به مناسبت شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام: اسوه صلابت و ظلم ستیزی

امامان معصوم علیهم السلام در طول زندگی پربار خویش برای احقاق حق و رهبری امت، از هیچ کوششی فروگذار نکرده اند. در این راستا، همه مشکلات و گرفتاریها را به جان خریده و تحمل کرده اند…

امامان معصوم علیهم السلام در طول زندگی پربار خویش برای احقاق حق و رهبری امت، از هیچ کوششی فروگذار نکرده و در این راستا، همه مشکلات و گرفتاریها را به جان خریده و تحمل کرده اند.به همین جهت است که ائمه اطهار علیهم السلام به عنوان الگوی صبر و پایداری در راه حق مطرح شده و سرمشق رهروان راه فضیلت گشته اند و از همین جاست که عارفان خداجوی این فراز از زیارت روح نواز جامعه ائمه المؤمنین را در خلوت و جلوت زمزمه می کنند که: «اَشْهَدُ اَنَّکُمْ قَدْ وَفَیتُمْ بِعَهْدِ اللّه ِ وَذِمَّتِهِ وَبِکُلِّ مَا اشْتَرَطَ عَلَیکُمْ فی کِتابِهِ وَدَعَوْتُمْ اِلی سَبیلِهِ وَاَنْفَذْتُمْ طاقَتَکُمْ فی مَرْضاتِهِ وَحَمَلْتُمُ الْخَلائِقَ عَلی مِنْهاجِ النُّبُوَّهِ؛ ۱) من گواهی می دهم که شما [ائمه اهل بیت علیهم السلام] به عهد و ذمه خود با خداوند متعال وفا کردید و هرآنچه را که در کتاب خود بر شما شرط کرده بود، به نحو احسن انجام دادید. مردم را به راه خدا دعوت کردید و تمام تواناییهای خود را در راه کسب رضای الهی به کار گرفتید و مخلوقات را بر شیوه پیامبر صلی الله علیه و آله رهنمون شدید..»

یکی از ابعاد درس آموز زندگی امام موسی بن جعفر علیه السلام، مبارزات آن حضرت با فساد و انحراف در جامعۀ اسلامی است. در این نوشتار تلاش خواهیم کرد شیوه مبارزۀ آن حضر ت را با بعضی از مفاسد زمان خود، به اختصار بیان کنیم.

فساد مالی و حکومت فقر

در اخبار، گزارش های عجیبی از ثروت های بادآورده و تراکم ثروت در دست معدود افراد مرتبط با دربار می خوانیم. می گویند: «محمد بن ابراهیم ) در حالی که سبدی از جواهر به همراه داشت، نزد فضل بن یحیی آمد و گفت: و دارایی من کمتر از نیازم است و یک میلیون درهم مقروضم و شرم دارم کسی از این مطلب آگاه شود، از تو می خواهم که از بازرگانی این مبلغ را قرض کنی و این سبد جواهر را به گرو به او بدهی، فضل سبد را گرفت و یک میلیون درهم به او داد. روز بعد هم به او گفت: من با خود فکر کردم که این مبلغ برای تو کافی نیست، لذا نزد هارون رفتم و یک میلیون درهم از او گرفتم. یک میلیون هم از پدرم گرفتم، به این ترتیب یک اشراف زاده در عرض چند ساعت به سه میلیون درهم دست می یابد..»
چنین تراکم و تکاثر ثروتی، به دنبال خود فقر عمومی و شکاف طبقاتی را موجب می شود.
امام کاظم علیه السلام در مقابل از شیوه های زیر برای رفع نیاز مادی و فقر مردم استفاده می کرد.

۱ ـ استفاده از کرامت
به نقل از اصول کافی: «روزی امام کاظم علیه السلام از مِنی عبور می کرد که بانویی را گریان دید که چند کودک نیز در کنارش گریه می کردند. امام نزد او رفت و علتش را پرسید، او گفت: من چند کودک یتیم دارم و یک گاو هم داشتم که زندگی مان با شیر آن تأمین می شد و اکنون آن گاو مرده است، امام کاظم علیه السلام فرمود: آیا می خواهی آن گاو را زنده کنم؟، آن بانو گفت: آری، ای بندۀ خدا!، امام به کناری رفت و دو رکعت نماز خواند. سپس دست به دعا برداشت و پس از دعا کنار جسد گاو آمد. فریاد کشید یا چوبی به آن زد (یا با پای خود به آن زد) بی درنگ گاو برخاست.
وقتی که آن بانو گاو را زنده دید، صیحه زد و فریاد کشید که سوگند به خدای کعبه این مرد عیسی بن مریم است. مردم اجتماع کرده و این رویداد عجیب را با دقت نظاره می کردند..» (۳)

۲ ـ نوشتن توصیه نامه به کارگزاران
علامه مجلسی نقل کرده است که: «مردی از اهل ری گفت: یکی از حساب رسان یحیی بن خالد استاندار ما شد، شایع بود که شیعه است. من از قبل مقداری خراج بدهکار بودم که اگر او خراج از من می گرفت، من فقیر و بی چیز می شدم. چاره آن دیدم که به حجّ رفته، مشکل خود را با امام موسی ابن جعفر علیه السلام در میان گذارم. لذا به حج رفتم و حضرت را زیارت کردم. ایشان نامه ای به این مضمون به والی نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم اعلم ان الله تحت عرشه ظلاّ لایسکنه الا من اسدی الی اخیه معروفا او نفّس عنه کُربه او ادخل علی قلبه سرورا و هذا اخوک والسلام؛ بدان که برای خدا در زیر عرشش سایۀ رحمتی است که جای نمی گیرد در آن، مگر کسی که نیکویی و احسان کند به برادر خود یا آسایش دهد او را از غمی یا داخل کند بر او سروری و این برادر توست، والسلام. ،
وقتی از حج برگشتم، نزد والی رفتم و اجازه خواستم و گفتم: بگویید، مردی از جانب امام صابر برای شما پیامی آورده است. ، والی وقتی خبر را شنید، پابرهنه آمد و در را باز کرد. مرا بوسید و در برگرفت. بارها بین دو چشمم را بوسید… من کاغذ را به او دادم. او آن نامه شریف را بوسید و چون بر محتوایش مطلع شد، هرچه از درهم و دینار و لباس داشت با من به طور تساوی قسمت کرد و آنچه را نتوانست بدهد، قیمتش را داد. هرچه به من می داد، می گفت: ای برادر! خوشحالت کردم؛ آنگاه دفتر دیوان را آورد و نام مرا از فهرست بدهکاران حذف کرد..» (۴)

فساد فکری و اعتقادی

انحرافات فکری که در میان مردم رواج داشت، از ریزترین موضوعات شرعی تا انحراف در اصل ولایت و رهبری را شامل می شد. امام در مقابل هر یک شیوه ای خاص و مناسب را برای مبارزه برمی گزید.
تبلیغ صحیح، بهترین ابزاری بود که امام علیه السلام برای اصلاحات فرهنگی و اعتقادی از آن سود می برد.
آن حضرت علاوه بر بیان معارف دینی از شیوه ها و ابزارهای مؤثری در تبلیغ و هدایت انسان ها استفاده می کردند که ذیلاً مواردی مانند: حسن خلق، سعۀ صدر، کظم غیض، زمینه سازی برای قبول حق، دعوت عملی و بیدارسازی وجدان ها مورد بحث و بررسی قرار می گیرند. اکنون با نگاهی گذرا به این مباحث توشه ای از شیوۀ آن بزرگوار برای زندگی اخلاقی خویش برمی گیریم.

