدا
دسـت عبـدالله شـد از تن جدا
گفت نه تنها سر و دستم فدات
نیستم کـن ای همـه هستم فدات!
آمدم تا در رهت فـانی شوم
در منـای عشق قربـانی شوم
کاش می‌بودم هزاران دست و سر
تـا بـرای یـاری‌ات می‌شد سپر
قطره‌گر خون گشت، دریا شاد باد
ذره‌گـر شـد محو، مهرآباد بـاد
تو سلامت، گرچه ما را سر شکست
دست ساقی باز اگر ساغر شکست
ای همـه جـان‌ها بـه قربان تنت
دســت عبــدالله وقـف دامنـت
چون به پاس دست حق از تن جداست
دست ما هم بعد از این دستِ خداست
هر که در ما گشت، فانی ما شود
قطره دریایی چو شد، دریا شود
تا دهم بر لشکر دشمن شکست
دست خود را چون عَلم گیرم به دست
بــا همین دستم تو را یاری کنم
مثــل عبّــاست علـمداری کنم
بــود در آغوش عمّش ولوله
کز کمـان بشتافت تیـرِ حرمله
تیر زهرآلود با سرعت شتافت
چون گریبان حنجر او را شکافت
گوشه چشمی بــه عمّو باز کرد
مرغ روحش از قفس پرواز کرد
بــا گلوی پاره در دشت قتال
شه تماشا کرد و او زد بال بال
همچو جان بگْرفت مولا در برش
تــازه شــد داغِ علیِّ‌‌اصـغرش
گریـه مــا مرهـمِ زخـمِ تنش
اشک «میثم» باد وقفِ دامنش

******************
شاهد عریضه ها
امشب یتیم مجتبى دل مى رباید
با پاى عشقش تا عمو پر مى ‏گشاید
دستان خود را مى ‏کشد از دست زینب
آخر رسیده جان او از غصه بر لب
یک لحظه دورى عمو شد قاتل او
حتى نشد زینب در اینجا حائل او
با نعره مستانه‏ اش برگفته عاشق
والله یک دم از عمویم لاافارق
کى بنگرم بر دلبرم شمشیر دشمن
بر او سپر گردیده دست کوچک من
اکنون که غرق خون در آغوش عمویم
مانند اصغر حرمله زد بر گلویم
من در نماز عشقم و اصغر امام است
  دادم شهادت بر حسین، وقت سلام است
 
محمد سهرابی
کرده‌ در باغ‌ رخت‌ گشت‌ و گذار عبداللّه‌
داده‌ از دست‌ چو موی‌ تو قرار عبداللّه‌
ریخته‌ در کف‌ خود دار و ندار عبداللّه‌
دیده‌ چون‌ بر رخ‌ تو خون‌ و غبار عبداللّه‌
نیست‌ آن‌ کس‌ که‌ نشیند به‌ کنار عبداللّه‌
سپر از دست‌ بینداز که‌ من‌ می‌آیم
 به‌ هواداری‌ تو جای‌ حسن‌ می‌آیم‌
منم‌ آن‌ کس‌ که‌ ز غربت‌ به‌ وطن‌ می‌آیم‌
عوض‌ نجمه‌ کنون‌ من‌ به‌ سخن‌ می‌آیم‌
بسمل‌ یک‌ سر موی‌ تو هزار عبداللّه‌
من که‌ خورده‌ گره‌ ای‌ دوست‌ به‌ کارم‌ چه‌ کنم‌؟
دست‌ خطی‌ چو من‌ از باب‌ ندارم‌ چه‌ کنم‌؟
من که‌ در نزد زنان‌ شوق تو دارم‌ چه‌ کنم‌؟
جگرم‌ سوخت‌ بگو ای‌ کس‌ و کارم‌ چه‌ کنم‌؟
سوخت‌ چون‌ شمع‌ شب‌ افروز مزار عبداللّه‌
قاسم‌ امروز که‌ در حلقه ‌ آغوش‌ تو بود
پشت‌ خیمه‌ ز غم‌ عشق‌ تو مدهوش‌ تو بود
به‌ گمانم‌ که‌ دلم‌ پاک‌ فراموش‌ تو بود
منم‌ آن‌ طفل‌ که‌ دائم‌ به‌ سر دوش‌ تو بود
از چه‌ گویی‌ که‌ بماند به‌ کنار عبداللّه‌
گر اسیری‌ بروم‌ خصم‌ تواَم‌ خوار کند
وای‌ از آن‌ روز که‌ دون‌ بر همه‌ آزار کند
خاطر عمه‌ توجه‌ به‌ منِ‌ زار کند
دشمن‌ آن‌ لحظه‌ یتیم‌ تو گرفتار کند
بهتر آن‌ است‌ شود بر تو نثار عبداللّه‌
موسی‌ وادی‌ شوقم‌ ید بیضا دارم‌
بر روی‌ سینه‌ تو سینه‌ سینا دارم‌
نجمه‌ کو تا که‌ ببیند چه‌ تماشا دارم‌
عالم‌ امروز به‌ کام‌ است‌ که‌ بابا دارم‌
پدر این جاست‌ به‌ اغیار چه‌ کار عبداللّه‌
شأن‌ تو نیست‌ که‌ ره‌ بر روی‌ زانو بروی‌
گه‌ به‌ صورت‌ بروی‌ گاه‌ به‌ ابرو بروی‌
کو اباالفضل‌ که‌ با قوّت‌ بازو بروی‌
 اکبرت‌ کو که‌ به‌ یک‌ قامت‌ نیکو بروی‌
گشته‌ این‌ لحظه‌ دگر دست‌ به‌ کار عبداللّه

