اظهارات خلیفه اول در لحظات آخر عمر از نگاه علمای اهل سنت : کاش درب خانه فاطمه(سلام الله علیها) را نمى گشودم! 

حضرت زهرا سلام الله علیها
مسعودى در «مروج الذهب» مى گوید: از جمله گفتار او (ابوبکر) در بستر مرگ این است که گفت بر هیچ چیز اسفناک نیستم جز بر سه چیز که انجام دادم که کاش انجام نمى دادم و سه چیز که انجام ندادم و کاش انجام مى دادم و سه چیز که کاش پیرامونشان از پیامبر پرسیده بودم.

به گزارش خبرگزاری «حوزه»، آیت الله العظمی سبحانی جملات پایانی خلیفۀ نخست در لحظات آخر عمر را در اسناد علمای اهل سنت مورد بررسی قرار داده است.

* اعتراف و اظهار پشیمانی أبو بکر نسبت به حمله به خانه فاطمه (س)

۱٫ ابوعبید و کتاب «الاموال»

ابو على قاسم بن سلاّم (م ۲۲۴ هـ) یکى از فقهاء بزرگ و از دانشمندان نامدار قرن سوم هجرى است. او را با کتاب گرانسنگ «الاموال» که بارها به چاپ رسیده مى شناسند. او پرده از چهره حقیقت فرو انداخته و به مصیبت هایى که بر خانه فاطمه (علیها السلام) وارد آمده پرداخته است. وى روایتى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى کند که مى گوید:

در مرض منجر به مرگ ابوبکر به نزدش رفتم و گفتم: در تو ایرادى ندیدم ـ سپاس خداى را ـ بر دنیایت اندوه مخور، سوگند به خدا! تو را نیکوکردارى سازشگر دیدیم. ابو بکر گفت: بر هیچ چیزى اندوه نمى خورم مگر بر سه کار که انجام دادم و کاش انجام نمى دادم و سه کار که انجام ندادم و کاش انجام مى دادم. و سه چیز را که کاش پیرامون آنها از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)پرسیده بودم.

امّا آن سه کارى که مرتکب شدم و بر انجام آن پشیمانم، آن است که کاش چنین و چنان نمى کردم. به دلیل ویژگى آن کلام ابو عبید مى گوید: نخواستم آن مورد را به صفحه بیاورم (لذا به واژه چنین و چنان اکتفا نمودم) و کاش روز سقیفه بنى ساعده کار را به گردن یکى از دو تن عمر یا ابوعبیده مى انداختم تا او امیر و من وزیر باشم. (۱)

نگارنده کتاب «الاموال» هر چند به کلام خلیفه اشاره نکرده و خوش نداشته که بدان اشارت نماید امّا دیگران به صراحت کلام خلیفه در بستر مرگ پرداخته اند که سخن آنان را در این مقال بازگو خواهیم نمود.

۲٫ نظّام و «الوافى بالوفیات»

صلاح الدّین خلیل ایبک صفدى کتابى را به نام «الوافى بالوفیات» تألیف کرده که مستدرک «وفیات الاعیان» ابن خلکان است.

وى در آن کتاب به شرح حال نظّام معتزلى، ابراهیم بن سیار بصرى (۱۶۰ ـ ۲۳۱ هـ) پرداخته مى گوید:

معتزله مى گویند؛ بدان سان نظّام را ملقّب به این لقب کرده اند که پیوسته سخنانش آراسته به نظم و نثر بود. او خواهرزاده ابى هذیل علاّف شیخ معتزله بود. داراى ذکاوت بسیار بوده و آراء و اندیشه هاى شیخ را نقل کرده است.

وى در آن کتاب مى گوید: روز بیعت، عمر، ضربتى به شکم فاطمه کوفت به گونه اى که محسن (همان جنینى که در شکم داشت) را سقط نمود. (۲)

در این روایت و نیز روایتى که «ذهبى» از «ابن ابى دارم، ش ۱۸» نقل مى کند با دقّت و تأمّل بنگرید. با اندکى قضاوت منصفانه خواهید دید که «شهادت فاطمه زهرا» افسانه نیست.