۱ ـ حسن خلق:
«مردی از نواده های عمر بن خطاب، در مدینه با امام کاظم علیه السلام دشمنی می کرد و هر وقت به او می رسید، با کمال گستاخی به حضرت علی علیه السلام و خاندان رسالت علیهم السلام ناسزا می گفت و بد زبانی می کرد. روزی بعضی از یاران به آن حضرت عرض کردند:به ما اجازه بده تا این مرد تبهکار و بد زبان را بکشیم؛ امام کاظم علیه السلام فرمود:نه هرگز چنین اجازه ای نمی دهم مبادا دست به این کار بزنید، این فکر را از سرتان بیرون کنید، از آن ها پرسید: آن مرد اکنون کجاست؟، گفتند: در مزرعه ای در اطراف مدینه به کشاورزی اشتغال دارد. ، امام کاظم علیه السلام سوار بر الاغ خود شد و به همان مزرعه رفت و در همان حال، وارد کشت و زرع آن مرد شد. وی فریاد برکشید، مزرعۀ ما را پامال نکن! حضرت همچنان سواره پیش رفت. تا به آن مرد رسید و خسته نباشید گفت و با روی شاد با او ملاقات کرد و احوالش را جویا شد و فرمود: چه مَبلغ خرج این کشت و زرع کرده ای؟، او گفت: صد دینار. ،
امام کاظم علیه السلام فرمود: چقدر امید داری که از آن به دست آوری؟، او گفت: علم غیب ندارم. ، حضرت فرمود: من می گویم چقدر امید داری نصیب تو شود. ، گفت: امید دارم دویست دینار به من برسد. ،
امام کاظم علیه السلام کیسه ای در آورد که محتوی ۳۰۰ دینار بود و فرمود: این را بگیر و کشت و زرع تو نیز به همین حال برای تو باشد و خدا آنچه را امید داری، به تو برساند. ،
آن مرد چنان تحت تأثیر قرار گرفت که عاجزانه عذرخواهی کرد. امام لبخند بر لب برگشت و مدّتی بعد که امام به مسجد آمد، آن مرد هم که در مسجد بود، با کمال خوشرویی به امام نگاه کرد و گفت: الله اعلم حیث یجعل رسالته؛ خدا آگاهتر است که رسالتش را در کجا قرار دهد. ،
دوستان حضرت وقتی چنین دیدند، شگفت زده علّت را پرسیدند: او گفت:
همین است که اکنون گفتم، آن گاه برای امام دعا کرد و سؤالاتی از امام علیه السلام پرسید و پاسخش را شنید.
امام علیه السلام برخاست تا به خانه برود، در راه به دوستان که از این دگرگونی در شگفت بودند، فرمود: کدام یک بهتر بود، آنچه شما می خواستید یا من انجام دادم… ،!» (۵)

۲ ـ زمینه سازی برای قبول حق.
برای رفع شبهات فکری و اعتقادی، حضرت ابتدا، در افراد مورد نظر آمادگی پذیرش را ایجاد می کرد، آن گاه به راه حق هدایت می نمود.
نمونه ای را با هم می خوانیم. «مردی در مدینه اهل عبادت و پایبند به دین بود. گاه به زمامدار وقت به عنوان نهی از منکر با درشتی سخن می گفت.
او که حسن بن عبدالله نام داشت با وجود صفات خوب، امام علی علیه السلام را خلیفه چهارم می دانست.
روزی حضرت در مسجد او را به سوی خود خواند و گفت: من شیوۀ عبادت و زهد و نهی از منکر و… تو را دوست دارم ولی تو معرفت و شناخت نداری. برو، شناخت کسب کن. او از معرفت پرسید. امام فرمو د: برو و مسائل را به طور عمیق بفهم و احادیث را بیاموز. ، پرسید از که؟ فرمود: از فقهای مدینه. ، او رفت و احادیث را از فقهای مدینه آموخت و به حضور امام کاظم علیه السلام آمد و آن ها را خواند.
امام فرمود: تمام این ها بی اساس بود. معرفت بیاموز. ،
حسن بن عبدالله که بر مبنای عقیدۀ خود احادیث را آموخته بود، پیوسته در انتظار بود، تشنگی لازم را به دست آورده بود تا احادیث را از خود حضرت بیاموزد. لذا روزی که حضرت را در راه مزرعه اش دید، گفت: من نزد خدا از شما گله دارم. خودت به من معرفت بیاموز و هدایت کن. ،
امام وقتی این آمادگی را یافت، ماجرای حوادث بعد از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و حقانیت علی علیه السلام را توضیح داد. به این ترتیب او به حقانیت علی علیه السلام ایمان آورد. سپس پرسید: امام بعد از علی علیه السلام اکنون کیست؟
امام کاظم علیه السلام پرسید: اگر بگویم می پذیری؟، او گفت: آری،، امام فرمود:
اکنون آن امام، من هستم…. ،» (۶)

۳ ـ دعوت عملی
اعمال حضرت خود بهترین دعوت برای مردم به شمار می رفت و آنان را از درون منقلب می کرد.
ابن شهرآشوب از کتاب انوار روایت می کند که: «ایامی که حضرت امام موسی کاظم علیه السلام در حبس هارون بود، آن لعین کنیزی را در نهایت زیبایی و باکره به زندان فرستاد. شاید که حضرت به او تمایل نشان دهد و قدر او در نظر مردم کم شود و برای تضییع شخصیت وی بهانه ای به دست آورد. وقتی کنیز را به زندان حضرت آوردند، فرمود: من به این ها احتیاجی ندارم. این ها در نظر شما ارزشمند است. در نزد من ارزش ندارد. ، چون این خبر را برای آن لعین آوردند، خشمگین شد و گفت: بگویید که ما او را به رضای تو حبس نکرده ایم، جاریه را نزد او بگذارید. ، وقتی جاریه را نزد آن جناب گذاشتند، آن لعین از مجلس خود برخاست. خادمی را فرستاد که خبر آن کنیز را بیاورد. خادم برگشت و گفت: جاریه در سجده است و می گوید: قدوس سبحانک. ، هارون گفت: موسی بن جعفر او را جادو کرده است، وقتی جاریه را آوردند. اعضای او می لرزید و به سوی آسمان نظر می کرد.
هارون گفت: تو را چه شده؟؛ پاسخ داد: حالت غریبی مرا روی داد. وقتی نزد آن جناب رفتم، پیوسته مشغول نماز بود و متوجّه من نبود. از نماز که فارغ می شد، مشغول ذکر خدا می شد. به نزدیک او رفتم و گفتم: چرا درخواست خدمتی نمی کنید؟، فرمود: به تو احتیاجی ندارم؛ گفتم: مرا به سوی تو فرستاده اند که خدمت کنم. ، گفت: این جماعت چکاره اند و به جانبی اشاره کرد. چون من نظر کردم باغ ها و بستان ها دیدم که انتهای آن ها به نظر نمی آمد… در آن ها حوریان و غلامانی دیدم که هرگز مثل آن ها در حسن و بها ندیده بودم… چون این حال را دیدم، به سجده افتادم، هارون گفت: ای خبیثه! شاید در سجده به خواب رفته ای و این ها را در خواب دیده ای، گفت: به خدا سوگند که این ها را پیش از سجود دیدم. ، از آن پس پیوسته نماز می خواند. از او پرسیدند: چرا این قدر نماز می خوانی؟ گفت: عبد صالح را دیدم که پیوسته نماز می کرد، من پیروی از وی می کنم..» (۷)

