غمخوار ابالفضل است(اشعار شب تاسوعا)

گر غم به دلت داری، غمخوار ابالفضل است

 

دل را نده بر هر کس، دلدار ابالفضل است

 

مجموعه ی تقوا و، ایثار ابالفضل است

 

در لشکر ثاراله، سردار ابالفضل است

 

آری ادبش را او از، ام بنین دارد

 

صد خادم درباری، چون روح الامین دارد

 

از قامت او پیدا، روی پدرش باشد

 

هر خصم فراری از، تیغ و سپرش باشد

 

نذر پسر زهرا، دستان و سرش باشد

 

خورشید حسین است و، این هم قمرش باشد

 

شد ماه بنی هاشم، تنها لقب عباس

 

مهتاب خورَد غبطه، بر خال لب عباس

 

تیغ و علمِ حق است، تیغ و علم عباس

 

لرزه به جهان افتد، با هر قدم عباس

 

در پای نهال دین، چون ریخت دم عباس

 

محشر به کف زهراست، دست قلم عباس

 

تا دست جدای او در، حشر عیان گردد

 

هر عبد گنهکاری، بخشیده به آن گردد

 

ای کاش بیایم من، تا به حَرَمت ساقی

 

بر مادر تو زهرا، دادم قسَمت ساقی

 

یک روز بمیرم من، زیر قدمت ساقی

 

بنما نظری گردم، سیراب یمت ساقی

 

از باده ی تو امشب، مستم من و آشوبم

 

سر بر در میخانه، از عشق تو می کوبم

 

عشق نکهت ز گلستــان تودارد عباس

جلــوه ازمهـردرخشــان توداردعباس

ادب وغیـرت ومــردی زازل تابه ابــد

حیـرت ازشـوکت و ایمان توداردعباس

ابرازچشـم تو آمـوختــه بـاریــدن را

آسمان چشم به چشمـان توداردعباس

عشق وایمـان وجوانمردی وایثاروشرف

تاابـدتکیــه به دستــان توداردعباس

ای که فرمـانبرسـالارشهیــدان بودی

آسمــان گوش به فرمان توداردعباس

شورایمـان ومحّبت به حسیـن بن علی   

ریشـه درهستی ودرجـان توداردعباس

شب عـا شورچه گفتی توبه دشمـن که جهان

حیرت ازغیرت ووجــدان توداردعباس

ساحـل شط فـرات ازغم توغرق غم است   

علقمــه نکهت هجــران توداردعباس

آب گرطـوف حـریم توکندتا صف حشر

خجلتـی ازلب عطشــان توداردعباس

هرشهیـدی که سـرازخاک لحـدبردارد

حسـرت ازرُتبـه وعنـوان توداردعباس

باشهـادت توبه معــراج رسیدی وفلک

بی جهت چشـم به پایان توداردعباس

توپنــاه همــه عــالمی و هـردل پاک

خـانـه درگوشــه ایـوان توداردعباس

کعبــه حـاجت وامیــددل خلـق توئی

درد امیــّــد ز درمـــان توداردعباس

چه به دنیاچه به عقبی چه ندارددردست

هرکسی دست به دامــان توداردعباس

سبب خیـردودنیـای« وفائی»شده است

آبــروئی کــه زاحسـان توداردعباس

 

ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّ

 

 

ای حرمت قبله ی حاجات ما

 

یاد تو تسبیح و مناجات ما

 

تاج شهیدان همه عالمی

 

دست علی، ماه بنی هاشمی

 

هم قدم قافله سالار عشق

 

ساقی عشاق و علمدار عشق

 

سرور و سالار سپاه حسین

 

داده سر و دست به راه حسین

 

عمّ امام و اخ و ابن امام

 

حضرت عباس علیه السلام

 

ای علم کفر نگون ساخته

 

پرچم اسلام بر افراخته

 

مکتب تو مکتب عشق و وفاست

 

درس الفبای تو صدق و صفاست

 

شمع شده، آب شده، سوخته

 

روح ادب را، ادب آموخته

 

آب فرات از ادب توست مات

 

موج زند اشک به چشم فرات

 

یاد حسین و لب عطشان او

 

و آن لب خشکیده ی طفلان او

 

ساقی کوثر پدرت مرتضی است

 