تیر خود را بزن‌ ای‌ حرمله‌ بیتاب‌ شدم‌
یاد تابوت‌ شدم‌ غمزده باب‌ شدم‌
از غم‌ عشق‌ عمو، شمع‌ صفت‌ آب‌ شدم‌
من‌ مدال‌ دم‌ جان‌ دادن‌ ارباب‌ شدم‌
همچو اصغر شده‌ با تیر شکار عبداللّه‌
سر اگر در قدم‌ یار نباشد سر نیست‌
 خون‌ من‌ سرخ‌ تر از خون‌ علی‌ اصغر نیست‌
ای‌ شه‌ خسته‌ مگر مادر من‌ مادر نیست‌
نجمه‌ را شرم‌ ز گیسوی‌ علی‌ اکبر نیست‌؟
نجمه‌ را می‌دهد امروز وقار عبداللّه‌
****************
علی انسانی
آمدم تا جان کنم قربان تو
پیش تو گردم بلا گردان تو
در حرم دیدم که تنها مانده ام
همرهان رفتند و من جا مانده ام
رفتی و دیدم دل از کف داده ام
خوش به دام عقل و عشق افتاده ام
عقل، آن سو ، عشق، این سو می کشاند
از دو سو، این می کشاند، آن می نشاند
عقل گفتا، صبر کن – طفلی هنوز
عشق گفتا، کن شتاب و خود بسوز
عقل گفتا، هست یک صحرا عدو
عشق گفتا، یک تنه مانده عمو
عقل گفتا، روی کن سوی حرم
عشق گفتا، هان نیفتی از قلم
عقل گفتا، پای تو باشد به گِل
عشق گفتا، از عاشقان باشی خجل
عقل گفتا، نی زمان مستی است
عشق گفتا، موسم بی دستی است  
عقل گفتا، باشدت سوزان جگر
عشق گفتا، هست عمو تشنه تر
عقل گفتا، هست یک صحرا عدو
عشق گفتا، یک تنه مانده عمو
راهی ام چون دید، عقل از پا نشست
عشق، دست عقل را از پشت، بست
بین وجودم عشق محض از مغز و پوست
می زند فریاد جانم، دوست دوست
خاطر افسرده ام را شاد کن
طایر روح از قفس آزاد کن
هم دهد آغوش تو، بوی پدر
هم بود روی تو چون روی پدر
بین ز عشقت سینه ی آکنده ام
در بر قاسم مکن شرمنده ام
من نخواهم تا به گردت پر زنم
آمدم، آتش به جان یک سر زنم
دوست دارم در رهت بی سر شوم
آن قدر سوزم که خاکستر شوم
هِل، که سوز عشق نابودم کند
بعد خاکستر شدن دودم کند
مُهر زن بر برگه جان بازی ام
وای من گر از قلم اندازی ام
هست، بعد از نیستی، هستی من
شاهد عشق تو بی دستی من
کوچکم اما دلی دارم بزرگ
بچه شیرم باکی ام نبود ز گرگ
گو شود دست من از پیکر جدا
کی کنم، دامان عشقت را رها