۴ ـ بیدار ساختن وجدان ها

امام هفتم علیه السلام افزون بر تلاشها و مقاومتهایی که در مقابل جبّاران و حاکمان ستمگر از خود نشان می داد، با صبر و بردباری تمام به منکرات و مفاسد اجتماعی در سطح جامعه نیز توجه داشت و با شیوه هایی مناسب با آنان مقابله می کرد. مؤثرترین شیوه ای که حضرت به کار می برد، بیدار کردن وجدان های خفته بود. به این ترتیب منحرفان، خود از کردۀ خود پشیمان می شدند.علامه حلّی در کتاب شریف منهاج الکرامه داستانی را نقل کرده است که نشانگر ایستادگی امام هفتم علیه السلام در برابر مفاسد رائج و ناهنجاریهای دینی و اخلاقی بوده است:

«آن روز حضرت از کوچه های بغداد عبور می کرد و صدای موسیقی از منزل یکی از اشراف ساکن آنجا، تمام کوچه را پر کرده بود. در آن حال حضرت کنیزکی را دید که از آن خانه بیرون آمد و در دستش خاکروبه بود. کنیز خاکروبه را بر در خانه ریخت. امام کاظم علیه السلام از این وضعیت شدیدا ناراحت بود، آن را صدا کرد و پرسید: آیا صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟ او گفت: البته که آزاد است. امام فرمود: «لَوْ کانَ عَبْدا لَخافَ مِنْ مَوْلاهُ؛ [راست می گویی [اگر او بنده بود، از مولای خود واهمه داشت..»
کنیزک وقتی برگشت، آقایش سر سفرۀ شراب بود. پرسید: چرا دیر آمدی؟، کنیزک حکایت را باز گفت.

کلمات حیات بخش امام علیه السلام آن چنان در اعماق قلب بُشر تأثیر گذاشت که با پای برهنه بیرون دوید و خود را به امام رسانیده و از محضرش عذر خواسته، به دست آن حضرت توبه کرد و بعد از آن، به بُشر حافی موسوم شد و به مقامات عالی معنوی نائل گردید..»
(۸)

فساد سیاسی و غصب حکومت

امام کاظم علیه السلام برای مبارزه با فساد سیاسی حاکمان جور از راه های زیر فعالیت خود را انجام داد:
۱ ـ اظهار انگیزه اصلی
مادر همۀ فسادها غصب جابرانۀ حکومت صالحان است که در پی آن هر نوع آسیبی به جامعه خواهد رسید.
امام در این جبهه علاوه بر حمایت از نهضت هایی که روی می داد، (البته در مواقع مناسب) خود نیز در صدد بر پایی حکومتی الهی بود و این انگیزه را در احتجاجات خود با خلفای عباسی (مهدی و هارون) اظهار می کرد.
«روزی هارون به امام کاظم علیه السلام گفت: مرزهای فدک را معلوم کنید تا به شما باز گردانم. ، امام علیه السلام از جواب دادن خودداری کرد. هارون اصرار ورزید. امام فرمود: من فدک را فقط با حدود واقعی اش می خواهم…. اگر بگویم، مسلما نخواهی داد. ، هارون سوگند یاد کرد که برگرداند. آنگاه امام فرمود:
حدّ اول آن «عدن» دوم «سمرقند» سوم «آفریقا» و چهارم «سواحل خزر و ارمنستان» است. ـ این ها حدود حکومتی هارون بود ـ هارون که از شدت خشم به خود می پیچید، گفت: برای ما چیزی نماند!، امام فرمود: من که گفتم نمی دهی. ،» (۹)
بر همین اساس وقتی فرزند هارون از پدر علّت کمک نکردن به امام را می پرسید وی جواب می داد: «به خاطر این که از موسی بن جعفر بر حکومت خود بیم دارم..» (۱۰)

۲) پیشوای دلها
روزی در کنار کعبه، هارون الرشید حضرت کاظم علیه السلام را ملاقات نمود و در ضمن سخنانی به امام علیه السلام گفت: آیا تو هستی که مردم مخفیانه با تو بیعت می کنند و تو را به رهبری خویش برمی گزینند؟ حضرت با کمال شهامت فرمود: «اَنَا اِمامُ الْقُلُوبِ وَاَنْتَ اِمامُ الْجُسُومِ؛ من بر دلهای مردم حکومت می کنم، و تو بر جسمهای آنان!»

۳) هشدار به متکبران
هارون، سلطان گردنکش و متکبری بود که خود را از همه چیز و همه کس بالاتر می دانست و حتی در خیال باطل خود بر ابرها می بالید و به وسعت حکومت خویش می نازید که: ای ابرها! ببارید که هر کجا قطرات بارانتان ببارد، چه شرق و چه غرب بر زمینهای تحت حکومت من خواهد بارید و خراج و مالیات آن سرزمین را به نزد من خواهند آورد.
زمانی پیشوای هفتم علیه السلام به کاخ هارون رفته بود. هارون از او پرسید: این دنیا چیست؟ امام فرمود: این دنیا سرای فاسقان است. سپس با تلاوت آیه ۱۴۶ سوره اعراف به وی هشدار داد که: «سَاَصْرِفُ عَنْ آیاتِی الَّذینَ یتَکَبَّرُونَ فِی الاَْرْضِ بِغَیرِ الْحَقِّ وَاِنْ یرَوْا کُلَّ آیهٍ لا یؤْمِنُوا بِها وَاِنْ یرَوْا سَبیلَ الرُّشْدِ لا یتَّخِذُوهُ سَبیلاً وَاِنْ یرَوْا سَبیلَ الْغَی یتَّخِذُوهُ سَبیلاً»؛۱۱) «به زودی از آیات خود دور خواهم نمود کسانی را که به ناحق در روی زمین ادعای بزرگی می کنند و اگر آنان هر آیه ای را ببینند، به آن ایمان نمی آورند و اگر راه رشد و کمال را ببینند، به سوی آن حرکت نمی کنند، ولی اگر راه ضلالت و گمراهی را ببینند، به سوی آن خواهند رفت..»
هارون پرسید: دنیا خانه کیست؟ حضرت فرمود: دنیا برای شیعیان ما مایه آرامش و برای دیگران آزمایش است.
در آخر این گفتگو، هارون با درماندگی تمام پرسید: آیا ما کافریم؟ پیشوای هفتم علیه السلام پاسخ داد: نه، ولی چنان هستید که خداوند متعال فرموده است: «الَّذینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللّه ِ کُفْرا وَاَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوارِ»؛ ۱۲«کسانی که نعمت خدا را به کفر تبدیل کردند و قوم خود را در محل تباهی فرود آوردند..» ۱۳