کار تو سقایی کرب و بلاست

 

هر که به دردی و غمی شد دچار

 

گوید اگر یک صد و سی و سه بار

 

ای علم افراشته در عالمین

 

اِکشِف یا کاشف کرب الحسین

 

از کرم و لطف جوابش دهی

 

تشنه اگر آمده آبش دهی

 

چون نهم ماه محرم رسید

 

کار بدان جا که تو دانی کشید

 

از عقب خیمه ی صدر جهان

 

شاه فلک جاه ملک آشیان

 

شمر به آواز تو را زد صدا

 

گفت کجایید، بنو اختنا

 

تا برهانند ز هنگامه ات

 

داد نشان خط امان نامه ات

 

رنگ پرید از رخ زیبای تو

 

لرزه بیفتاد بر اعضای تو

 

من به امان باشم و جان جهان

 

از دم شمشیر و سنان بی امان

 

دست تو نگرفت امان نامه را

 

تا که شد از پیکر پاکت جدا

 

مزد تو زین سوختن و ساختن

 

دست سپر کردن و سر باختن

 

دست تو شد دست شه لا فتی

 

خط تو شد خط امام خدا

 

چار امامی که تو را دیده اند

 

دست علم گیر تو بوسیده اند

 

طفل بدی، مادر والا گهر

 

برد تو را ساحت قدس پدر

 

چشم خداوند چو دست تو دید

 

بوسه زد و اشک ز چشمش چکید

 

با لب آغشته به زهر جفا

 

بوسه به دست تو بزد مجتبی

 

دید چون در کرب و بلا شاه دین

 

دست تو افتاد به روی زمین

 

خم شد و بگذاشت سر دیده اش

 

بوسه بزد با لب خشکیده اش

 

حضرت سجاد هم آن دست پاک

 

بوسه زد و کرد نهان زیر خاک

 

مطلع شعبان همایون اثر

 

بر ادب توست دلیلی دگر

 

دوم این ماه چو نور امید

 

شعشعه ی صبح حسینی دمید

 

چارم این مه که پر از عطر و بوست

 

نوبت میلاد علمدار اوست

 

شد به هم آیخته از مشرقین

 

نور ابوالفضل و شعاع حسین

 

ای به فدای سر و جان و تنت

 

وین ادب آمدن و رفتنت

 

وقت ولادت قدمی پشت سر

 

وقت شهادت قدمی پیش تر

 

مدح تو این بس که شه ملک جان

 

شاه شهیدان و امام زمان

 

گفت به تو گوهر والا نژاد

 

جان برادر به فدای تو باد

 

شه چو به قربان برادر رود

 

کیست «ریاضی» که فدایت شود؟

 

 

 

 

 

ََََََََََََََََََََََََََ

 

شبی از خویشتن سفر کردم

 

سیـر کــردم جهـان بـالا را

 

بین قصری ز باغ‌های بهشت

 

دیـدم امّ‌البنیـن و زهــرا را

 

آن یکی بود رکن شیر خدا

 

دگــری بـود مــادر شهدا

 

عجبـا! نـام هـر دو فاطمه بود

 

ذکرشان شمع محفل همه بود

 

نگــه آن دو مهربــان مــادر

 

گه به گودال و گه به علقمه بود

 

هر دو را اشک و خون روان ز دو عین

 

بهـر عبـاس بـود و بهـر حسین

 

گفت ام‌البنین به دخت رسول

 

کی سلام خدا به جان و تنت!

 

ای هــزاران‌ هـزار عباسم

 

بـه فـدای حسیـن بـی‌کفنت

 

داده‌ام در رهش چهار شهید

 

کاش بـودی مرا هزار شهید

 

گفت زهرا که ای بلند اقبال

 

گلبــن چــار لالـۀ پـرپـر!

 

چار فرزند تـو عزیـز من‌اند

 

بلکـه هـر چـار را منم مادر

 

پسـران تـو، نـور عیـن من‌اند

 

مثل عباس تـو حسین من‌اند

 

بـاغبــان چهــار لالــۀ یـاس!