*****************
مدح و مناجات – استاد سازگار
ای کرامت به تو تمام، حسن!
وی گدای تو خاص و عام، حسن!
ای رسول و علی و فاطمه را
نام تو خوش ترین کلام، حسن!
قبر بی زائر تو کعبهٔ دل
حرمت مسجد الحرام، حسن!
این عجب نیست گر امام حسین
پیش پایت کند قیام، حسن!
پای تا فرق حُسن در حُسنی
که خدایت نهاده نام، حسن!
کعبه با آن جلال می گیرد
از مزار تو احترام، حسن!
کیستی تو کریم اهل البیت
کیستم من تو را غلام، حسن!
دوست دارم که در مدینه شبی
به مزارت دهم سلام، حسن!
زائر روضه البقیعم کن
سیدی، سیدی، امام، حسن!
با تو بودم کَرَم کن و مگذار
بی تو عمرم شود تمام، حسن!
خاک ذریهٔ رسولم کن
جان زهرا قسم، قبولم کن
………………………………………………..
کودکی را نام عبدالله بود
با عمو در کربلا همراه بود
از گل رخسار داغ لاله بود
لاله اش را از عطش تبخاله بود
همچو بخت اهل بیت بو تراب
بود ظهر روز عاشورا به خواب
لحظه ای آن ماه رو در خواب بود
آب اندر خواب هم نایاب بود
گرچه بودش از عطش سوزان جگر
در دلش عشق عمو بُد بیشتر
گشت چون بیدار از بهر عمو
خیمه ها را کرد یک سر جستجو
کودک آن دم سر سوی صحرا نهاد
بر سر چشم ملائک پا نهاد
شد برون از خیمه ها آن ماه روی
کرد سوی قتلگاه شاه روی
گفت خواهر از منش مایوس کن
ساعتی در خیمه اش محبوس کن
دامنش بگرفت زینب با نیاز
گفت جانا زین سفر برگرد باز
از غمت ای گلبن نورس مرا
دل مکن خون داغ قاسم بس مرا
گفت عمه والهم بهر خدای
من نخواهم شد ز عمّ خود جدای
دور دار ای عمّه از من دامنت
آتشم ترسم بسوزم خرمنت
جذبه ی عشقش کشان سوی شه اش
در کشش زینب به سوی خرگه اش
عاقبت شد جذبه های عشق چیر
شد سوی برج شرف ماه منیر
دید شه افتاده در دریای خون
با تن تنها و خصم از حد فزون
گفت سویت نَک بکف جان آمدم
بر بساط عشق مهمان آمدم
بانگ زد بر او که ای جان عزیز
تیغ می بارد در این دشت ستیز
تو به خیمه باز گرد ای مه وشم
من بدین حالت که خود دارم خوشم
دید ناگه کافری در دست تیغ
آورد بر تارک شه بی دریغ
نامده آن تیغ کین شه را به سر
دست خود را کرد آن کودک سپر
تیغ بر بازوی عبدالله گذشت
وه چه گویم چه ز آن بر شه گذشت
گفت دستم گیر ای سالار کون
ای به بی دستان به هر دو کون عون
شه چو جان بگرفت اندر تنش
دست خود را کرد طوق گردنش
مرغ روحش پر به رفتن باز کرد
هم چو باز از شصت شه پرواز کرد
*** جیحون طلوعی گرگانی***
@@
در راه غربت تو
 
در کوی عشق زنده مرام پدر کنم

با یاد غربت تو جهان خون جگر کنم

عمریست روی دامن پر مهرت ای عمو

صبحم به شام و شام وصالم سحر کنم

شمشیر می کشد سَر یار مرا زند

من فاطمه نژادم و دستم سپر کنم

برخیز، عمه گر برسد بنگرد تو را

افتاده ای به خاک، چه خاکی به سر کنم

رفته عمو به علقمه اما نیامده

کن صبر تا عموی رشیدم خبر کنم

راهِ فرات بسته شده! آه می کشی؟

با خون حنجرم لب خشک تو تر کنم

با قتل صبر و نحر گلو عاقبت عمو

در احتزاز پرچم سبز پدر کنم

پهلوی پاره روی سنان یادگاری است

بر روی نیزه صحبتی از میخِ در کنم

بازیچه شد به روی سنان جسم بی سرم

در راه غربت تو دگر ترک سر کنم

 
قاسم نعمتی

 