۴) نامه ای از زندان
حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام با اینکه مدتهای مدیدی را در زندانهای مختلف نظام طاغوتی هارون سپری کرد و در شکنجه گاههای مخوف، به دست شقی ترین مأموران سپرده شده بود، امّا از گفتن سخن حق و نشر حقایق الهی لحظه ای باز نایستاد.
آن حضرت در فرصتهای مناسب گفتارهای بیدارگرانه و هشدارآمیز خود را به گوش سردمداران دنیاپرست نظام حکومتی رسانده، به ایفای نقش خطیر خویش در جامعه اسلامی پرداخت. امام در یکی از نامه های حماسی خویش که از زندان به کاخ هارون ارسال نمود، چنین نگاشت: «ای هارون! هیچ روز سخت و پر محنتی بر من نمی گذرد، مگر اینکه روزی از راحتی و آسایش و رفاه تو کم می گردد؛ اما بدان که هر دو، رهسپار روزی هستیم که پایان ندارد و در آن روز، مفسدان و تبهکاران زیانکار و بیچاره خواهند بود..» (۱۴)
ممکن است این پرسش به ذهن آید که امام هفتم علیه السلام با آن شرائط خفقان چگونه نامه ها و سخنان خود را به سمع و نظر دیگران می رسانید؟
بررسی اوضاع تاریخی آن عصر نشان می دهد که اکثر زندانبانان و مأمورین آن پیشوای الهی با اندکی ارتباط و برخورد با ایشان، به حقیقت و معنویت امام پی برده و از هواخواهان و دلدادگان حضرتش می شدند و این مسئله سبب شده بود که گفته ها، نوشته ها و افکار و اندیشه و سیره حضرتش بر تاریخ پوشیده نماند.
داستان تحول روحی کنیز خوش سیمای هارون نمونه ای از این واقعیت است که در کتابهای معتبر تاریخی و روایی به طور مفصل آمده است.

۵ـ مبارزه با فریبکاری
بنی عباس به طور اعم و هارون به طور اخص در صدد یافتن شعارهایی بودند که براساس آن حکومت خود را مشروع نشان دهند. یکی از آن ها انتساب خود به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلب انتساب خاندان عترت علیهم السلام به رسول خدا صلی الله علیه و آله بود.
هارون از سویی خود را پسر عم پیامبر صلی الله علیه و آله معرفی می کرد و از سویی فرزند رسول خدا بودن امام کاظم علیه السلام را زیر سؤال می برد.
او یک بار هنگام بحث به حضرت اعتراض کرد که شما خود را فرزند رسول الله صلی الله علیه و آله می دانید، حال آن که شما فرزند دخترش هستید و فرزند دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را نمی توان فرزند او حساب کرد.
حضرت این آیه را تلاوت کرد:
«و من ذریته داود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون و کذلک نجزی المحسنین و زکریا و یحیی و عیسی….» و سپس فرمود: در این آیه حضرت عیسی علیه السلام در شمار فرزندان نوح پیامبر علیه السلام آمده است با این که برای او پدری نبود و فقط از ناحیۀ مادرش، مریم، به نوح علیه السلام نسبت داشت. ما نیز از طرف مادرمان فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله هستیم. ، (۱۵)

هدف پلید هارون آن گاه بیشتر روشن می شود که می خوانیم، وی وقتی وارد مدینه شد، همراه با مردم متوجّه قبر رسول ا… صلی الله علیه و آله شده روبروی قبر ایستاد و با کمال افتخار چنین سلام داد: السَّلامُ عَلَیکَ یابْنَ عَمِّ؛ سلام بر تو ای پسر عمو! در این هنگام، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام که در میان اهل مدینه حضور داشت، نزدیک آمد و برای تحقیر خلیفه غاصب چنین سلام داد: «السَّلامُ عَلَیکَ یا رَسُولَ اللّه السَّلامُ عَلَیکَ یا اَبَه؛ سلام بر تو ای رسول خدا! سلام بر تو ای پدر!» در این حال، هارون از شدت خشم به خود پیچیده و دنیا در نظرش تیره و تار شد؛ چرا که حضرت کاظم علیه السلام به این وسیله شایستگی خود را برای جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله و عدم لیاقت هارون بیان داشت.  (۱۶) و امام کاظم علیه السلام بدین گونه او را خلع سلاح کرد.

۶ ـ نفوذ در قدرت حاکمه
حضرت برای سامان دادن به فعالیت های سیاسی و یافتن حامیانی از درون تشکیلات دولتی در صدد برآمد افرادی را در درون نظام حکومتی به کار گمارد.
امام کاظم علیه السلام با تربیت افرادی شایسته، و تأثیرگذاری مثبت بر افکار و اندیشه های برخی از کارگزاران حکومتی، از وجود آنان در پیشبرد اهداف الهی خویش سود می جست. علی بن یقطین از جمله عوامل نفوذی امام در نظام حکومتی هارون بود که تا مقام نخست وزیری راه یافته بود. او به لطف خداوند و یاری رهنمودهای امام علیه السلام و بصیرت و تیزهوشی خویش، کارهای مهمی را به نفع شیعیان انجام می داد.
یادآوری نظرات حضرت کاظم علیه السلام به طور غیرمحسوس در جلسات داخلی هیأت حاکمه، گزارش اخبار داخلی و تصمیمات حکومت غاصب به امام هفتم علیه السلام، ارسال کمکهای مالی به امام و شیعیان، تشکیل گروههای حجّ از شیعیان بی بضاعت، و خدمات اجتماعی و اداری به یاران امام هفتم علیه السلام، برخی از دستاوردهای نفوذ علی بن یقطین در حکومت هارون بود.
مسیب بن زهیر نیز از شیعیان مخلصی بود که در ظاهر، در سمت جانشین سندی بن شاهک، به فرماندهی نیروهای نظامی هارون منصوب شده بود. او علاوه بر رساندن پیامهای امام علیه السلام از داخل زندان به دوستان و شیعیان حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام معجزات و کراماتی نیز از آن حضرت نقل می کرد که در بیداری برخی افراد تأثیر داشته است. حاکم ری و برخی از کارگزاران حکومتی نیز در شبکه نفوذی حضرت کاظم علیه السلام انجام وظیفه می کردند.
از این افراد می توان به علی بن یقطین اشاره کرد که با حضور در دستگاه جور، اطلاعات داخلی را به امام علیه السلام می رساند. از حضرت پشتیبانی می کرد و مراقب شیعیان بود.