 

پسـرانـت تمــام اشجـع نـاس

 

دوست دارم من ای ستوده‌ خصال

 

تـو برایم بگویی از عباس

 

از علمـداری و وفـاداریش

 

ادب و غیرت و فداکاریش

 

گفـت: بـی‌بـی از آن سـرافـرازم

 

که شد عباس من فدای حسین

 

این که اشکم ز دیدگان جاری‌ست

 

می‌کنم گریه از برای حسین

 

گر چه عباس رفته از دستم

 

من شریک غم شما هستم

 

فاطمه گفت: مادر عباس!

 

من تـو را نیـز یار و هم دردم

 

تو نبودی، ولی به جای تو من

 

بهـر عبــاس، مـادری کردم

 

پـــدرم آب بهـــر او آورد

 

او به عشق حسین آب نخورد

 

اشک ام‌البنین به رخ جاری

 

گفـت ای مـادر فــداکـاری

 

از حسینت بگــو بـه امّ‌بنین

 

آن چه خود دیدی و خبر داری

 

با من از حنجرِ بریده بگو

 

قصـه‌ای از سر بریده بگو

 

گفـت بــر پیکــر مطهـر او

 

زخم‌هــای دوبـاره را دیـدم

 

لب خشکیده چشم از خون تر

 

حنجـر پـاره‌پـاره را دیــدم

 

گاه، ذکـرش علـی و فاطمـه بود

 

گاه چشمش به سوی علقمه بود

 

تـو نبـودی ببینـی عبــاست

 

تیر بر دیده‌اش چگونه نشست

 

وقتی عباس اوفتـاد بـه خاک

 

کمر زینب و حسین شکست

 

کمری که شکسته شد ز ملال

 

باز از سـم اسـب شــد پامال

 

روز محشر که می‌شود، عباس

 

بـا چنین غیـرت و فـداکاری

 

بـاز هـم مثـل روز عــاشورا

 

بـر حسینـم کنـد علمـداری

 

او کـه بـر آل فاطمـه یار است

 

در صف حشر هم علمدار است

 

 

 

 

 

َََََََََََََََََََََََ

 

من آب را وقتی فراهم کرده بودم

 

دل را تهی از ماتم و غم کرده بودم

 

قبل از زمانی که بریزد آبرویم

 

نذرش همه دار و ندارم کرده بودم

 

آقا اگر در دست هایم بود شمشیر

 

من شرّشان را از سرت کم کرده بودم

 

دست مرا بستی تو با حرفت وگرنه…

 

حیوان صفت ها را من آدم کرده بودم

 

فرصت اگر من داشتم با رخصت از تو

 

دنیای آنها را جهنم کرده بودم

 

چیز عجیبی نیست چشمم را دریدند

 

این صحنه را قبلاً مجسم کرده بودم

 

با ضربۀ گرزی سرم پاشید از هم

 

وقتی برای مشک سر خم کرده بودم

 

تیری سه شعبه زحمت من را هدر داد

 

با اینکه مشکی پُر فراهم کرده بودم

 

 

 

 

 

َََََََََََََََََََََََََ

 

 

 

 

ای چشمه محبت عالم وجود تو

 

باران کرامتی ست به امواج جود تو

 

دنیا بهشتی است ز شرح معطرت

 

هر جا که بو کنیم رسد بوی عود تو

 

دریا نمایشی ست ز اوج فضائلت

 

پیچیده موج موج در عالم سرود تو

 

سقا اگر نیامده بودی صفا نبود

 

دریا نداشت جلوه‌گری‌ با نبود تو

 

پیشانی سپیدۀ تو پینه بسته بود

 

از بس زیاد بوده شکوه سجود تو

 

با هر قنوت جلوه به هر آسمان دهی

 

تو عبد صالحی که خدا را نشان دهی

 

هر کس که دید روی تو را چشم بر نداشت

 

این خانواده مثل تو دیگر قمر نداشت

 

تا عرش سر کشیده‌ای ای قُلۀ ادب

 

گر چه زمین ز اوج شکوهت خبر نداشت

 

بر شانۀ تو پرچم باب الحوائجی ست

 

هرگز کسی ز روی تو این نام بر نداشت

 

تکرار جنگ‌های تو صفین دیگری ست

 

این جنگ‌ها به جز تو دلیر دگر نداشت

 

تنها‌ترین کبوتر عرش خدا حسین

 