ابن ابى الحدید، وقتى داستان «هبّار بن اسود» را نقل مى کند، مى گوید: روز فتح مکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) (که همۀ مشرکین را امان داد) خون هبّار را مباح کرد. زیرا او به زینب دختر رسول خدا که در هودج نشسته بود، حمله کرده و موجب وحشت وى گردید، به گونه اى که زینب فرزند خود را سقط کرد. ابن ابى الحدید مى افزاید: این داستان را بر، نقیب، ابوجعفر خواندم. گفت: وقتى که رسول خدا خون هبار بن اسود را به خاطر به وحشت انداختن زینب که در نتیجه به سقط شدن جنین او منجر شد، مباح دانست، معلوم است که اگر زنده بود، خون هر کسى که موجب آزار فاطمه و در نتیجه سقط شدن فرزند او گردید نیز مباح مى دانست. (۳)

این در حالیست که (طبق گواهى تاریخ) همان ضربه اى که بر پهلوى فاطمه خورد (و باعث سقط جنین او شد) موجب بیمارى و در نهایت از دنیا رفتن آن حضرت گردید. (مترجم).

۳٫ مبرد و «الکامل»

محمّد بن یزید عبدالاکبر بغدادى (۲۱۰ ـ ۲۸۵ هـ) یکى از ادیبان نویسنده و صاحب آثار گرانبهاست. وى در کتاب «الکامل» روایتى را از عبدالرحمن بن عوف به هنگام دیدار با ابو بکر در بستر مرگ نقل مى کند و مى گوید:

به هنگام بیمارى ابوبکر که به مرگش منجر گردید به نزد او رفتم و سلام کردم. از او پرسیدم چگونه اى؟ برخاست و راست نشست. ـ تا آنجا که مى گوید ـ ابوبکر گفت:

به راستى من بر هیچ چیز اسفناک نیستم مگر بر سه کار که انجام دادم که کاش انجام نمى دادم و سه کار که انجام ندادم و کاش انجام مى دادم و سه چیز را که کاش از رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم)مى پرسیدم.

اما آن سه که بر انجام آن پشیمانم اینکه کاش درِ خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند آنها به عزم جنگ آن را بسته بودند.

و کاش روز سقیفه بنى ساعده کار خلافت را به عهدۀ یکى از دو تن عمر یا ابو عبیده سپرده بودم تا یکى از آنها

امیر باشد و من وزیر باشم. کاش وقتى فجائه را به نزدم آوردند دستور سوزاندن او را به آتش نمى دادم. او را با شمشمیر مى کشتم یا رها مى کردم. (۴)

اما سه چیزى که انجام ندادم و کاش انجام مى دادم… (۵) الخ.

۴٫ مسعودى و «مروج الذهب»

ابوالحسن على بن حسین بن على مسعودى (م ۳۴۶ هـ) یکى از تاریخ نگاران چیره دست است که در تدوین و نگارش تاریخ اسلام بهره زیادى دارد.

وى در تاریخ خود معروف به «مروج الذهب» به هنگام ذکر نام و نسب ابوبکر و شمّه اى از اخبار پیرامون وى مى گوید:

و از جمله گفتار او (ابوبکر) در بستر مرگ این است که گفت بر هیچ چیز اسفناک نیستم جز بر سه چیز که انجام دادم که کاش انجام نمى دادم و سه چیز که انجام ندادم و کاش انجام مى دادم و سه چیز که کاش پیرامونشان از پیامبر پرسیده بودم.

اما آن سه که بر انجام آن اندوهناکم، آنکه: کاش درب خانه فاطمه را نمى گشودم ـ وى در این باره گفتار زیادى را بیان داشته ـ و کاش فجائه را به آتش نمى سوزاندم. یا رهایش مى کردم یا آشکارا مى کشتم. و کاش روز سقیفه امور خلافت را به گردن یکى از آن دو مرد مى انداختم و او امیر و من وزیر مى گشتم و آن سه که بر انجام ندادنش اندوهناکم… (۶) تا پایان روایت.

۵٫ ابن ابى دارم و «میزان الاعتدال» (۷)

احمد بن محمّد معروف به ابن ابى دارم حدیث نگار کوفى (م ۳۵۷ هـ) است که ذهبى او را این گونه شناسانده است: او به حفظ و شناخت حدیث موصوف و معروف بود. (۸) و حاکم از او روایت کرده است.