خورشید در حصار

هرچند امام علیه السلام در دورۀ خلفای قبل از هارون نیز گاه زندانی می شد ولی طولانی ترین و آخرین آن مربوط به دورۀ هارون الرشید بود.
وی به دلیل ترس از موقعیت معنوی امام علیه السلام و هراس از تزلزل قدرت خود همچنین برای محروم کردن نهضت های انقلابی از رهبری فکری دست به این کار زد.
البتّه نقش کارگزاران او، مانند یحیی بن خالد که همواره اطلاعات غلط را از امام علیه السلام و یارانش در اختیار هارون قرار می داد نباید نادیده گرفت. او همچنین در تحریک نزدیکان امام نقش داشت. در این مورد به قطعۀ تاریخی زیر توجه کنید:
«روزی هارون از یحیی و دیگران پرسید: آیا از آل ابی طالب کسی را می شناسید که او را بخواهم و از احوال موسی بن جعفر سؤال کنم. ایشان علی بن اسماعیل بن جعفر (به روایت دیگر محمد بن اسماعیل) را ـ که برادرزادۀ حضرت بود و امام به او همیشه لطف می کرد ـ نشان دادند. (۱۷)
وقتی حضرت متوجّه شد، او را خواست و پرسید: به کجا می روی،گفت: ارادۀ بغداد کرده ام. ،
امام علیه السلام پرسید: برای چه می روی؟، پاسخ داد: قرض بسیار دارم، امام فرمود: قرض و خرج تو با من، او قبول نکرد و در آخر از حضرت توصیه ای خواست. حضرت فرمود:وصیت می کنم که در خون من شریک نشوی و اولادم را یتیم نکنی، سه مرتبه او وصیت خواست و حضرت همین را گفت. پس سیصد دینار طلا و چهار هزار درهم به او داد. ، وقتی رفت. به حاضران فرمود: به خدا قسم او در مورد من بدگویی خواهد کرد. ، وقتی به بغداد رسید، یحیی بن خالد او را به خانه اش برد و توطئه ای چید.
وقتی به مجلس هارون وارد شد، سلام کرد و گفت: هرگز ندیده ام که دو خلیفه در عصری باشند. تو در این شهر و موسی بن جعفر در مدینه است و مردم از اطراف عالم خراج به او می دهند و او اموال و اسلحه فراوان جمع کرده است. هارون دستور داد دویست هزار درهم به او دادند. او هنگامی که به خانه اش رفت، دردی در حلقش به وجود آمد و همان شب مرد. پول ها را همان طور که آورده بودند، برگرداندند. از آن سال (۱۷۹ ه. ق) هارون برای استحکام خلافت اولادش قصد کرد امام را دستگیر و زندانی کند». (۱۸)
«هارون به اطراف و شهرها نامه ها نوشت و از اعیان و علما خواست در مکّه حاضر شوند تا از آن ها بیعت بگیرد. خود نیز در راه رفتن به حج اول به مدینه آمد. نزد قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله رفت و برای آماده سازی مردم جهت دستگیری امام این گونه سخن گفت: یا رسول الله! من عذر می خواهم، در امری که دربارۀ موسی بن جعفر اراده کرده ام. می خواهم او را حبس کنم چون می ترسم فتنه ای بکند و خون امّت تو ریخته شود.
هارون فضل بن ربیع را فرستاد. ـ امام در کنار قبر رسول خدا مشغول نماز بود ـ حضرت را در اثنای نماز گرفتند و کشان کشان از مسجد بیرون آوردند. امام علیه السلام متوجّه قبر جدّش شد و گفت: یا رسول الله به تو شکایت می کنم از آنچه از امّت بدکار تو به اهل بیت بزرگوارت می رسد. هارون ناسزای فراوان به امام گفت. امام را قید و بند زدند و دو محمل آماده کردند یکی به سوی بغداد و دیگری را که امام هم در آن بود به سوی بصره فرستاد.
در روز هفتم ذی الحجه حضرت را به عیسی بن جعفر منصور (برادرزاده هارون) تحویل دادند. هارون بارها نامه نوشت که او را بکش ولی او جرأت نکرد و دوستانش هم مانع شدند. نامه ای به هارون نوشت که امام را تحویل گیرد یا آزاد کند. هارون حضرت را به فضل بن ربیع در بغداد تحویل داد. چون او نیز طبق خواست هارون حضرت را به قتل نرساند. او را به فضل بن یحیی برمکی داد. فضل اجازه نمی داد از جایی غذا بیاورند، خودش هر روز غذا تهیه می کرد. روز چهارم غذا را به زهر آلوده کرد.
امام سر به جانب آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! تو می دانی که اگر پیش از این روز چنین طعامی می خوردم، هر آینه اعانت بر هلاک خود کرده بودم. امشب در خوردن این طعام مجبور و معذورم. چون غذا را خورد، اثر زهر در بدن شریفش ظاهر شد. روز بعد پزشکی را آوردند و حضرت به اصرار او موضوع زهر دادن را بیان فرمود. البته به روایتی دیگر سندی بن شاهک حضرت را در ۲۵ رجب ۱۸۳ ه. ق به شهادت رساند.۱۹) و چون نقل دوم مشهورتر است در بخش گزارش شهادت به این نقل خواهیم پرداخت.