غیر از علیّ اکبر و تو بال و پر نداشت

 

پرتاب نیزۀ تو نظیری نداشته

 

این علقمه به جز تو امیری نداشته

 

دست خدا تو را به بلندا کشیده است

 

رعناترین صنوبر باغ آفریده است

 

یک قطره بود و جلوۀ دریا شدن گرفت

 

آبی که از دهانۀ مشکت چکیده است

 

بیهوده نیست گریۀ صبح طلوع تو

 

گر آفتاب غنچه ز دست تو چیده است

 

خیره شده به سمت تو چشمان آسمان

 

حتماً شبیه روی تو ماهی ندیده است

 

مولا ببین تو شوق طواف فرات را

 

دیگر چه عاشقانه به کعبه رسیده است

 

هر روز و شب به گرد مزارت طواف اوست

 

پائین پای مرقد تو اعتکاف اوست

 

دریا نشسته زیر قدم‌های مشک آب

 

با موج، بوسه‌ها زده بر پای مشک آب

 

زخمت که خنده می‌زند او گریه می‌کند

 

خونابه می‌چکد ز سراپای مشک آب

 

بر شانه‌های خسته‌ات اکنون نشسته است

 

چندین نگاه غرق عطش جای مشک آب

 

از چشم‌های پارۀ مشکت امید ریخت

 

تا تیر گشت محو تماشای مشک آب

 

لب تشنه روی خاک اگر مانده غم مخور

 

بانوی آب ها شده سقای مشک آب

 

ای کاش دست های شما بر زمین نبود

 

آقا چقدر خوب شد ام‌البنین نبود

 

گویا که چشم علقمه در خواب مانده بود

 

سقای دشت تب زده بی آب مانده بود

 

دریا که از نوازش دست تو آب خورد

 

در اوج تشنگیِ تو سیراب مانده بود

 

گهواره‌ای ز دست عطش تاب می‌گرفت

 

چشم انتظار آب چه بی تاب مانده بود

 

باران تیر بود تو را دوره کرده بود

 

دریا میان حلقۀ مرداب مانده بود

 

آن جا که می گریست کنار تو آفتاب

 

زخمی عمیق بر سر مهتاب مانده بود

 

با یاد قبر کوچکت ای آیۀ‌ رشید

 

آهی بلند بر لب هر سرو قد کشید

 

 

 

 

 

هههههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

بی شک تو صبح روشن شب های تیره ای

 

خورشیدی و به ظلمت این شام چیره ای

 

تسخیر کرده جذبۀ چشم تو ماه را

 

بی خود که نیست تو قمر این عشیره ای

 

عصمت دخیل تار عبای تو از ازل

 

جز بندگی ندیده کسی از تو سیره ای

 

قدر تو را کسی نشناسد در این مقام

 

وقتی برای امر شفاعت ذخیره ای

 

ما را بس است وقت عبور از پل صراط

 

از تار و پود بیرق تو دستگیره ای

 

چشم امید عالم و آدم به دست توست

 

باب الحسین هستی و پرچم به دست توست

 

فردوس دل همیشه اسیر خیال توست

 

حتی نگاه آینه محو جمال توست

 

تو ساقی کرامت و لطف و اجابتی

 

این آب نیست زمزمه های زلال توست

 

ایثار و پایمردی و اوج وفا و صبر

 

تنها بیان مختصری از کمال توست

 

در محضر امام تو تسلیم محضی و

 

والاترین خصائل تو امتثال توست

 

فردا همه به منزلتت غبطه می خورند

 

فردا تمام عرش خدا زیر بال توست

 

باب الحوائجی و اجابت به دست تو

 

تنها بخواه، عالم هستی مجال توست

 

ای آفتاب علقمه: روحی لک الفدا

 

ای آرزوی فاطمه: روحی لک الفدا

 

ای آفتاب روشن شب های علقمه

 

سرو رشید خوش قد و بالای علقمه

 

داده ست مشک تشنه تو آب را بها

 

ای آبروی آب، مسیحای عقلمه

 

وقتی که چند موج علیل شریعه را

 

کرده ست خاک پای تو دریای علقمه

 

لب تشنه زیارت لبهات مانده است

 

آری نگفته ای به تمنای علقمه

 