ذهبى همچنین در کتاب «میزان الاعتدال» خود به نقل از محمّدبن احمد بن حماد کوفى مى گوید: ابن ابى دارم در تمام عمر درستکار بود. در روزهاى آخر عمرش بیشترین مطالبى که در نزد او قرائت مى شد عیوب و کارهاى ناپسند خلفا بود. من بر وى وارد شدم دیدم که مردى در نزد او مى خواند:

«عمر به فاطمه لگدى نواخت که محسن او سقط شد». (۹)

۶٫ طبرانى و «المعجم الکبیر»

ابو القاسم سلیمان بن احمد طبرانى (۲۶۰ ـ ۳۶۰ هـ) صاحب کتاب «المعجم الکبیر» است که ذهبى در «میزان الاعتدال» خود او را معرفى کرده و درباره او مى گوید: او حافظ حدیث و نگاهدارنده آن است. (۱۰) وى در فصلى از کتاب خود با عنوان «برخى از مستندات ابوبکر از رسول خدا» با ذکر حدیث عبدالرحمن بن عوف از ابوبکر در بستر مرگ آورده که ابو بکر به وى گفت:

اما من بر هیچ چیز اندوهناک نیستم مگر بر انجام سه چیز و ترک سه چیز و عدم پرسش سه سؤال از رسول خدا. کاش به گشودن در خانه فاطمه اقدام نمى نمودم هر چند آنان به تصمیم نبرد آن را بسته بودند و کاش در روز سقیفه کار را به عهده یکى از آن دو مرد «ابو عبیده یا عمر» مى گماردم و او امیر و من وزیر مى گردیدم… تا آخر روایت. (۱۱)

۷٫ ابن عبد ربّه و «العقد الفرید»

گفتار ابن عبدربّه پیرامون گفتگوى میان فاطمه و عمر بن خطاب در مبحث پیشین از نظر گذشت.

وى در آنجا به حوادث تلخ و جانسوزى که پس از آن صورت پذیرفت، سخنى به میان نیاورد. اما در جاى دیگر با نقل حدیث عبدالرحمن بن عوف از ابو بکر در بستر مرگ به گشودن درِ خانه فاطمه اشاره نموده است. وى در زیر مبحثى با عنوان «جانشینى عمر از ابو بکر» مى گوید: ابو بکر گفت:

راستى که من در دنیا بر هیچ چیز اسفناک نیستم مگر بر انجام سه چیز و ترک سه چیز و نپرسیدن سؤال از رسول خدا، اما آن سه که بر انجامش پشیمان هستم آنکه کاش درب خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند آن را به تصمیم نبرد بسته بودند.. . (۱۲)

۸٫ ابن عساکر و «مختصر تاریخ دمشق»

على بن حسن معروف به ابن عساکر (م ۵۷۱ هـ) کتابى را درباره تاریخ دمشق در هشت مجلّد تألیف نموده و محمّد بن مکرّم معروف به ابن منظور (۶۲۰ ـ ۷۱۱ هـ) آن را تلخیص نموده است.

وى در ترجمه ابوبکر نگاشته است که عبدالرحمن بن عوف در بیمارى منجر به مرگ ابوبکر به عیادت وى رفت. دید که در حال هوشیارى است. تا آنجا که مى گوید:

ابوبکر گفت از کارهاى دنیا بر هیچ چیزى اندوه نمى خورم مگر بر انجام سه کار و ترک سه کار و عدم پرسش سه سؤال از پیامبر.. . (۱۳)

(و در ادامه کلام تاریخ نگاران فوق الذکر را بازگو مى کند).

۹٫ ابن ابى الحدید و «شرح نهج البلاغه»

عبدالحمید بن هبه الله مدائنى معتزلى (م ۶۵۵ هـ) تاریخ نگار و نویسنده توانمندى است. که شرح نهج البلاغه را در بیست جلد تدوین و نگارش نموده است. این کتاب به موضوعات تاریخى، ادبى، کلامى و فلسفى پرداخته و از تبحر و احاطه نویسنده به دانش هاى گوناگون پرده برمى دارد. وى در این کتاب مطالب خود را از احمد بن عبدالعزیز جوهرى مؤلف کتاب «السقیفه» (۱۴) نقل کرده و مطالب او را هیچ نقد و ردى نکرده است.