تلفیق عرفان و مبارزه
بی تردید برای استواری و مقاومت در راه عقیده، پشتوانه ای قوی و نیرومند لازم است. طبق آموزه های قرآنی بهترین پشتوانه هر انسان حقیقت طلبی، اتّکا به حضرت پروردگار است. و میانبرترین و نزدیک ترین راه در معرفت و قرب به حق، توجه به عبادت و معنویت است. خداوند متعال می فرماید: «وَاسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلوهِ»؛  «از صبر و نماز یاری بجویید..»
حضرت کاظم علیه السلام با پیروی از این رهنمود و در مقابل نیروهای باطل، از صبر و بردباری و نماز و عبادت یاری می جست؛ «کانَ یحْیی الْلَیلَ بِالسَّهْرِ اِلَی السَّحَرِ بِمُواصِلَهِ الاِْسْتِغْفارِ حَلیفَ السَّجْدَهِ الطَّویلَهِ وَالدُّمُوعِ الْغَزیرَهِ وَالْمُناجاتِ الْکَثیرَهِ وَالضَّراعاتِ الْمُتَّصِلَهِ؛  آن حضرت شبها را تا سحر بیدار بود و شب زنده داریهایش همواره با استغفار بود، همراه با سجده های طولانی، اشکهای ریزان، مناجات بسیار، و ناله ها و زاریهای مداوم در حال عبادت..»
حمایت از مبارزان راه حق
حسین بن علی بن حسن المثنی بن الامام الحسن المجتبی علیه السلام معروف به «شهید فخّ» از افرادی است که در زمان امامت حضرت کاظم علیه السلام بر اثر ستمهای فرماندار مدینه به علویین به ستوه آمد و بر علیه حکومت هادی عباسی به قیام مسلحانه روی آورد.
حسین قبل از قیام پرشور خویش، شبانه به محضر امام هفتم علیه السلام آمد و امام ضمن سفارشاتی به وی فرمود: تو شهید خواهی شد، ضربه ها را محکم و نیکو بزن! این مردم فاسق اند، و در ظاهر ایمان دارند و در باطن خود نفاق و شک را پنهان می سازند، «اِنّا للّه ِ وَاِنّا اِلَیهِ راجِعُونَ».
بعد از شهادت حسین بن علی علیهماالسلام، و سایر شهدای فخّ، حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام فرمود: «به خدا سوگند! حسین در حالی از دنیا رفت که مسلمان و نیکوکار و روزه دار و آمر به معروف و ناهی از منکر بود..»

جلوگیری از همکاری با طاغوت
آن حضرت اگر احساس می کرد کسانی که به نظام حکومتی داخل می شوند، نمی توانند به نفع اهل حق و شیعیان عمل نمایند، آنان را از همکاری با طاغوت نهی کرده، از عواقب وخیم آن برحذر می داشت.
زیاد بن ابی سلمه از یاران امام کاظم علیه السلام بود، ولی بدون اطلاع آن حضرت در دستگاه خلافت عباسی مشغول به کار شده بود. او روزی به محضر امام هفتم علیه السلام آمد. حضرت از او پرسید: ای زیاد! آیا تو در امور دولتی اشتغال داری؟ گفت: بلی. امام فرمود: چرا با حکومت ستمگران همکاری می کنی و به شغل آزاد نمی پردازی؟ زیاد گفت: سرورم! مخارج من زیاد است؛ چرا که من فردی اجتماعی هستم و خانه ام پر رفت و آمد است و افراد تحت تکفل دارم و هیچ گونه پشتوانه اقتصادی هم ندارم. درآمد من منحصر به همین شغل دولتی است. امام کاظم علیه السلام فرمود: ای زیاد! اگر از کوه بلندی سقوط کنم و بدنم قطعه قطعه شود، در نزد من بهتر است از اینکه با ستمگران همراهی و همکاری نمایم، مگر اینکه غصه ای را از دل مؤمنی برطرف نموده، یا مؤمن گرفتاری را نجات داده، یا مؤمن بدهکاری را از زیر بار بدهی رها سازم.
صفوان بن مهران جمّال یکی دیگر از دوستان امام موسی بن جعفر علیهماالسلام می باشد. او شترهای متعددی داشت و آنان را در اختیار کاروانهای تجارتی و زیارتی قرار داده و از اجاره آنان امرار معاش می کرد. او می گوید: روزی امام هفتم علیه السلام را زیارت کردم. امام به من فرمود: صفوان تمام کارها و رفتار تو مورد پسند ماست، جز یک عمل تو! عرضه داشتم: فدایت شوم کدام عمل؟ فرمود: شترانت را به این مرد ستمگر [هارون [کرایه داده ای. عرض کردم: به خدا سوگند! من آن را برای فسق و فجور و شکار و لهو کرایه نداده ام، بلکه برای زیارت بیت الله اجاره داده ام. من هیچ گونه علاقه ای به آن مرد ندارم و غلامان خود را به همراه کاروان زیارتی هارون فرستاده ام تا به غیر از عمل حج در کار دیگری به کار گرفته نشوند.
امام فرمود: ای صفوان! آیا کرایه تو هنوز به عهده آنان هست یا پرداخته اند؟ گفتم: بلی، هنوز کرایه نگرفته ام. فرمود: صفوان! آیا دوست داری که هارون و یارانش تا زمانی که کرایه ات را نپرداخته اند، زنده بمانند تا برگشته و بدهی تو را بپردازند؟ گفتم: بلی. امام کاظم فرمود: «فَمَنْ أَحَبَّ بَقاءَهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَمَنْ کانَ مِنْهُمْ کانَ وَرَدَ النّار؛ هر کس بقای ستمگران را [و لو چند روزی] دوست داشته باشد، از آنان محسوب می شود و هر کس از آنان محسوب شود، داخل آتش [جهنم [خواهد شد..»

رسوا سازی یاران طاغوت
آن حضرت با اینکه بسیار صبور و بردبار بود و به خاطر کظم غیظ و فرو خوردن خشم خود به «کاظم» معروف شده بود، اما در مقابل افراد جسوری که می خواستند برای اربابان ستمگر خود خوش خدمتی کنند و پا را از گلیم خویش فراتر نهند و به حریم مقدس امامت و ولایت تعرض روا دارند، هیچ گونه امان نمی داد و با اراده قاطع و با صلابت کامل برخورد می کرد و هم فکران آنان را تا ابد پشیمان می نمود.
علی بن یقطین می گوید: هارون الرشید مرد ساحری را دعوت کرده بود تا در جلسه ای با حضور خلیفه و دیگران با کارهای سحرآمیز و خارق العاده خویش حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام را خوار و شرمنده سازد. هنگامی که غذا را آوردند، آن مرد ساحر با طرفند خاص خویش جادویی را به کار برد که وقتی خادم امام علیه السلام می خواست برای حضرت کاظم علیه السلام نان بردارد و نزد حضرتش بگذارد، نان از دست او می پرید و دور می شد. هارون از این عمل ساحر آن چنان خوشحال شده و به وجد آمده بود که در پوست خود نمی گنجید و به شدّت می خندید. امام وقتی احساس کرد که این نقشه برای اهانت به حجت خدا طراحی شده است، با صلابت و قاطعیت تمام سر مبارک خویش را بلند کرده و به عکس شیری که روی پرده کشیده شده بود اشاره نمود که: «یا اَسَدَ اللّه ِ خُذْ عَدُوَّ اللّه ِ؛ ای شیر خدا بگیر دشمن خدا را!»
آن تصویر به صورت شیر درنده ای مجسم شد و در یک لحظه آن مرد ساحر را درید و به کام مرگ فرستاد و سپس به جای خود برگشت. هارون نیز از ترس غش کرد و به رو افتاد. هنگامی که به هوش آمد از امام استدعا کرد که آن مرد را دوباره زنده کند و از شکم شیر بیرون آورد. امام فرمود: اگر عصای حضرت موسی علیه السلام ریسمانها و سایر لوازم ساحران را برگردانده بود، این تصویر نیز آن مرد را که بلعیده برمی گرداند.