امروز دست های تو افتاد روی خاک

 

تا پا بگیرد از دل صحرای علقمه

 

با وعده های مادرت آسوده خاطریم

 

چشم امید ماست به فردای علقمه

 

این عطر یاس حضرت زهراست می وزد

 

از سمت کربلای تو، سقای علقمه

 

شب های جمعه نالۀ محزون مادری

 

می آید از حوالی دریای علقمه

 

 ام البنین و فاطمه با قامتی کمان

 

این جا نشسته اند و شده آب روضه خوان

 

فرصت نداد تا که لبی تر کند گلو

 

دارد به دست، ماه حرم، مشک آرزو

 

می آید از کنار شریعه شهاب وار

 

بسته ست راه را به حرم لشکر عدو

 

طوفان تیر می وزد از بین نخل ها

 

حالا شنیدنی شده با مشک گفتگو:

 

«بسته ست جان طفل صغیری به جان تو

 

تو مشک آب نه که تویی جام آبرو

 

ای مشک جان من به فدای سر حسین

 

اما تو آب را برسان تا خیام او »

 

اما شکست ساغر و ساقی ز دست رفت

 

جاری ست خون ز باده چشمش سبو سبو

 

با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت

 

تا با امام خود نشود باز رو برو

 

تنها پناه اهل حرم بر نگشته است

 

می بارد از نگاه سکینه: عمو عمو

 

در خیمه اوج بی کسی احساس می شود

 

خورشید نیزه ها سر عباس می شود

 

 

 

 

 

هههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

بر لب آبم و از داغ لبت می میرم

 

هر دم از غصه ی جان سوز تو آتش گیرم

 

مادرم داد به من درس وفاداری را

 

عشق شیرین تو آمیخته شد با شیرم

 

گاه سردار علمدارم و گاهی سقا

 

گه به پاس حرمت گشت زنان، چون شیرم

 

بوته ی عشق تو کرده است مرا چون زرِ ناب

 

دیگر این آتش غم ها ندهد تغییرم

 

گر مرا شور و جوانی و بهار عمر است

 

از خزان تو دگر ای گل زهرا پیرم

 

غیرتم گاه نهیبم زند از جا بر خیز

 

لیک فرمان مطاع تو شود پا گیرم

 

تا که مأمور شدم علقمه را فتح کنم

 

آیت قهر بیان شد، ز لب شمشیرم

 

سایه ی پرچم تو کرد سرافراز مرا

 

عشق تو کرد عطا دولت عالم گیرم

 

کربلا کعبه ی عشق است و من اندر احرام

 

شد در این قبله ی عشاق دو تا تقصیرم

 

دست من خورد به آبی که نصیب تو نشد

 

چشم من داد از آن آب روان تصویرم

 

باید این دیده و این دست دهم قربانی

 

تا که تکمیل شود حج من و تقصیرم

 

زین جهت دست به پای تو فشاندم بر خاک

 

تا کنم دیده فدا، چشم به راه تیرم

 

ای قد و قامت تو معنی «قد قامت» من

 

ای که الهام عبادت ز وجودت گیرم

 

وصل شد حال قیامم ز عمودی به سجود

 

بی رکوع است نماز من و این تکبیرم

 

جسدم را به سوی خیمه ی اصغر نبرید

 

که خجالت زده زان تشنه لب بی شیرم

 

 

 

 

 

َََََََََََََََََََََََََََََََ

 

شعرم شده سرشار شمیم حرم تو

 

با خاطره ها دل خوشم و با کرم تو

 

با خاطره هایی که شده دار و ندارم

 

دارد همه ی کودکیم بوی غم تو

 

انگار که از کوچه ی ما می گذرد باز

 

سنج و کتل و پرچم و طبل و علم تو

 

این بوی خوش کندر و اسفند و گلاب است

 

از آه دم دسته ی لبریز دم تو

 

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

 

سقای حرم سید و سالار نیامد

 

رد شد همه ی دسته از این کوچه و انگار

 

یک عمر شدم عاشق و بیمار و گرفتار

 

برسینه زنان، مویه کنان رد شد و کارم

 

افتاد به دستان ابالفضلِ علمدار

 

غیر از من و هم دین من و ایل و تبارم

 