((به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد ))۱

هرچه کردیم که در خیمه شود بند نشد


پدرش کوهی پر از صبر و شکیبایی بود

به پدر این گل معصوم همانند نشد


از همان لحظه ی پرواز کبوترهایت

آشنا صورت او با گل لبخند نشد


ظاهرا پیش من اما دل او در گودال

زیر شمشیر غمت بود که پابند نشد


خواهرت نیست مقصر تو خودت میدانی

سعی کردم که نیاید به خداوند نشد


سهمش ای کاش سه شعبه نشود آه ولی

در تمامی ِ مقاتل ننوشتند ، نشد


آنچنان دوخت سه شعبه بدنش را به حسین

اندکی فاصله مابین دو دلبند نشد

یاسرمسافر


دستش به دست زینب و میخواست جان دهد

میخواست پیش عمه عمو را صدا زند

 

می دید آمده ببردسهم خویش را

بیگانه ای که زخم بر آن آشنا زند

 

سنگی رسید بوسه به پیشانی اش دهد

دستی رسیده چنگ به سمت عبا زند

 

در بین ازدهام حرامی و نیزه دار

درمانده بود حرمله تیرش کجا زند

 

از بس که جا نبود در انبوه زخمها

تیغی زتن کشیده و تیغی به جا زند

 

پا میزنند راه نفس بند آوردند

پر میکنند تا که کمی دست و پا زند

 

خون از شکاف وا شده فواره میزند

وقتی ز پشت نیزه کسی بی هوا زند

 

طاقت نداشت تا که ببیند چه میشود

طاقت نداشت تا که بماند صدا زند

 

طاقت نداشت تا که…صدای پدر رسید

پربازکرد پربسوی مجتبی زند

 

دستش کشید و هرچه توان داشت میدوید

تیغی ولی رسید که آن دست را زدند

شاعر: حسن لطفی


آی لشگر منم آن یار اباعبدا…

عاشق و تشنه ی دیدار اباعبدا…

بس که میسوزم و تبدار اباعبدا..

یوسفم لیک خریدار اباعبدا…

باکلافی سر بازار اباعبدا…

 

ره گشایید که ظرف عسلی می آید

عاشق و تشنه ی خیر العملی می آید

پسر کوچک شیر جملی می آید

نوه ی حیدر کرار، علی می آید

هستم امروز سپه دار اباعبدا…

 

باد ها سوی مدینه خبرش را بردند

بر مشام همه بوی جگرش را بردند

هم کلاخود سرش هم سپرش را بردند

دیدم ای وای که شال کمرش را بردند

که کشیده ست کجا کار اباعبدا…

 

شده دعوا سرسکه، سر لقمه، سر نان

شده دعوا به سر غارت گل پیرهنان

به نیایش چوگشود آن شه مظلوم زبان

حرف حق زد دهنش را پر خون کرد سنان

نیزه شد پاسخ هربار اباعبدا…

 

گرگها ! پاره تن یوسف زهرا نکنید

اینقدر نیزه به پهلوی عمو جا نکنید

اینقدرحفره در این موم عسل وا نکنید

لااقل نیزه ی خود در تن او تا نکنید

مادرش آمده دیدار اباعبدا…

 

همه ی دشت شده ناله ی وا حزن و محن

مادرش آمده و عمه و بابام حسن

هی از این فاصله ی کم به لبش تیر نزن

دست من هست، نگو از سر معشوق سخن

دست من هست جلودار اباعبدا…

 

عاقبت ناله شدم در همه جا پیچیدم

بغل حضرت معشوق کمی خندیدم

یک کسی نیزه زد و من به عمو چسبیدم

دست من قطع که شد هیبت سقا دیدم

ای به قربان علمدار اباعبدا…

سید علی رکن الدین

اذنم بده، س…خت بی قرارم عمه
 دیگر به عموجان بسپارم عمه
 یک عمر نمی توان جگر سوخته بود؛
 من مثل پدر صبر ندارم عمه