احیای فرهنگ عاشورا
زنده نگه داشتن یاد و نام امام حسین علیه السلام و حماسه عاشورا به عنوان نماد مقاومت اهل بیت علیهم السلام در برابر جبهه کفر و نفاق و مقابله با طغیان و ستمگری، یکی از مهم ترین دغدغه های امامان معصوم علیهم السلام بوده است. آن بزرگواران می کوشیدند تا قیام جاویدان عاشورا زند بماند و پیام پایداری و استواری اهل حق در مقابل باطل در بلندای تاریخ با نام مقدس حضرت امام حسین علیه السلام طنین انداز شود.
از شیوه هایی که حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام برای رساندن پیام استواری و مقاومت از آن بهره می برد، تداوم بخشیدن و زنده نگه داشتن یاد و خاطره جدّ بزگوارش حضرت سید الشهدا علیه السلام بود.
روایت ذیل بیانگر این حقیقت تاریخی است:
محدث نوری می نویسد: منصور دوانیقی در عید نوروز امام را مجبور کرد که در مجلس عمومی بنشیند و مردم برای عرض تبریک به محضرش بیایند و هدایا و تحفه ها را به حضور آن حضرت بیاورند.
امام به ناچار در آن مجلس نشست و فرمانداران و فرماندهان و امرای لشکری و کشوری و عموم مردم برای تهنیت می آمدند و هدایا و تحفه های فراوانی می آوردند و خادم منصور همه هدایا را ثبت می کرد. آخرین فردی که به حضور امام آمد، پیرمردی سالمند بود که به امام عرضه داشت: ای پسر دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله! من مرد فقیری هستم که از مال دنیا بی بهره ام، اما سه بیت شعری را که جدم در رثای جدّتان حضرت حسین بن علی علیهماالسلام سروده، به خدمتتان تقدیم می کنم:
عَجِبْتُ لِمَصْقُولٍ عَلاکَ فِرِنْدُهُ // یوْمَ الْهِیاجِ وَقَدْ عَلاکَ غُبارٌ
یا ابا عبداللّه! من [از دشمنان تو تعجب نمی کنم که چرا تو را کشتند، بلکه] تعجب می کنم از شمشیری که بر بدن نازنین تو در روز عاشورا فرود آمد، در حالی که غبار کربلا بر بدن تو نشسته بود.
وَلاَِسْهُمٍ نَفَذَتکَ دونَ حَرائِرَ // یدْعُونَ جَدَّکَ وَالدُّمُوعُ غِزارٌ
من شگفت زده هستم از آن تیرهایی که بر بدنت فرورفتند، در حالی که خانواده ات با چشمان اشکبار قتل تو را نظاره کرده و جدّت را صدا می زدند.
اِلاّ تَقَضْقَضَتِ السِّهامُ وَعاقَها // عَنْ جِسْمِکَ الاِْجْلالُ وَالاِْکْبارُ
یا ابا عبداللّه! چرا بزرگی و جلالت تو مانع نشد از اینکه تیرها بر بدنت اصابت کنند و آن جسم پاک را مجروح نمایند!
امام فرمود: احسنت! بارک اللّه فیک! هدیه ات را پذیرفتم، بفرما بنشین! آن گاه به خادم گفت: از منصور بپرس در مورد این همه هدایا چه تصمیمی دارد؟ منصور گفت: همه آنها را به حضرت کاظم علیه السلام بخشیدم، هرطور دوست دارد مصرف کند. امام نیز تمام آن تحفه ها را به آن پیرمرد شیعی که زیباترین اشعار را در مرثیه امام حسین علیه السلام خوانده بود، بخشید و او را تشویق نمود.
امام علیه السلام به این وسیله، از شاعران و احیاگران حماسه عاشورا تجلیل نمود و پیام پایداری اهل بیت علیهم السلام را که در حرکت انقلابی امام حسین علیه السلام جلوه گر شده بود، علنی ساخت.

طی الارض و خبر از شهادت

امام علیه السلام سه روز قبل از شهادتش از زندان با طی الارض خارج شد و به مدینه رفت و آن گاه که ودایع امامت را به فرزندش امام رضا علیه السلام سپرد، به زندان بازگشت. مسیب (موکّل حضرت) می گوید. حضرت به من فرمود ای مسیب! من در این شب به مدینۀ جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله می روم تا عهد امامت را به پسرم علی بسپارم، همان طور که پدرم به من آن عهد را سپرد. ، پرسیدم: مولای من! چطور دستور می دهید، جلوی چشم مأموران قفل در را باز کنم، فرمود: ای مسیب! یقین تو دربارۀ خدا و ما ضعیف است… من شنیدم که حضرت دعا خواند و ناگهان از محل نماز خود پنهان شد. من همچنان سرپا ایستاده در این کار حیران بودم که دیدم حضرت به جای خود برگشته و زنجیرها را دوباره به پایش می بندد. من از مشاهده این احوال به سجده افتادم. ،
حضرت فرمود: ای مسیب! سربردار. من در روز سوم از دنیا می روم. ، من با شنیدن این خبر به گریه افتادم. حضرت فرمود: گریه نکن که علی، پسرم، امام و مولای بعد از من است بر تو. ، حضرت روز سوم مرا خواست و فرمود: به سوی خدا رهسپارم. هر وقت از تو آب خواستم و آشامیدم و دیدی که بدنم ورم کرد، رنگ من زرد، سرخ و سبز شد، هارون ستمگر را از مرگ من با خبر کن.
من در نهایت غم و اندوه بودم تا این که حضرت آب خواست و همان حالات به وجود آمد.
حضرت فرمود:ای مسیب! این پلید، سندی بن شاهک، گمان می کند که او عهده دار غسل و دفن من است ولی چنین نیست. هرگز این نخواهد شد زیرا که انبیا و اصیا را جز نبی و وصی غسل نمی دهد.۲۰)

مدینه چه خبر؟

«مسافر» خدمتکار خانۀ امام کاظم علیه السلام می گوید: «وقتی امام کاظم علیه السلام را بردند، آن حضرت به فرزندش امام رضا علیه السلام فرمود: «همیشه تا وقتی که زنده ام، در خانه من بخواب تا خبر (وفات من) به تو برسد، ما هر شب، بستر حضرت رضا علیه السلام را در دالان خانه می انداختیم و آن حضرت بعد از شام می آمد و در آن جا می خوابید و صبح به خانه خود می رفت. این روش تا چهار سال ادامه یافت. در این هنگام شبی از شب ها بستر حضرت رضا علیه السلام را طبق معمول انداختند ولی آن حضرت دیر کرد و تا صبح نیامد. اهل خانه نگران و هراسان شدند و ما نیز از نیامدن آن حضرت سخت پریشان شدیم، فردای آن شب دیدیم آن حضرت آمد و به ام احمد (کنیز برگزیده و محرم راز امام) رو کرد و فرمود: آنچه پدرم به تو سپرده، نزد من بیاور. ، ام احمد فریاد کشید؛ سیلی به صورتش زد؛ گریبانش را چاک زد و گفت: به خدا مولایم وفات یافت. ، حضرت جلو آمد و گفت: آرام باش؛ سخن خود را آشکار نکن؛ به کسی نگو تا به حاکم مدینه خبر رسد. ،
حضرت به خانه خود رفت و شب بعد دیگر به خانه امام کاظم علیه السلام نیامد. پس از چند روز به وسیلۀ نامه خبر شهادت امام علیه السلام رسید. ما حساب کردیم. معلوم شد همان شب که حضرت به منزل نیامده امام علیه السلام شهید شده است». ۲۲) [و به این ترتیب معلوم می شود، حضرت هنگام شهادت پدر به بالین او رفته و به طور ناشناسی غسل، کفن، نماز و دفن پدر را انجام داده است.]