عالم همه محتاج نگاهش شده بسیار

 

دیوار حسینیه شده محتشم او

 

اصلاً شده انگار طنین در و دیوار:

 

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

 

سقای حرم سید و سالار نیامد

 

گل واژه ی اشعار خدا بود ابالفضل

 

اسطوره ی احسان و وفا بود ابالفضل

 

چشمان نجیبش حرم پاک دلان شد

 

شاه ادب و حجب و حیا بود ابالفضل

 

میدان همه در سیطرۀ چشم علی بود

 

در کشمکش معرکه تا بود ابالفضل

 

وقتی که پدر آمد و دستش به کمر بود

 

در قلب حرم هروله ها بود: ابالفضل

 

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

 

سقای حرم سید و سالار نیامد

 

دریا شده دیوانه و محو ادب او

 

ای جان به فدای ترک روی لب او

 

فهمیده ام از شور همه ارمنیان که

 

افتاده به دل های جهان تاب و تب او

 

فرزندِ علی، جانِ علی، ماهِ قبیله

 

پنهان شده در برق نگاهش نَسَب او

 

شرمنده شده دخترکی… آه بمیرم

 

آب آوریش کاش نمی شد لقب او

 

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

 

سقای حرم سید و سالار نیامد

 

این آخر دلدادگی و آخر دین است

 

یک مشک و دو تا دست که بر روی زمین است

 

حالا همه ی دشت شده قبضه ی عباس

 

یک دشت که نه، قبضه ی او عرش برین است

 

حالا منم و نیمه شب و دفتر شعرم

 

شعری که اگر خوب، اگر بد همه این است

 

حالا منم و نیمه شب و عطر گل یاس

 

حالا منم و نم نم باران که چنین است

 

ای اهل حرم میر و علمدار نیامد

 

سقای حرم سید و سالار نیامد

 

 

 

 

 

ههههههههههههههههههههههههههههههه

 

گر نخیزی تو ز جا، کار حسین سخت تر است

 

نگران حرمم، آبرویم در خطر است

 

قامت خم شده را هر که ببیند گوید

 

بی علمدار شده، دست حسین بر کمر است

 

داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی

 

بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است

 

دست از جنگ کشیدند و به من می خندند

 

تو که باشی به برم باز دلم گرم تر است

 

نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی

 

چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است

 

پیش من با سر منشق شده تعظیم نکن

 

که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است

 

علقمه پر شده از عطر گل یاس، بگو

 

مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است

 

اصغر از هلهله کردن بدنش می لرزد

 

گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است

 

تیر باران که شدی یاد حسن افتادم

 

دستت افتاده ز تن، فرق تو شق القمر است

 

وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار

 

که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است

 

 

 

 

 

ههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

قربان عاشقی که شهیدان کوی عشق

 

در روز حشر رتبۀ او آرزو کنند

 

عباسِ نامدار که شاهان روزگار

 

از خاک کوی او طلب آبرو کنند

 

سقای آب بود و لب تشنه جان سپرد

 

می خواست آب کوثرش اندر گلو کنند

 

بی دست ماند و داد خدا دست خود به او

 

آنان که منکرند بگو رو به رو کنند

 

گر دست او نه دست خدائی ست پس چرا

 

از شاه تا گدا همه رو سوی به او کنند

 

درگاه او چو قبله ی ارباب حاجت است

 

باب الحوائجش همه جا گفتگو  کنند

 

 

 

 

 

هههههههههههههههههههههههههههه

 

در این غوغای بی آبی، که خشکیده همه گل ها

به اَمر تو شدم، سقّا، منم عبد و تویی مولا

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

علمدارم چه غم دارم، که از دستم علم افتد

مباد از دفتر عشقت، به نام من قلم افتد

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

خدای کعبه جز رویت، نداده قبله ای یادم

نماز آخرم بود، و به سر بر سجده افتادم

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

ببین از بادۀ عشقت، به میدان مستی افتاده

مگر دامان تو گیرد، به راهت دستی افتاده

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

امیر لشگرت بی دست، میان لشگری مانده

بیا بنگر ز پروانه، فقط خاکستری مانده

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

به تو شرط وفاداری اگر بر جا نیاوردم

کمک کن تا که برخیزم، به دور مادرت گردم

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

ببین احسان یک بانو، سرم بگرفته بر زانو

به چشمِ پر ز خون دیدم، گرفته دست بر پهلو

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

گل ام البنین عباس، به دریا تشنه لب پا زد

به دریا پا نهاد اما، لبش آتش به دریا زد

شود جانم به قربانت، به قربان تن و جانت

 