مجید هادوی

 
خون به جگر اگر عمو برای باب کرده ام
ولی ز کودکی  تو را پدر خطاب کرده ام

سیر زمهربانی ات تمام روز بوده ام
 شب به امید بودنت همیشه خواب کرده ام

شنیده ام ز عمه ام که عاقبت فدایی ام
و روی پیش بینی عمه حساب کرده ام

اگر چه کوچکم ولی دلیر مثل قاسمم
که این مسیر عشق را خود انتخاب کرده ام

چگونه تاب آورم من که به چشم خود نظر
پور ابوتراب را روی تراب کرده ام

موی تو دست قاتلت ناله من بلند شد
دل تمام خیمه را ز گریه آب کرده ام

تو زیر تیغ و لحظه ای دستم اگر رها شود
تمام تیغ ها به دست خود جواب کرده ام

قیامتی به پاشده ،چنان که دشمن تورا
به نعره های یا حسن (ع)خانه خراب کرده ام

شمس به خون شناورم! به یاری تو از حرم
مثل شهاب آمدم زبس شتاب کرده ام

هادی ملک پور
 
 
@@@
مدح ابا عبدالله الحسین (علیه السلام)
وقت یادت چشمها آیین بندان می شود
صحن چشمان محبانت چراغان می شود
آسمان مدیون چشمان عزاداران توست
در محرم بارش رحمت فراوان می شود
 روضه لبهای تو معراج هر پیغمبر ست
یاد تو کرده سلیمان که سلیمان می شود
حیدر کرار فرمود تو اشک مومنی
دوزخ چشم من از نارت گلستان می شود
بهتر و زیباتر و آسانتر از هر مکتبی آقا
شخص کافر در عزای تو مسلمان می شود
هر که در هر رتبه ای آید شود محبوبتر
تا ابوذر آید اینجا عین سلمان می شود
آنقدر ماه محرم مهربانی می کنی
توبه پیر و جوان در روضه آسان می شود
تا که می گویم "حسین جان" مادر مظلومه ات
بانی ذکر مصفای "حسن جان" می شود
راست می گویند محرم شهر می ریزد بهم
آب گریه گفته شاه خراسان می شود
حضرتش فرمود چشم ما شود زخم از بکاء
مادر ما بیشتر از ما پریشان می شود
آنچه زهرا خواسته از محضر پروردگار
گر بیاید مهدی صاحب الزمان آن می شود
________________________________________
شعر روضه حضرت عبدلله ابن الحسن (ع)  
قطره قطره اشک چشمم میل دریا می کند
بس که موج عشق او در سینه غوغا می کند
شیر در بین قفس آزرده خاطر می شود
بچه مرد جمل حل معما می کند
گرچه دست من را بسته بر دست خویش
این گره با نام زهرا عاقبت وا می کند
… گفتم و خود را رساندم بر عمو
دیدم آنجا دارد او آبی تقاضا می کند
یک نفر آمد که سیرابش کند گفتم به او
حنجرش با خنجرت دارد مدارا می کند
آب مشکت را نریز ای سنگ دل روی زمین
با چنین کارت عمویم یاد سقا می کند
ای زنا زاده نزن با نیزه بر پهلوی او
مادرش در گوشه ای دارد تماشا می کند
پای بردار از سر لبهای خشک او
چون که دارد با خدای خویش نجوا می کند
خوب شد رفتم ندیدم از قفا سر می برند
آنکه روی سینه اش با چکمه جا وا می کند
خوب شد رفتم ندیدم عمه بی معجر شده
خوب شد رفتم ندیدم خیمه ها آتش گرفت
________________________________________
شعر نوحه (زمینه) حضرت عبدلله ابن الحسن (ع)  
در خون ای عمو جان ، بی یاور نشستی
تنها زیر تیغ ، این لشگر نشستی
افتادی به خاک و دور تو سواران
می آیند به سویت جمع نیزه داران
واویلا حسن ، واویلا حسین ، واویلا حسن ، واویلا حسین
بستم بر سر خود سربند ابالفضل
دست من جدا شد مانند ابالفضل
تا تیر سه شعبه آمد بر گلویم
خون حنجر من شد اینجا وضویم
واویلا حسن ، واویلا حسین ، واویلا حسن ، واویلا حسین
آمدم کنارت ای دارو ندارم
این لحظه تو را من کی تنها گذارم
ای زخمی برایم آغوشت را وا کن
لطفی بر یتم و طفل مجتبی کن
واویلا حسن ، واویلا حسین ، واویلا حسن ، واویلا حسین
________________________________________
شعر نوحه (واحد – سنگین) حضرت عبدلله ابن الحسن (ع)  
خوب شد رفتم ندیدم از قفا سر می برند
آنکه روی سینه اش با چکمه جا وا می کند
خوب شد رفتم ندیدم عمه سیلی می خورد
یاس های خیمه آخر رنگ نیلی می خورد
زیر سم اسب ها هم با تو می مانم عمو
عمه با سختی مرا این گوشه پیدا می کند
________________________________________
شعر نوحه (واحد – سنگین) حضرت عبدلله ابن الحسن (ع)   – حاج مصطفی روحانی
در سرش طرح معما می کرد
با دل عمه مدارا می کرد
فکر آن بود که می شد ای کاش
دفع آزار ز آقا می کرد
به عمویش تا نظر می انداخت
یاد تنهایی بابا می کرد
چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می کرد
ناگهان دید عمو تا افتاد
هر کسی نیزه مهیا می کرد
نیزه ها بود که بالا می رفت
سینه ای بود که جا وا می کرد
زود می آمد و می زد به تنش
هر کسی هر چه که پیدا می کرد
آن طرف هلهله بود و این سو
ناله ها زینب کبری می کرد
گفت ای کاش نمی دیدم من
زخم هایم همه سر وا می کرد
نور چشم حسن و باعث لبخند من است
دوستش دارم و انگار که فرزند من است
 