گزارش شهادت

در عیون المعجزات می خوانیم: «وقتی سندی بن شاهک خرمای زهرآلود برای آن حضرت فرستاد، خود نیز به زندان آمد. وقتی رسید که امام علیه السلام ده دانه خرما میل کرده بود. گفت: باز میل کنید، فرمود: در آنچه خوردم، مطلب تو به عمل آمد و به زیاده از آن نیازی نیست..» آنان که از انعکاس مظلومیت حضرت نزد مردم وحشت داشتند، چند روز قبل از شهادت بعضی از قضات را حاضر کردند و امام را نزد آن ها بردند و گفتند: «مردم می گویند: موسی بن جعفر در شدّت و سختی است. شما گواه باشید که چنین نیست. ، حضرت بی درنگ پاسخ داد: ای مردم! گواه باشید که سه روز است که ایشان زهر به من داده اند و به ظاهر صحیح می نمایم ولی در اندرون من زهر جای کرده است.
در آخر این روز سرخی شدیدی بر من غلبه خواهد کرد و فردا بدنم به شدت زرد می شود. و سرانجام روز سوم رنگم به سفیدی مایل خواهد شد و به رحمت و خشنودی حق واصل خواهم شد، آری! چون روز سوم شد، روح مقدس امام علیه السلام به پیامبران و شهدا ملحق شد و به مصداق «و اما الذین ابیضت وجوههم ففی رحمه الله»؛۲۳) رو سفید به سوی بهشت پرکشید..» (۲۴)
«وقتی خبر شهادت امام علیه السلام به هارون الرشید رسید، سندی بن شاهک را برای تجهیزش فرستاد. آن روز خروش از شهر بغداد بر آمده و اهالی همه، با ناله و فغان ابراز درد و غصه می کردند. در آن لحظات بود که سندی بن شاهک با جمعی دیگر متوجّه غسل آن امام شد.
(مسیب) می گوید:چنانچه از امام علیه السلام شنیده بودم، سندی بن شاهک گمان می کرد، امام را او غسل می دهد. والله! دست خبیث او به بدن مطهر امام نرسید، بلکه حضرت رضا علیه السلام بود که متکفل امور بود. ، امام رضا علیه السلام وقتی از تکفین پدر فارغ شد، روی به مسیب آورد و فرمود: ای مسیب! باید که در امامت من شک نکنی؛ دست از دامان متابعت من نکشی؛ به درستی که من پیشوای تو هستم. و حجت خدا بر تو بعد از پدرم هستم؛ آن گاه امام موسی علیه السلام را در مقبرۀ قریش [در کاظمین فعلی] که اکنون مرقد مطهر آن حضرت است، دفن کردند..»

بنال ای دل که زهرا نوحه گر شد // شب زندانی او را سحر شد

بیا در حبس بغداد و نظر کن // که موسی سوی جنّت رهسپر شد
ابن بابویه می گوید: «وقتی سندی بن شاهک جنازۀ امام مظلوم را برداشت تا به مقابر قریش ببرد، چند نفر را اجیر کرد که ندا دهند و با بی ادبی از پیکر پاک آن حضرت یاد کنند.
در این هنگام سلیمان بن جعفر، برادر هارون، ـ که قصری در کنار رودخانه داشت ـ متوجّه شد و از قصرش بیرون آمد و به غلامانش دستور داد افراد سندی بن شاهک را از آن محوطه دور کنند و خود عمامه از سر انداخت؛ گریبانش را چاک زد؛ پای برهنه دنبال جنازۀ امام روانه شد و دستور داد بگویند: هر کس می خواهد نظر کند به پاکیزۀ فرزند پاکیزه، به موسی بن جعفر علیهماالسلام نگاه کند، وقتی این خبر به هارون رسید، در ظاهر نامه ای به او نوشت و گفت: سندی بن شاهک بدون رضایت من آن کارها را کرده است. از تو خشنود شدم که مانعش شدی..»


پی نوشت:

۱)زیارت جامعه ائمه المؤمنین

۲- ابراهیم معروف به امام، اولین خلیفۀ عباسی بود که مردم با او بیعت کردند ولی قبل از این که بر مسند حکومت تکیه زند، به دست امویان مسموم شد و به قتل رسید.
۳)– اصول کافی، ج ۱، ص ۴۸۴ نمونۀ دیگر را در انوار البهیه، ص ۱۹۷ و ص ۱۹۸ بخوانید.
۴)– منتهی الامال، ج ۲، ص ۱۹۴٫
۵)– اعلام الوری، ص ۲۹۶، ج ۲، ص ۱۹۳٫
۶)- اصول کافی، ج ۱، ص ۳۵۲٫
۷)– مناقب ابن شهرآشوب، ج ۴، ص ۳۲۲٫
۸)– منتهی الامال، ج ۲، ص ۱۹۵٫
۹)– بحار الانوار، ج ۴۸، ص ۱۴۴٫
۱۰)– همان، ج ۴۸، ص ۱۳۱٫
۱۱)– اعراف/۱۴۶٫
۱۲)– ابراهیم/۲۸٫
۱۳)– هدایتگران راه نور، ص۷۰۰٫
۱۴)– عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۱۸؛ بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۲۸٫
۱۵- بحارالانوار، ج ۴۸، ص ۱۲۸٫

۱۶)– رجال کشی، ج ۲، ص ۵۴۰٫

۱۷)– کتاب الغیبه، طوسی، ص ۲۷٫
۱۸)– امالی، شیخ صدوق، ص ۱۲۷ و الغیبه، طوسی، ص ۲۹٫
۱۹)– عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۹۵٫
۲۰)– اصول کافی، ج ۱، ص ۳۸۱٫
۲۱)– آل عمران / ۱۰۷٫
۲۲)– عیون المعجزات، ص ۹۷٫
۲۳)– عیون اخبار الرضا، ج ۱، ص ۹۵٫
۲۴)– همان، ج ۱، ص ۹۳٫

۲۵)مستدرک الوسائل، ج۱۰، ص۳۸۶٫

۲۶)منهاج الکرامه، ص۶۵٫






دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 9 = 16