ََََََََََََََََََََََََََََََََ

 

علمدار سپاهم، چه کردی علَمَت را

علم کو؟ که ببوسد، دو دست قلمت را

لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها

تویی روح فُتوّت، تویی جان مُروَّت

پس از این همه ایثار، شده ختم، اُخوَّت

لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها

ز بعد رفتن تو، شود به من جسارت

شود عَمّۀ سادات، مهیای اسارت

لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها

اگر تیر به چشمت، عدوی تو نشانده

پی دیدن طفلان، دگر دیده نمانده

لب خشک تو دارد، ز عشق تو سخن ها

 

 

 

 

 

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

ماه، در خونِ خویش گشته خضاب

 

یک برادر بگو دوباره بخواب

 

دیده با تیر بستی و رفتی

 

کمرم را شکستی و رفتی

 

چهره ها مثل ماهتاب شده

 

آب هم از خجالت آب شده

 

تو شهیدِ غریبِ علقمه ای

 

تو گُلِ پرپر دو فاطمه ای

 

به دوچشم ترم قسم عباس

 

به علی اکبرم قسم عباس

 

این همه یار داده ام از دست

 

کمرم با شهادت تو شکست

 

تن سردار و بی سری سخت است

 

غربت و بی برادری سخت است

 

آنکه دستِ تو را بُرید و شکست

 

به خدا دست خواهرت را بست

 

منم و تو در این دیار محن

 

تا نبیند غریبی ام دشمن

 

با وجودی که رفتی از دستم

 

دست و پایی بزن بگو هستم

 

این تو این علقمه خداحافظ

 

پسر فاطمه خداحافظ

 

 

هههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

دوست دارم دادِ دل از چرخ بازیگر بگیرم

 

گر در این عالم نشد در عالم دیگر بگیرم

 

دوست دارم نام من باب الحوائج باشد اما

 

پنجۀ مشکل گشا آن گه من از داور بگیرم

 

دوست دارم دستم از پیکر جدا گردد خدایا

 

تا که همچون جعفر طیار بال و پر بگیرم

 

دوست دارم آنقدر لب تشنه باشم تا بمیرم

 

تا مگر آب حیات از ساقی کوثر بگیرم

 

دوست دارم جان نثار مکتب توحید باشم

 

تا مدال افتخار از دست پیغمبر بگیرم

 

دوست دارم تیر آید چشم من در خون نشاند

 

تا مدال افتخار از بانوی محشر بگیرم

 

دوست دارم چون تنم پامال سم اسب گردد

 

بر سرم زهرا بیاید زندگی از سر بگیرم

 

 

 

 

 

 

»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»»

 

چرا ای غرق خون از خاک صحرا بر نمی خیزی

 

حسین آمد به بالینت تو از جا بر نمی خیزی

 

نماز ظهر را با هم ادا کردیم در مقتل

 

بود وقت نماز عصر از جا بر نمی خیزی

 

خیام کودکان خالی ز آب است و پر از افغان

 

چرا سقای من از پیش دریا بر نمی خیزی

 

عدو از چار سو آهنگ یغمای حرم دارد

 

چرا آخر برای دفع اعدا بر نمی خیزی

 

منم تنها و تنهای عزیزانم به خون غلطان

 

چرا بر یاری فرزند زهرا بر نمی خیزی

 

شکست از مرگ تو پشتم برادر مرگ تو کشتم

 

که می دانم دگر از خاک صحرا بر نمی خیزی

 

به دستم تکیه کن برخیز با من در بر زهرا

 

چو می بینم ز بی دستیست کز جا بر نمی خیزی

 

 

 

 

گرفتارم گرفتارم ابالفضل

 

گره افتاده در کارم ابالفضل

 

دعایی کن، دوباره چند وقتی ست

 

هوای کربلا دارم ابالفضل

 

 

 

 

 

 






دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


8 + = 14