وى در آنجا گفتار ابوبکر را که از کتب دیگر هم نگاشتیم با عبارتى نزدیک به همان مضمون یاد آور مى شود:

… که اى کاش خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند به تصمیم نبرد آن را بسته بودند. (۱۵)

و در جاى دیگر به نقل از قاضى عبدالجبار مى گوید:

و اما حدیث سوزاندن در خانه، بر فرض که درست باشد طعنى بر عمر نیست زیرا وى بر آن بود که کسانى را که از بیعت سرپیچى ورزیدند را بترساند. (۱۶)

۱۰٫ جوینى و «فرائد السمطین»

ابراهیم بن محمّد الحدید معروف به جوینى (م ۷۲۲ هـ) از اساتید ذهبى است. ذهبى درباره وى مى گوید: او امام، حدیث نگار، بى همتا، افتخار اسلام و دین است. (۱۷) جوینى در کتاب «فرائد السمطین» با سندى که به ابن عباس مى رسد آورده که:

روزى رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) نشسته بودند ناگهان حسن به سوى او آمد چون او را نگریست، به گریه افتادند. سپس فرمود: پسرکم بدینجا بیا. پس او را به خویش نزدیک گرداند و بر زانوى راستش نشاند. سپس حسین آمد او را که دید نیز گریست و بدو فرمود: پسرکم بدینجا بیا. او را نیز بر گرفت و بر زانوى چپ نشاند. سپس فاطمه پیش آمد چشم رسول خدا که بر او افتاد اشکش سرازیر گردید سپس فرمود دخترکم پیش من بیا. او را پیش روى خویش نشانید. سپس امیرمؤمنان (علیه السلام)آمد با دیدن او نیز اشکش روان شد سپس فرمود: برادرم تو هم پیشم بیا و او را نیز در سوى راست خود نشانید.

اصحابش به ایشان عرضه داشتند اى رسول خدا! چرا با دیدن هر یک از اینان گریستى؟ آیا دیدن آنها موجبات سرور و شادى شما را فراهم نمى آورد. فرمود سوگند به آنکه مرا به پیامبرى برگزید و مرا بر تمامى آفریدگان برترى بخشید من و اینان گرامى ترین آفریدگان در نزد خداى عزوجل هستیم و روى زمین هیچ موجودى دوست داشتنى ترین از اینان در نزد من نیست… تا آنجا که فرمود: و اما دخترم فاطمه سرور زنان عالم از آغازین تا واپسین ایشان است و او پاره تن من و روشنایى چشم من است او میوه دل من و روح در تن من است.

فاطمه حوریه انسان نماست هر گاه در محرابش پیش روى حضرت کردگار به نماز قامت مى افرازد نور رخساره اش براى فرشتگان آسمان پرتو افشانى مى کند؛ همچنان که نور ستارگان زمینیان را پرتو مى افشانند. خداى عزوجل به فرشتگان مى گوید:

«فرشتگانم! به بنده ام فاطمه سرور زنان، که اینک پیش رویم ایستاده و از خوف من بدنش به لرزه افتاده و با دلش به عبادتم قامت افراشته نظر افکنید. شما را گواه مى گیرم که من شیعیان او را از آتش، امان بخشیدم».

و من هرگاه فاطمه را مى نگرم به یاد حوادث تلخى مى افتم که پس از من بر او وارد خواهد آمد. گویى مى بینم که شخص فرومایه اى به خانه اش وارد گشته، حرمتش را شکسته، حقش را ربوده و ارثش را تصاحب نموده، پهلویش را شکسته و جنینش را کشته و او فریاد بر مى آورد پدرم محمّد، اما کسى پاسخش نمى گوید و کمک مى خواهد اما کمک کار نمى جوید.. . (۱۸)

۱۱٫ ذهبى و «تاریخ الإسلام»

شمس الدین محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (م ۷۴۸ هـ) در کتاب تاریخ اسلام مى گوید:

علوان بن داود بجلى با ذکر سلسله سند (۱۹) از عبدالرحمن بن عوف روایت مى کند که در بیمارى ابوبکر به عیادتش رفتم. بر او سلام کرده و چگونگى احوالش را پرسیدم. گفت: به شکر خدا خوبم تا آنجا که مى گوید. سپس ابوبکر گفت: بر هیچ چیز تأسف نمى خورم مگر بر سه چیز… تا آخر حدیث. (۲۰)

۱۲٫ نور الدین هیتمى و «مجمع الزوائد»

حافظ نورالدین على بن ابى بکر هیتمى (م ۸۰۷ هـ) در کتاب «مجمع الزوائد و ضبع الفوائد» در باب «کراهه الولایه و لمن تستحب» با ذکر روایتى از عبدالرحمن بن عوف مى گوید:

در مرض مرگ ابوبکر به نزدش رفتم و بر او سلام کردم و پرسیدم چگونه اى؟؛ برخاست و نشست و گفت: شکر خدا خوبم (تا آنجا که مى گوید) سپس ابوبکر گفت: اما بر هیچ چیز تأسف نمى خورم مگر بر سه چیز که… (۲۱) تا آخر حدیث.