 
 
*****************
 متن روضه
مصیبت عبدالله بن حسن علیه السلام
روز عاشورا، وقتی یاران امام حسین به شهادت رسیدند و لشگر دشمن از هر سو، امام را محاصره کرد، عبدالله بن حسن بن علی علیه السلام که کودکی بیش نبود، از خیمه‌ی زنان بیرون آمد و به سوی عموی خود، امام حسین علیه السلام، رفت. زینب سلام الله علیها که نگرانش بود، خود را به او رساند تا از رفتنش جلوگیری کند.
اما عبدالله سرسختی نشان داد و گفت:« به خدا از عمویم جدا نخواهم شد.»
آن‌گاه خود را به عموی خود رساند و به ابجر بن کعب که شمشیرش را بلند کرده بود تا بر حسین علیه السلام فرود آورد، گفت:« ای پسر زن ناپاک، عمویم را می کشی؟» و دست خویش را سپر کرد. شمشیر، دست او را قطع کرد و بر زمین انداخت.
عبدالله فریاد زد:« عموجان!»
حسین علیه السلام، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند و فرمود:
« فرزند برادرم! بر این مصیبتی که به تو رسیده است شکیبا باش و آن را نیک بشمار. خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق می‌کند.»
در این هنگام، حرمله تیری به سوی آن کودک انداخت و او را در آغوش عموی خویش به شهادت رساند.

منابع:
لهوف سید بن طاووس، ص ۱۴۶٫
عبدالله بن حسن بزرگمردی کوچک
سختى زخمها امام حسین(ع) را بر زمین نشانده بود و سپاهیان او را از هر سوى در میان گرفته بودند.
عبداللّه بن حسن که در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت عموى خود را نگریست که دشمن او را از هر سوى در میان گرفته است . یاراى دیدن بیشتر این منظره را نداشت . بى اختیار به سوى عمو دوان شد.
عمّه اش زینب خواست عبدالله را بگیرد، امّا او از چنگ عمّه گریخت و خود را به عمو رساند.
در این هنگام بحربن کعب شمشیر را بلند کرد تا بر حسین فرود آورد. عبداللّه فریاد زد: اى ناپاک، آیا مى خواهى عمویم را بکشى؟
بحر ضربه خود را فرود آورد و عبداللّه دست خویش سپر کرد. شمشیر دست عبداللّه را
برید و دست به پوست آویزان ماند. یادگار امام مجتبى علیه السلام فریاد زد: یا عمّاه .
آنگاه خود را در دامن عمو انداخت. عمو او را به خود فشرد و فرمود: پسر برادر، بر آنچه بر تو نازل شده است صبر کن و اجر خود را از خداوند بخواه، که خداوند تو را به پدران پاکت ملحق کند.
در همین حال که عبدالله بر دامن عمو بود حرمله بن کاهل تیر به سوى او افکند و او را به شهادت رساند.

@@@@@@@@
السلام علیک یا ابامحمد یا حسن بن علی علیه السلام
 السلام علیکم یا اهل بیت النبوه علیهم السلام
عبدالله بن حسن چون از شجره امام حسن علیه السلام بود جگر داشت رفت،کی قدرت داشت توی اون وضعیت بره، مردهاش میترسند.این زخم های روی بدن عبدالله از همون آتیش کوچه ی بنی هاشم بوده،لذا وقتی تیر به قلب ابی عبدالله  هم زدند،مقتل خوارزمی سُنی میگه:امام حسین علیه السلام فرمود: والله قتلنی…..و….. (دومی و اولی لعنت الله علیهم ) این را خوارزمی در مقتلش می نویسد. عبدالله اول صدا زد واعما(وای عمو) و بعد صدا زد وا اُما(وای مادر) در چه زمانی صدا زده؟ امام صادق علیه السلام نشسته بود توی خونه دیدند زنی دوید گریه کنان اومد، فرمود :چی شده ؟گفت:آقا جان الان توی بازار یه زن داشت راه میرفت،پاش لیز خورد،  خورد زمین،گفت: خدا لعنت کنه قاتلا ن حضرت زهرا سلام الله علیها رو،چرا این حرف رو زد؟چون خورد زمین،شنیده حضرت زهرا سلام الله علیها خورده زمین، این بچه هم دستش جدا شده،اون وقت مادرش تو خیمه رو صدا میکنه؟امشب مهمان امام حسن و امام حسین علیهم السلام هستیم،از امام حسن علیه السلام سئوال کردند:آقاجان چرا اینقدر پیر شدید؟ سخت ترین لحظات عمرتان کی بود؟ فرمود اون لحظه که دستم تو دست مادرم بود تو کوچه مادر سیلی خورد.
اَلسَّلامُ عَلیَ الْمنحورُ فی الوَری. سلام بر آنکه سرش را از قفا بریدند
هر کس دلش به کرببلا مبتلاتر است
در خیمه گاه سینه او کربلاتر است
هیأت برایم از همه  جا خوبتر ولی
حال و هوای کرببلا با صفاتر است
ما با شب و بلا وغم آشنا ولی
شام وغم وبلای حرم آشنا تر است
وقتی برای کرببلا گریه میکنیم
آری دعای فاطمه ما را سزاتر است
در شعله غمش همه دلها که سوختند
آن دل که شعله ورتر بشود کیمیاتر است
آتش گرفته ای که مَحرم به او شوی
مُحرم در آتش وغم بالاتراست
ما پیکر مقطع الاعضا ندیده ایم
هرچه بیان کنیم از آن بوریاتر است
مارا خلیل روضه ارباب خواستند
این انتصاب از همه مارا رواتر است.
دو شب توی محرم ما میریم گودال یکی عاشوراست،یکی هم امشب،تو بغل مادر بود جگر باباش امام حسن علیه السلام پاره شد، شب عاشورا همه دارند حرف میزنند، این بچه از سروکول ابی عبدالله بالا میره،عزیز کرده ی حسین است،کسی بهش حرف نمیزنه،آرام آرام اشک عمو رو پاک میکنه ،دید قاسم  داداشش حرف زد، وقتی عمو به قاسم فرمود :فردا به بلای عظیم تو را میکشند،عمو با همه حرف زد الا من،مگه من سرباز نیستم براش، لذا وقتی  دید علی اصغر رو برد،فهمید کار رو باید انجام بده ،وقتی عمو شیر خوار رو سرباز حساب میکنه،منم باید برم،عمو من مثل بابام تحمل ندارم،اسارات مادرم و عمه هامو ببینم، منو با خودت ببر،من دق میکنم، دستش را به دستش بست زینب، فرمود :زینب جان این بچه رو دوره کنید،این بچه نیاد ،این بچه بیاد میکشنش،توی کربلا دو تا طفل دویدند سوی گودال، تا صدای ابی عبدالله رو شنیدند،اولیش یه بچه کوچیکتر بود،دوید از خیمه ها بیرون،یه نامردی گفت:الان داغش رو به دل مادرش میگذارم،اون بچه رو به شهادت رساند ، عبدالله تا این صحنه رو دید گفت: عمه من هم باید برم.
کشته ی دوست شدن در نظر مردان است
بس بلا بیشترش دور و برمردان است
یازده ساله ولی شوق بزرگان دارد
در دل کودک اینها جگر مردان است
همه اصحاب حرم طفل غرورش هستند
این پسر بچه ی خیمه پدر مردان است
بست عمامه همه یاد جمل افتادند
این پسر هر که باشد پسرمردان است
نیزه گرفتن که چنان چیزی نیست