۱۳٫ ابن حجر عسقلانى و «لسان المیزان»

امام حافظ شهاب الدین ابو الفضل معروف به عسقلانى (م ۸۵۲ هـ) در کتاب «لسان المیزان» با ذکر سند خود از حمید پسر عبدالرحمن بن عوف، از پدرش (عبدالرحمن) آورده که وى گفت:

هنگام بیمارى ابوبکر بر وى وارد شدم. برخاست و نشست. گفتم بحمد الله خوبى. ابوبکر گفت: اندوهى در من نمى بینى و به راستى من بر هیچ چیز غصه دار نیستم مگر بر سه چیز.. . (۲۲)

۱۴٫ متقى هندى و «کنز العمال»

علاء الدین متقى هندى (م ۹۷۵ هـ) در کنز العمال حدیث عبدالرحمن ابن عوف را به تفصیل نگاشته و مى گوید: از عبدالرحمن بن عوف نقل است که ابو بکر صدیق در بیمارى منجر به مرگش به وى گفت من بر هیچ چیز تأسف نمى خورم مگر بر سه چیز… (۲۳) تا پایان حدیث.

پاورقی:

(۱)- الاموال: ۱۹۳ ـ ۱۹۴، مکتبه الکلیات الازهریه.

(۲)- الوافى بالوفیات: ۶ / ۱۷، همچنین در ملل و نحل شهرستانى: ۱ / ۵۷، چاپ دار المعرفه، نیز نک بحوث فى الملل والنحل: ۳ / ۲۴۸ ـ ۲۵۵ نگارش مؤلف (استاد سبحانى). نزدیک به همین تعبیر در «اثبات الوصیه» مسعودى: ۱۴۳، نیز آمده است.

(۳)- شرح نهج البلاغه: ۱۴ / ۱۹۳٫

(۴)- فجاءه، نامش ایاس بن عبدالله بن عبد بالیل بن عمیره بن خفاف است. وى به نزد ابوبکر آمده اظهار داشت، من به دین اسلام گرویده ام و مى خواهم با مرتدان بستیزم. نیاز به جهاز جنگى و اسلحه دارم. ابوبکر تجهیزات جنگى را در اختیار وى گذاشت، اما او به همراه مردى از قبیله بنى شرید به نام «نجبه بن ابى المیشاء» متعرض مسلمانان و غارت اموال آنان گردید. وقتى که ابوبکر از این ماجرا باخبر گردید به «طریفه بن حاجز» نوشت که: دشمن خدا، فجاءه نزد من آمد و خود را مسلمان جلوه داد و سپس از من خواست تا براى مبارزه با مرتدان، اسلحه در اختیارش قرار دهم. من چنین کردم اما اینک خبر یافته ام که این دشمن خدا متعرض مسلمانان گردیده، مال آنان را ربوده و مخالفان خود را طعمه شمشیر نموده، به همراه سربازانت به نبرد وى بشتاب. او را بکش یا اسیر کن و به نزد من آور… وقتى که فجاءه، طریفه و همراهانش را دید گفت: تو در انجام کار خویش سزاوارتر از من نیستى، تو فرستاده ابوبکرى، من هم فرستاده اویم. طریفه به او گفت: اگر راست مى گویى اسلحه ات را بینداز و به همراه من به نزد ابوبکر بیا. فجاءه پذیرفت. وقتى که به نزد ابوبکر آمدند، ابوبکر به طریفه دستور داد فجاءه را به بقیع برده و او را در آتش بسوزاند. طریفه او را به مصلاى شهر برد. آتش را برافروخت و فجاءه را در آتش سوزانید. طبرى مى نویسد: در مصلاى مدینه هیزم فراوانى گرد آوردند و در آن آتش افروختند. سپس فجاءه را با دست و پاى بسته در آن انداختند. (تاریخ طبرى: ۳ / ۲۳۴). و ابن کثیر در رابطه با همین موضوع مى گوید: دستان فجاءه را پشت گردنش محکم بستند. سپس او را به درون آتش پرتاب کردند. تاریخ ابن کثیر: ۶ / ۳۱۹، نیز ر ک. الکامل ابن اثیر: ۲ / ۱۴۶ و الاصابه: ۲ / ۳۲۲ به نقل از الغدیر: ۷ / ۹۵۷٫ (مترجم).