دست بردست گرفتن هنرمردان است
بگذارید ببینند خودش یک حسن است
حبس در خیمه شدن برضررمردان است
گرچه ابن الحسنم پر شدم از ثارالله
بنویسید مرا یا بن ابی عبدالله
مصحف ما چه به هم ریخت تنت وای عمو
چقدر تیر نشسته به تنت وای عمو
همه ی رخت تو غارت نشده پاره شده
بسته یک پارچه با پا زدنت وای عمو
امدم تا که اجازه بدهی ویک یک
تیرها را بکشم از بدنت ای وای عمو
جان ندادی هنوز همه بالای سرت جمع شدند
چه شلوغ است سر پیرهنت وای عمو
آنقدر نیزه زیاد است نمیدانم چه
بکشم از بدنت یا دهنت وای عمو
حسین……… 
@@@@@@@@@@@
خورشید را به دیده شفق گونه دید و رفت
از دست ماه دست خودش را کشید و رفت
از خیمه ها کبوتر عاشق پرید ورفت
تا قتلگاه مثل غزالی دوید و رفت
دیدن یه آقازاده هی میخوره زمین،هی بلند میشه،آه،کجا میری عمه،وایسا لااقل یه زره تنت کنه عمه،داداش قاسمم زره اندازه اش نشد،من چرا زره بپوشم.
می رفت پا برهنه در آن عرصه ی جدال
می گفت عمه ، جان عمو کن مرا حلال
شب پنجمی باید بهتر ناله بزنی،چرا میگم ناله بزنی،چون روضه ی عبدالله روضه ی گوداله
دارد به قتلگاه سرازیر می شود
یه بچه ی ده ساله چیکار میکنه اون وسط؟
مبهوت تیر و نیزه و شمشیر می شود
کم کم خمیده می شود پیر می شود
یک آن تعللی بکند دیر می شود
دید عمو افتاده بی رمقه،نانجیب یه ضربه تو سر حسین زد،کلاه خود افتاد،گردن حسین نمایان شد،سر اباعبدالله پیدا شد،بحربن کعب ملعون،اسمش رو بردم تو دلت لعنتش کنی،بحربن کعب،دید سر حسین،برهنه شد،شمشیرش رو بلند کرد،الان سر حسین رو جدا کنم،این بچه دید الان موقعشه،تا شمشیر بالا رفت،یه بچه ده ساله،مگر چقدر بازو داره؟دستش رو گرفت،جلوی شمشیر،وای،تادستش رو زدن،بازوش رو زدند،چی گفت:این بچه،وای من رو آتیش زده،تو رو نمی دونم،تا بازوش رو زدند،گفت:وای مادرم،مادرم،دو جور تفسیر میکنند،جفتش رو برات میگم،هر کدوم رو پسندیدی ناله بزن،بعضی ها میگن بچه،کودک،تو اوج سختی و صدمه،باید مادرش رو صدا بزنه،بچه همینطوره،از نظر روانی،وقتی حادثه ای براش پیش بیاد،مادرش رو صدا میزنه،اما من این رو قبول ندارم،من میگم این بچه ی امام حسنه،خون باباش تو رگاشه،آخه باباشم مادریه،باباشم تو کوچه ها دید یه مادری زمین خورد،آی امام حسنیا،از باباش یادگار داشت،افتاد تو بغل عمو،
دستش برید و گفت که ای وای مادرم
رنگش پرید و گفت که ای وای مادرم
آهی کشید و گفت که ای وای مادرم
در خون تپید و گفت که ای وای مادرم
کاشکی به همین جا تمومش میکردند،نمی خوام اسمش رو ببرم اما چه کنم،تا شب هفتم شاید زنده نباشم،بذار اسم این نامرد و ببرم،تا دیدن افتاده تو بغل حسین،داره جون میده،یه دفعه اومد نانجیب،دارم عین مقتل رو میخونم،فرماه حرمله بن کاهل،دیدن داره جون میده،نانجیب تیر سه شعبه زد،سر تو بغل حسین جدا شد،حسین…مدینه بگی ان شاءالله،..حسین..من میگم وای از دل حسین،چی کشیدی حسین جان،دیدی بعضی وقتها،بچه رزمنده ها میدونن،خیلی ها تو بغلشون شهید شدن،خیلی ها تو بغل حسین شهید شدن،اما بعضی شهادت ها از ذهن آدم نمیره،این همه از جنگ میگذره،بعضی ها هنوز میگن اون صحنه از یادم نمیره،نمیدونم اون صحنه میره یا نه،تا افتاد سر تو بغل حسین،نمی دونم،یاد داداش حسنش افتاد،اما خیلی طول نکشید،بگم یا نه؟نانجیب ها میخواستن سینه ی حسین و خلوت کنند،کسی رو سینه ی حسین نباشه،سه مرتبه بگو یا حسین..

 

 






دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 1 = 7