(۵)- شرح نهج البلاغه: ۲ / ۴۵ ـ ۴۷، نیز نک الکامل: ج ۱۱، تحقیق دکتر محمّد احمد الدالى مؤسسه الرساله بیروت. ازگفتار محقق این کتاب معلوم مى شود که این روایت در «الکامل» وجود دارد. زیرا قسمت هایى از آن را یاد آور شده است. اما دست تحریف تمام روایت را آنچنانکه «ابن ابى الحدید» از «جوهرى» و از «الکامل» مبرّد، نقل کرده یاد آور نشده است. البته، محقق این کتاب در همان صفحه به روایت مؤلف کتاب «عقد الفرید» اشارتى کرده است.

(۶)- مروج الذهب: ۲ / ۳۰۱، چاپ دار الاندلس، بیروت.

(۷)- کتاب «میزان الاعتدال» نوشته ابن ابى دارم نیست. منظور مؤلّف محترم دیدگاه ابن ابى دارم در نگاه میزان الاعتدال ذهبى است. (مترجم).

(۸)- سِیَر اعلام النُبَلاء: ۱۵ / ۵۷۸، شماره ترجمه ۳۴۹٫

(۹)- میزان الاعتدال: ۱ / ۱۳۹، شماره ترجمه ۵۵۲ .

(۱۰)- میزان الاعتدال: ۲ / ۱۹۵، شماره ترجمه ۳۴۲۳٫

(۱۱)- المعجم الکبیر: ۱ / ۶۲، شماره ۴۳٫

(۱۲)- عقد الفرید: ۴ / ۹۳، زیر عنوان «استخلاف ابى بکر لعمر».

(۱۳)- مختصر تاریخ دمشق: ۱۳ / ۱۲۲٫

(۱۴)- کتاب «السقیفه» تألیف «احمد بن عبدالعزیز» قدیمى ترین و مشروح ترین کتابى است که حوادث سقیفه را به تفصیل بیان داشته است. ابن ابى الحدید در مجلدات مختلف کتاب خود، بسیار از او نقل کرده است، به گونه اى که اگر کسى تمام آنچه را که ابن ابى الحدید از کتاب «السقیفه» نقل کرده گردآروى نماید آن کتاب. دیگر بار به بازار مى آید.

(۱۵)- شرح نهج البلاغه: ۲ / ۴۶ ـ ۴۷٫

(۱۶)- شرح نهج البلاغه: ۱۶ / ۲۷۲٫

(۱۷)- معجم شیوخ الذهبى: ۱۲۵، شماره ترجمه ۱۵۶٫

(۱۸)- فرائد السمطین: ۲ / ۳۴ ـ ۳۵، چاپ بیروت.

(۱۹)- سلسله سند آن روایت این گونه است: روى علوان بن داود البجلى عن حمید بن عبدالرحمن عن صالح بن کیسان عن حمید بن عبدالرحمن بن عوف عن ابیه.

(۲۰)- تاریخ الإسلام: ۳ / ۱۱۷ ـ ۱۱۸٫

(۲۱)- مجمع الزوائد: ۵ / ۲۰۲ ـ ۲۰۳٫

(۲۲)- لسان المیزان: ۴ / ۱۸۸ ـ ۱۸۹٫

(۲۳)- کنز العمال: ۵ / ۶۳۱، شماره حدیث ۱۴۱۱۳٫

منبع: کتاب «یاس در آتش» ص، ۸۰-۶۴، آیت الله العظمی سبحانی.



(خبری بعدی) »



یک نظر برای  اظهارات خلیفه اول در لحظات آخر عمر از نگاه علمای اهل سنت : کاش درب خانه فاطمه(سلام الله علیها) را نمى گشودم! 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 3 = 6